من . . .

بالاخره همه ما دير يا زود به اين نتيجه مي رسيم كه بمانيم يا برويم منظورم مرگ نيست، هدف ماندن و بقا در هويت خودمان است. هر از چند گاهي اين بقا و فناي شخصيتي درست مثل يك سيكل در ذهنم رفت و برگشت هايي دارد. اخيرا احساس مي كنم اين دوره ها رابا فاصله زماني كمتري در خودم مي بينم.مسئله ي كه آن را بحراني مي كند، ارتباظ مجدد ي هست كه بايد بعد از پايان هر دوره با خودم داشته باشم. زمانيكه همه ي اين آشوب هاي دروني فروكش كند، آنوقت من هم يكي مي شوم مثل خيلي از آدماي اطرافم .

ولي فعلا تنها چيزي كه اهميت دارد ، خداحافظي با آن كسي هست كه بودم ، يا با آن كسي كه بايد باشم.

 

MAKS

من نمی فهمم چرا عده ی کثیری از آدمها عادت دارند تا یک دختر بیست و چند ساله لیسانسه باقدو قامت رعنا و خوش برو رو «به تعبیر خودشان»را می بینند سریعا ابرو ها را گره کرده و شیاری بر پیشانی انداخته و با همان حالت استفهامی خاص شان نگاهی به انگشت دست چپ بینوا انداخته  که در صورت عدم رویت شی مورد نظر شروع به فلسفه بافی های ضد و نقیضی می کنند که آدم را از هستی اش ساقط می سازنند. 
در حالی که اگر همین عده ی خیر خواه و  به اصطلاح مصلحت اندیش پیر پسر سی و چند ساله ی بر فرض محال دکتر ِ با كمالات  دست و دلباز و مجردی را ببینند ککشان هم که نمی گزد هیچ او را مایه افتخار و مباهتاشان هم می دانند .

با این حال باید خیلی مراقب آن عده ی که هنوزمرزی بین تجاوز به حریم خصوصی و خیر خواهی قائل نمی شوند بود . ظاهرا هنوز زمان باید بگذرد تا متوجه شوند که تصمیمات افراد  هم بخشی از شخصیت شان است و مبرا ازاحترام نیست. 

بدون شرح ...

تصورم این بود که تنها راه براي رسيدن به موفقيت مردانه وار زيستن و فكر كردن است . اما اين روزها زندگي خلاف آن را برايم ثابت كرده است . سرنوشتم را قبلا با يك اتفاق جنسي رقم زده اند . 
اكنون بايدبه  انتظار يك حادثه جسمي بود .

شبکه فارسی 1...

هفته پیش همایشی بود در دانشکده ی فنی دانشگاه مشهددر رابطه با نقد شبکه های ماهواره ای ...بویژه شبکه "فارسی ۱" و بی بی سی نیوز ...

در این مراسم از مدیریت شبکه فارسی ۱ صحبت شد و مهمتر اینکه این کانال از طریق فردي به نام "روبرت مورداک" یهودی استرالیایی الاصلی  که به سلطان شیطانی رسانه ها معروف است "ساپرت می شود البته با همکاری شرکت افغانی موبی متعلق به خانواده محسنی .

البته که من منکر اهداف مخربی که در اولویت های کاری شبکه ی مثل فارسی ۱ و امثال آن وجود دارد نیستم و می دانم که با فرهنگ سازی غلط و عادی سازی مسایل غیراخلاقی دراجتماعی که هنوزآمادگی پذیرش الگوهای غربی را ندارد و  نفوذ  چنین مسائلی در زيربافت هاي فرهنگی و اصیل مابخصوص مهمترين نهاد اجتماعي "خانواده" در صدد متزلزل کردن آن هستند .

اما اگر از بعد دیگر به این مسئله توجه شود می بینیم که همه ی  اثرات آن را مخرب دانستن ناشایست بوده و  در عصر فعلي ما نوعی عقب مانده گی رسانه ی به حساب مي آيد .مثلا اگر در  ایران چنین شبکه های از خارج تولید و پخش نمی شد ..دیگر شخصی به فکر ارتقا کیفیت برنامه های سیمای داخلی نبود یا هر فعالیت دیگری که در بدو چنین رسانه های شکل گرفت ديده نمي شد ...

آقای شریفی مونیتورینگ صداوسیمای مرکز خراسان رضوی ازمخاطبان این شبکه اطلاعاتی میداد که هم جای خرسندی است و هم جای تاسف .
مسلما بازار هدف  یک رسانه فارسی‌زبان، سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان است. شبکه فارسي۱ در افغانستان شناخته شده است اما تا به حال نتوانسته‌ در تاجیکستان بیننده آنچنانی جذب کند. مجموع بیننده‌های آن در افغانستان، تاجیکستان و بخش‌هایی از پاکستان در حدود 9 میلیون نفر است ولی درایران در حدود 30 تا 35 میلیون بیننده در 24 ساعت دارد که این یک رقم بالایی است.

اما به نظر من اگر نيرومندي اين سه كشور فارسي زبان رابه هر ميزاني كه هست بر هم جمع كنيم مشخص مي شود كه اين توانمندي و آمادگی را دارند که مثلاً به جای «ویکتوریا»  سریال مولانا را بسازن، به جای سریال «همسایه‌ها»  از زندگی رودکی، بلخي و سایر مشاهیر بزرگ اين سه كشور مستندسازی و سریال‌سازی کنند. اگر واقعاً این نگرانی‌ها برحق است که هست، سازمان‌ها و نهادهای فرهنگی بیایند با هم همکاری کنند. این کار دو فایده دارد؛ اول اینکه شبكه هاي مثل فارسي ۱هدایت می‌شوند و دوم اینکه اتحادشان را به دشمن اثبات مي كنند اينكه به هیچ گروه و سازمان خارجی وابسته نیستند و یک مجموعه مستقل هستند. من این توانمندی را دررسانه هاي ايران ، افغانستان و تاجيكستان مي بينم  یک همکاری مشترک  آنهم بر اساس یک تفاهم‌نامه.

 پ.ن: فيس بوك رفتم يوتيوب رفتم و چند جاي ديگه...  اما هيچ جا بهتر از بلاگفا نمي شه جدل كرد .

پژمردن گل

روزگار عجیبی  شده است ..!حیران و سرگردان در دنیای نیستی مان بدنبال معنای برای زیستن می گردیم . ونتیجه ی  این گونه غیر عاقلانه زیستن ها می شود تغییری نا معلوم در ماهیت دورنمان.خیلی چیزهایی که تعدیل آنها جایز نیست را به راحتی تغییر می دهیم و اصطلاح "پیشرفت " را مناسب آن می دانیم! ...پیشرفت  هم وزن با کمال گرا، متمدن، اهل شعور و.. و...

با نهایت تاسف و اندوه می گویم ؛ مدتهاست من ِ انسان از ذات و ماهیتم دورشده ام . و اشرف مخلوقات بودن را با کردارناخردمندانه ام به مضحکه گذاشتم !

قطعات پازل انسانیت مان مدتهاست از هم پاشیده و ما ناتوانیم و یا وقت چیدن آن در کنار هم را نداریم . وخیلی راحت حریم خود و دیگران را نقص می کنیم . دیگر کسی نیست که این قطعات گم شده ی پازل وجودمان را کامل کند ما حتی ازخودمان هم غافل شده ایم .

من با نهایت تاسف می گویم  ، آنچه امروز کیمیا است یک جو انسانیت است چیزی که روز به روز قدمت تاریخی اش  بیشتر و بیشتر می شود .حقیقت تلخ و سختی است و باز هم پابرجا خواهد بود چه بخواهی و چه نخواهی هرگز نمی توانی  به انسانیت دست یابی ...چرا که حتی اگر چنین شود ،مدام از این ترس خواهی داشت که مبادا این گنجینه ی دست نیافتنی از دستت برود ...و باز هم سخت مضطرب و ناراحت بمانی .نه، تو فقط یک راه در پیش داری و آن این است که دست از این تصور بکشی گویی همه چیز بر وفق مراد  پیش می رود که دیگر هیچ خطری در هیج زمان ومکانی متوجه انسانی نیست و دیگر هیچ حرمت شکنی  وجود نخواهد داشت .پس انتخاب کن و چنین تصور کن که تو محتاج عشق و محبت دیگران هستی و دائم به خودت بگو زندگی با محبت دیگران معنا می شود و وفادارانه شکست را بپذیر ...

 

ایرانیان را با چه صفاتی می شناسید ؟!  

سوال مطرح شده را مانند دو روی سکه در نظر می گیرم. یک روی  آن خود درونی و طرف دیگر خود بیرونی است . روشن تربگویم  کاوش فرد از خود در برابر کاوش دیگران از شخص .وتاکید می کنم این پست فارغ از طرح مبحث علمی است بیشتر تبادل نظری است و لزوما دلیلی ندارد تا علمی هم باشد پس با این حساب صحبت از فلان قانون و تبصره آن نیست ... امروزاز خصوصیات یک ملت صحبت می کنم، خصوصیاتی که بر مبنای شرایط و در طول زمان بر ملت ها داده می شود . البته قبول دارم که شاید در مواردی کالبد شکافی شخصیت امری ناشایست باشد چون امکان داردطرف مقابل روی خوشی نشان ندهد ومی دانم که خلاف علم جامعه شناسی است اینکه خصوصیت یک ملت را صرفا از دیدگاه عامه بررسی کرد، بخصوص اگرچنین نقدی در مورد یک جمع باشد اهمییت بیشتری می یابد.  و آگاهم که نمی توان ونمی شود فرهنگ ها را تعمیم داد اماعلی رقم تمامی معایبی که این سبک شناختن و شناساندن دارد ،گاهی بهتر است با اولین درجه ی فوریت انجام گیرد به هر حال هر چه باشد از قدیم الایام گفته اند عیب رااز دوست شنو وخوبی زدشمن !

 دقیق یادم نیست اما فکر می کنم پریشب بود یعنی سه شنبه شب  که  مبحثی تحت همین عنوان ازبرنامه ی "نوبت شما" از کانال BBC Persian پخش شد ... بحث بسیار جالب و داغی بود... اینکه افراد با شجاعت تمام در شبکه ای  که مخاطبان آن از سرتاسر دنیا تماشاگر آن برنامه با آن همه نقد منفی در کنار نکات مثبت بوده اند بر هیجان برنامه افزوده بود. از حاشیه که بگذریم ... می رسیم به اصل مطلب .... اینکه بالاخره ایرانیان دارای چه صفاتی هستند یا اینکه یک ایرانی را چطور می توان شناخت ؟

 گفته اند برای اینکه یک فرد را بهتر بشناسی کافسیت  با آن همسایه شوی یا همسفر ، تقریبا بیست سال و اندیست که با ایرانیان هستم و با آنها زندگی می کنم . پس انتظار می رود به عنوان یک شهروند قضاوتی درست کرده باشم اگر بگویم مردمی رویایی وشاعر مسلک ، نژاد پرست وتکرو هستند . وعدم قرار گرفتن آنها در غالب گروه،نشان به این نشان که در اکثر مسابقات ورزشی ایرانی ها بیشتر در ورزش های فردی موفق اند تا جمعی . وبیشتر میل به امورفرعی دارند ... روشن تر بگویم آنها معمولا طبق این فرمول عمل می کنند یعنی هر زمان که کارها در جریان منافعشان باشد انگیزه ی انجام آن عمل در آنها تقویت می شود. احساسی و از زیر کار در رفتن ، غرور، و خود خواهی از دیگر صفاتی است به راحتی دریک تجمعی 10نفره خود را بروزمی دهدبه نظر من این صفت در بعضی از موقعیت ها جنبه های مثبی هم دارد برای مثال چنین صفتی کمک بزرگی بوده است در پیش برد اهدافشان و با تمام تهدیدهایی که از سوی جامعه جهانی متوجه آنهاست باز هم از حقشان دفاع می کنند...در واقع "انرژی هسته ی" نمادی از غرور ایرانیان است . شاید اگر از زبان چندین ایرانی نمی شنیده ام باورم نمی شد اینکه به باور آنها نیز مردمشان دارای یک صفتی به اسم "دورویی"هستند  ! تقریبا عصبانی بخصوص از دهه ی 60به بعد این ویژگی مشهودتر می شود . در مقایسه با کشورهای دیگر مردمی اند که به لحاظ روحی بیشتر حالت غمگینی و اندوه را می توان در آنها دید تا شاد بودن . مردمی به شدت اهل تعارفات هستند، اما اینکه چه میزان درصدی از این "نون غرض دادن ها" به عمل می انجامد ملاک سخنم نیست . در برخی موارد افراط گراهستند یک برهان قانع کننده ای وجود دارد که در اثبات این ادعا می توان آورد  .اینکه  در طول تاریخ تنها آدمهایی بوده اند که تا به حال مدعی این سخن اند: "هنر نزد ایرانیان است و بس !!" البته مقداری از نشانه های نارسیستی و غرور در این حرف ِ به اصطلاح "ضرب المثل" نهفته است .یادم می آید چند وقت پیش بحثی داشته ایم با چند نفری از دوستان ایرانی ام که بی ارتباط با این مبحث نیست.... یکی از دوستان اشاره ای داشت به این موضوع که" ما ایرانی ها آستانه ی تحمل پذیریمان از یکدیگر کم است و اصلا واژه ی" سوختن و ساختن " مشخصا اشاره به همین ویژگی مان دارد... دلیلش را هم این مطلب آورد که ما مدت 30 سال یا بیشتراست که در جستجوی دموکراسی هستیم بدون آن که پیدایش کرده باشیم...!"

اما صفت دیگری هست که هنوز نه از جایگاه آن اطمینان دارم و نه از نامش  ...  می توان آن را مثبت دانست یا نه ؟! کافیست چند دلیل وبرهان "صرف نظر از صحت  و سقم آن" بیاوری همین برای جلب اعتمادشان کفایت می کند نمی دانم اصطلاحاْ نامش چیست شاید"زودباوری"واژه ی مناسبی باشد. نمونه ای از این سخن را می توان به بحث کلیشه سازی های ذهنی اشاره کرد که ازاولویت های رسانه های داخلی ایران است در خصوص تخریب دولت ها و ملت ویا فلان شخصیت خاص .واز آنجایی که رسانه ها بخشی از طرز تفکر جامعه اند و مهمترازآن خواسته یا نا خواسته  شکل دهنده ی اندیشه ی مردم آن جامعه اند ...پس می توانند تفکری میلیونی را متولد کنند که مبنایی حقیقی نداشته و ندارد.  اما آنچه من در این چند سال اخیر می بینم نشان از یک پویایی ِ دورنی ِ مردم ِ ایران است تلاشی برای خروج این کلیشه های فرضی از خود...پیشنهاد می کنم در این رابطه وبلاگ "کافه وطن" را هم مطالعه کنید . 

 به جرات می گویم که به ندرت می توان در اجتماعات دیگر خصوصیات مثبتی به سبک ایرانی را یافت ...یکی از ملموس ترین ویژگی های ایرانی ها که فقط با برخورد دوسه نفر می توانید آن را کشف کنید "شیرین زبانی " آنهااست  ...در نوع ادبیاتی که در مکالمات روزمره شان  بکار می برند جدای ازمیزان تحصیلات ظرافت هایی نهفته است که زیبایی کلامشان  را دو چندان می کند . مردمی بسیار دلسوز و صد البته متحد ،که اتحاد شان را درروزهایی مثل "جشن عاطفه ها " یا " هفته نیکو کاری " یا " هفته ایتام " و ... و ... می شود دید . از دیگران و از خود ایرانی ها زیاد شنیده ام که خود را مردمی مهمان نواز می دانند ..اما به عقیده ی من اگر مهمان نوازی را در دو مقوله خانواده و اجتماع بررسی کنیم ...مهمان نوازیشان در بخش خانواده نقش پر رنگ تری دارد تا در گستره ی اجتماعی. سازگاری  با شرایط ، ویژگی است که بخصوص در زمان اخیر شاهد آن هستیم ... در یک جمله مردمی اند که در خطر جنگ طلب و درآرامش صلح پذیرند .

پ.ن:هر انسان آیینه ای است برای دیگری ...

پ.ن:یادم باشد قانون انسانیت حکم می کند هرفردی با صفات مثبت و منفی زندگی  کند .  

زن معدنی است که باید آن را کشف کرد !

 

Zorba.jpg

رمان که می خوانم  گاه خود را به جای شخصیت های داستان می گذارم ، بسیاری اوقات هم  در عالم خیال شروع به فرافکنی کرده  و داستان را به  دلخواه خود به پایان می رسانم !

شک ندارم نوشته های بی نظیرو جنجال برانگیز "نیکوس کازانتزاکیس" نویسنده  و شاعر یونانی را خوانده اید.

نیکوس در سال 1917به اتفاق فردی پرتحرک به نام الکسیس زوربا به پلوپونزوس، جزیره­ای در یونان می رود تا به استخراج زغال سنگ بپردازد.تنها چیزی که از این کار برای نویسنده می‌ماند خاطره لحظه‌های شگفت‌انگیزی است که با الکسیس زوربا گذرانده است .آشنایی با زوربا برای وی الهام بخش خلق کتابی به نام "زورباییونانی" شد .

زوربا قهرمان کتاب، گرچه فردی است عامی و تحصیل نکرده، ولی مرد کار است و زندگی. اگر از معتقدات دینی و شوریدگی بی حد و پایانش نسبت به زن - یا، به قول خودش، آن سرگرمی پایان ناپذیر - صرف نظر کنیم، مردی است بسیار توانا.  فکر و روحش از هرگونه تعصبی عاری است و به ریش همه اندیشه‌ها و باورهای رایج می‌خندد، و مظهر انسانی آزاده و ماجراجوی واقعی زندگی است. به گونه ای عجیب در حال می زید، گذشته ها گذشته و آینده هنوز وجود خارجی ندارد. پس از هرزگی دختر سابقش نمی رنجد و از مرگ پسر سه ساله اش غم بسیار نمی خورد. انگشت سبابه اش را با تبر قطع می كند، فقط برای آنكه در آن لحظه مزاحم كارش(سفالگری) است.

وقتی از زبان زوربا می خوانید " که با صد دراخمه انسان می تواند قاطری خریداری کند ، و با ده دراخمه زنی را " به سادگی می توانیدته مانده ای از  دیدگاه فاسد و ضدفمینیستی  موجود دراکثرمردان را بیابی و داستان را با تاملی بیشترو البته منتقدانه تر دنبال نمایی هر چند که به دلیل محتوای توهین آمیز آن به زنان مجبور شوی چند روزی به خودت استراحت بدهی ومطالعه را به تعویق بیندازی !

 در این کتاب صحبت از مردی است که در آستانه پیری است ، مردی که این معنا را دریافته و برای جلو گیری از سقوط خود دست به هر کاری می زند, عشق را دوست دارد, به هر کسی که محتاج محبت باشد محبت می کند, دل کسی را نمی شکند, همیشه امیدوار است, به خودش اعتماد دارد و فلسفه زندگیش را هم دائما تبلیغ می کند، حتی برای یک نفر. زوربا هیچ وقت از هیچ چیز مایوس نمی شود و آنقدر صادق است که در پایان, رسالت خود را به تمامی به انجام می رساند و یک نفر دیگر را به راه خود می کشاند.  زوربا, یک بازمانده نسلهای گذشته یونان است , آنها که در رفاه و سعادت نسبی زندگی کرده ولی فرزندان خود را برای روزهای سختی می پروراندند. زوربا یونانی اثر عمیق و پر معنایی است که هیچ لحظه اش خالی از یک زیبایی یا یک معنا نیست.

پ.ن۱: زن به مثابه ی چشمه ی آب خنک و زلال است ، عکس خود را در آن می بینی و از آن می آشامی .

پ.ن۲:بیشتر بدانید

مهمانی

یکی دوشب پیش دریک مهمانی خیالی بودم ،که می توانم به جرائت بگویم ته سالن را فقط با دوربین می توانستی ببینی جایی بزرگتر از یک استادیوم ورزشی و جمعیت حاضر از چندین هزار نفر تجاوز می کرد ، صدای سازو آواز از بلند گوهایی که در گوشه و کنارسالن نصب شده بود شانه های هرکس را بی  اختیار  تکانی می داد. فضا برای رقص و خلسگی بود  تو در لابلای افراد پارتنر مورد نظرت را جستجو می کنی تا چند ساعتی را با اوخوش بمانی و رهاتر از هر جنبنده ای باشی...! دختران گیسوانشان را رهاکرده اند و  هر کدام غرق رقصیدن با معشوقشان اند... حسی به من علت حیرتم را میگوید راستی اینجا چقدر برایم غریب است...شاید که خواب باشد مطمئن نیستم، فقط می دانم که  اینجا باید نظاره گر باشم تا پارتنر فلان شخص ...! و همه چیز را مو به مو به خاطر بسپارم وبرای  دوستان وبلاگی ام  تعریف نمایم.در رویای آن شب جمله هایم سرشاراز هیجان بود و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند.

ساعتم 23:36دقیقه را نشان می دهد  من همچنان در هپروت سیر می کنم . به ناگه  فلان دوست درجه ی یک چندین ساله ام را می بینم که با مستی تمام همچون فرشته ای زیبا و بی آزار به من نزدیک می شوداز جایم بر می خیزم و چند قدمی به سمت او می روم تا رسم ادب را بجا آورم وصورتش را ببوسم ..اما حیفم می آید میکاپ زیبایش را نادیده بگیرم بنابراین  دستم را جلو می برم و دست می دهم ...  کنارم می نشیند.

درهیاهوی دیگران سخن از گذشته های دوری میزند که اصلا یادآوری آن در چنین مکانی جایز نیست ! شوخی های ساده و بی معنی دوست شماره ی یک ، که فی البداهه وارد درد دلهایمان شده بود ، بنا نبود امید شادی برای کسی باشد . اما تصویری به من داد که مدتها تفریح کوچک لحظه های خیال پردازیم بود . هنوز هم این رویای مهمانی سوالی است که هیچ تعبیری برایم نداشته است ... شاید  واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترس از خود بیگانگی .در این صورت آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آنها احساس عشق می کنم ، چیزهایی باشند که واقعا از آنها می ترسم؟! آنها کدامها هستند ؟ رفتاری که می کنم ، انتخابهایم ،آرزوها و خیالپردازیهایم  چقدر ازجنس دوست داشتن هستند ؟ چقدر از جنس ترس ؟ نمی دانم آدم نمی تواند همه چیز را بداند . و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد ...  من كه هيچ دلم نمي خواهد ندانم كجاي اين دنيا ايستاده ام، درست برخلاف آن قبلتر ها كه ميلي نداشتم بدانم كجاي دنيا ايستاده ام.

حضور

چند قدم که از فضای وبلاگ نویسی  آن طرف تر سور میخوری "حاشیه زندگی"نتیجه اش همین می شود که  شاهد آن هستید ...

نهابتا شایدبتوانی تجمع توده ی فسفری  مانندرا در دور افتاده ترین قسمتی از مغز پر از خالی ات احساس کنی که آن هم بیشتر شبیه پوچی است تا دانایی !

خلاصه ببخشید کمی دیر شد. می دانید که این روزها نوشتن هم همیشه دیر می شود.

غلط گیری از یک عادت

"چند روز پيش براي خريد به مغازه ي   لوازم التحريري رفته بودم  تا خواستم بگويم  آقا ...  آقايي از در وارد شد و گفت : " يك .... لطفا" و بلافاصله  خريد و رفت  وقتي داشت مغازه رو ترك مي كرد  كسي ديگر كه عينكي به چشم داشت و پيراهني سفيد به تن سر رسيد و بدون  اينكه به من  توجهي  كند  كه دهانم را باز كرده بودم و كلمه  آقا داشت از آن بيرون مي آمد ، گفت : "قربونت يك  يسته مداد رنگي ...!"‌ 

 قضاوت با شماست كسي كه  تنها خود را حاضر مي بيند  و كودك وار يا پدروارانه تنها ديگران را عامل قانون شكني مي پندارد چطور مي تواند دم از مدنيت و جامعه مدني بزند ؟!  قاعدتا همانطور كه مي دانيم براي ورود به مراحل اجتماعي و تاريخي گوناگون شرايطي لازم است . كه پاره اي از اين شرايط به وضعيت اقتصادي مربوط اند و بعضي با وضعيت اجتماعي و رواني افراد . نظرم اينست كه براي ورود به مدنيت بايد شروطي را دارا باشيم كه  البته بندرت مي توان  در افراد ديد . با يك تقسيم بندي كلي مي توان به اين شروط دست يافت :

-          درك حضور ديگران  .    

-          ديدن فرد به عنوان يكي مانند خود نه همچون شي  يا يك موجود حاشيه اي .

-          بايد دانست كه آن فرد نيز درست همانند خودمان حق و حقوقي  دارد .

-         و آخرين شرط   اينكه  انسان را بايد بالنده  و شايسته ديد  نه كودك و نادان .

اصطلاح " بي فرهنگي" متناقض آنچه هست كه  ذکر شد . البته نباید از این مطلب هم غافل شد. كه براي ديدن ديگران  شمع وجود  انسان بايد به اندازه ي  كافي نواراني باشد تا آن نور از محدوده ي خود فراتر رود و به ديگران بتابد  .

از همه ی این تفاسیر که بگذریم می رسیم به سوالي كه تا الان خودم هم  پاسخي براي آن  پيدا نكرده ام و ان این است که  در طول روز و در برخورد هاي مان با افراد از ابعاد مختلف كدام يك از شروط فوق را به نحو درستي اجرا مي كنيم  ... چقدر اتفاق افتاده که به منظور پیشبرد اهدافمان همرنگ با چنین جماعتی شده ایم ... آيا  مي توان با اطمينان گفت  مدنييت  به عنوان يك ارزش  دروني ِ وجودمان شده است ؟!!

 

عقب گرد ...

 در هفده سالگی  بزرگترین آرزویم کار کردن  در یک روزنامه بود. اما نهایت گستردگی کارم در حد فعالیتی دانش آموزی بود و خلاص. به دنبال دفتر روزنامه ای می گشتم تا بلکه  بصورت افتخاری  مشغول شوم و مهمتر از آن، اینکه علاقمندی شدیدم به روزنامه نگاری را ارضا کنم . تا آن موقع فقط بعضی از نوشته هایم در سایت خبری پانا و نشریات منتخب دانش آموزی چاپ شده بود هنوز از بابت آن به خودم افتخار می‌کنم.اما عمر این دوره (دبیرستانم) کوتاه بود ، به دنبال جای دیگری بودم .در همان سالها هفته نامه ای بود که یک روزدر هفته سعادت چاپ می یافت و منتشر می شد و اگر اشتباه نکنم در حال حاضر نیز همچنان به فعالیت خود ادامه می دهد .آن زمان از خواننده های پرو پا قرص آن بودم و از پنجشنبه منتظر می ماندم هر چه زودتر شنبه فرارسد و از باجه های روزنامه فروشی سراغ آن را می گرفتم ... یک روز بصورت خیلی اتفاقی اطلاعیه را که درآن منتشر شده بود و به نوعی می توان گفت فراخوانی برای علاقمندان به نویسندگی ... بود را در آن خواندم . نمی دانید آن روز با آن فراخوان چقدرشادی کردم شادی ام وقتی دوچندان شد که اطلاعیه مختص گروه همسالان خودم بود . از این خبر استقبال کردم ودر اسرع وقت طی تماسی تلفنی قرار برای روز چهارشنبه تعیین شد، یعنی دو روز بعد . نشانی دفتر "هفته نامه " را گرفتم و به همراه یکی از دوستانم رفتم .  از پله های دفتر که بالا می رفتم  ، ذهنم درگیر حرف و حدیث هایی بود که قرار است آنجا بگویم . ما را به اتاق "امور اجرایی " راهنمایی کردند و در آنجا حدود 5 دقیقه منتظر ماندیم تا اینکه همان خانمی که تلفنی  قرار امروز را تعیین کرد وارد شد . خانمی سی و چند ساله ی ریزه نقش و کوتاه قدی بود. اصلا فکر می کنم همه کاره ی آنجا بود از تهیه خبر گرفته تا مونتاژ و انتشارو اعلامیه های هفته نامه و...و... با آن جثه کوچکش همه ی امور رایک تنه انجام میداد ! خلاصه صحبتی در رابطه با چگونگی فرایند کارو نگارش  با ما کرد و برای شروع به توافق رسیدیم . قرار شد بخشی از نوشته های قبلی ام را به عنوان نمونه به او بدهم در آن زمان برای خوش‌بختی به پول نیاز نبود.... از دفتر هفته نامه که بیرون آمدم محکم‌تر از همیشه روی زمین راه می‌رفتم چون خودم را یک قدم به دنیای روزنامه نگاری حرفه‌ای نزدیک‌تر می‌دیدم. خوش‌بختی من فقط چند ماهی دوام آورد. " رنگ جماعت چه رنگی است ؟، بابای صبور، انبار جایی برای آرامش، عزم جزم ، کوله پشتی، فقط 100وات فرهنگ ! و ..." عناوین نوشته هایم بود. یادم است که طی این چند ماه چندین نوشته ام در چندین شماره پی در پی  چاپ شد و تمام .کلی هم ازجانب دوستان و پدرومادرورئیس روسای مدرسه و آموزش و پرورش مورد تکریم و تشویق قرار گرفتم ...تا همین الان که این نوشته را می نویسم حتی اسم هفته نامه و سردبیرش و آن خانم ریزه نقش را فراموش کرده ام. راستش را بخواهید درباره‌ی اسم هفته نامه هنوز شک دارم... شاید که "شهرآرا" بود... !!!! 

امروزبعد از گذشت چهار سال برای مرور خاطرات نوجوانی ام سری به آرشیو آن دورانم زدم ... خیلی پر باربود پر بار تر از امروزم ، باورم نمی شد این همه فعالیت متعلق به من باشد. خوشحال شده ام  از آن همه تلاش و پشتکار از آن همه اهمیتی که به خود قائل بودم  ، آن همه تصمیمی که برای خود گرفته بودم و خط به خط آن را به عمل درآورده بودم ، آن روزها هیچ بیگانگی با خود نداشتم ، یادم می آید بیشتراز امروز با خودم  صحبت می کردم ...  نمی دانم اگر این گذشته را بایگانی  نداشتم امروزبا دیدن دست نوشته هایم  چگونه باورم میشد اینها تلاش خودم است  یا نه ؟!!!

گاهی در زندگی افرادی سر راه آدم قرار می گیرند که نه تنها مانعی نیستند بلکه همچون فرشته ی اند و  راه رسیدن به موفقیت بیشتر را برایت هموارتر می کنند . خیلی وقت است دیگرخبری از آن سردبیر هفته نامه ندارم کسی که از اولین دیدارمان گفت و به یادم آورد که او همان سردبیر همه‌کاره‌ی هفته نامه ی "شهرآرا" است همان که برای اولین بار شانس کارکردن به من داد، همان که برای خودی نشان دادن به من اعتماد کرد ...  

تنبلی در 10روز ...

از اونجایی که کلا من تعادل ندارم ! نتیجش می شه این! از4شنبه اون هفته تعطیل شدم تا 1شنبه این هفته !تازه هفته قبلم همین برنامه راداشتم  ولی اگه تا الان که در مجموع 10روزی تعطیلم یک کلمه خونده باشم ! نخوندم !تا حس نکنم فردا امتحان دارم نمیشینم سر جام و درس بخونم ! ماکسیمومش کلا سه هفته دیگه امتحانات فاینال شروع میشه ! ولی هیچی درس نمی خونم ...البته این مریضی مختص همین ترم ... خدا می دونه با این اوضاع و احوال چه بلایی سر معدلم مییاد ! می خوابم ... از رو تختم پا میشم میرم رو مبل می خوابم ... از رو مبل باز میام رو تختم !میرم پشت سیستم  3ساعتی اونجا اتلاف وقت می کنم تکرار لاست و نگاه می کنم باز دوباره تکرار همین برنامه واسه روزه بعد. امروز هی داشتم با خودم دعوا می کردم ... یهو گفتم من که درس نمی خونم بذار حداقل از خوابیدن و استراحتم استفاده کنم !هر وقت هسش اومد می خونم ...! وای من تا حس نکنم فردا امتحان دارم نمی تونم درس بخونم ! مرگ زده منو انقدر که تنبل شدم ! ولی خودم می دونم چمه ! تو اون 2-3 ماه انقدر خسته شدم که نیاز به استراحت مطلق دارم !!

پ.ن: دلم بارون میخواد ... برف میخواد ... هوای ابری و بعد هم بارون. ابر تو آسمون و آفتاب نباشه بارون بریزه رو سرم و بدو بدو برم دانشگاه  امتحان بدم ! دل منم چه چیزا که نمیخواد ...!!!!