يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر فاسقى برايتان خبرى آورد نيك وارسى كنيد مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد] از آنچه كرده ايد پشيمان شويد (سوره الحجرات٬ آیه ۶).
بعد از واقعه بت شکنی حضرت ابراهیم(ع)، قوم او گفتند: پس او را در برابر دید مردم بیاورید شاید گواهى دهد و با این گواهى او را به سزاى عملش برسانیم. ابراهیم این ماجرا را پیش بینى مى کرد و انتظار مى کشید که او را براى محاکمه علنى در حضور مردم ببرند تا او در برابر اجتماع، برهان خود را علیه بت پرستان بیان و آن ها را به اشتباهشان واقف سازد و از پیش با سالم گذاشتن بت بزرگ، زمینه اى براى پاسخ خود فراهم کرده بود(انبیاء، آیه 62-63).
با گذشت هزاران سال از آن واقعه و در قلب دنیای متمدن امروزی هنوز هم هستند نمرودنماهایی که دنیا را از لجن زار حضورشان کثیف و کدر کرده اند. امروز در سرزمین من نامردانی گرگ صفت و جاهلتر از نمرودیان نفس می کشند، کسانی که خود را سفیران خدا خطاب کرده و جهالت را عدالت گفته، حق می دانند. براستی که شیوه ی عدالت خواهی نمرودیان و به محاکمه کشاندن حضرت ابراهیم در جوامع بی تمدن آن روز ها، بسیار خردمندانه تر از سبک و ثیاق محاکمه درجامعه متمدن امروز ما بوده است. در سرزمین من نامردانی" الله اکبر" گویان، انسانی را زنده زنده، در جهنم دست ساخته ی خود، به آتش می کشند و چند قدمی آن سو تر، رو به قبله سجده ی شکر به جای می آورند. به کی گویم غم این مصیبت را که نامردان این سرزمین معصومیت آن دختر را نادیده گرفته و با مشت و لگد دهانش را بستند. فرخنده ی عزیزم لحظه ی از خاطرم نمی رود نگاهای معصومانه و غم انگیزت را که لبریز بود از حس شرمندگی ازانسانیت و اشرف مخلوقات بودن. براستی که مصیبت فرخنده می کشد مرا.
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند.
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا.
آن چه این نامردان با جان انسان می کند.
فرخنده ی عزیزم، می دانم تو خوب می دانستی که اینان در جهالت خویش خفته اند و با نگاه های محجوبت، با قلب پاکت و با جسم ضعیفت و با اندیشه ی بزرگ و انسانی ات که در دایره ی تعقل آن نابخردان نا اهل نمی گنجد، خواستی ثابت کنی که روزگارِ مرگ انسانیت است.
تو قصد داشتی اشتباهات چندین ساله و بدبختى ها و رنجی که سالیان متمادی این جامعه را فلج ساخته، آشکار و وجدان های خفته را واقف بسازی. تو از خود گذشتی تا انسانیت را زنده نگه داری و ماهیت و ذات آن نامردان انسان نما را بر ملا سازی و اکنون این به فکر فرو رفتن ها و به درون خویش مراجعه کردن ها پاسخی است که آن لحظه با دهان بسته نای بیان کردنش را نداشتی. براستى که ندیده ام مانند تو. امروز تو بزرگترین اقرار را ازاین نامرد ها گرفتی و با بالحن کوبنده و سرزنش آمیزت ثابت کردی، این از خدا بی خبران، خدایی غیر از خدای ابراهیم دارند.اف برآنها و جهالت پرستی شان.
در جایی می خواندم که خطر ناکترین نوع بشر کسانی هستند که درک و فهم و سوادشان پایین بوده و اعتقادات شان زیادمی باشد. لذا دوری از آنها برما واجب است. اما تو آنقدر قوی بودی، که از مبارزه با خونخوار ترین گونه ی بشری توانستی سربلند بیرون آیی و به زیبایی نامت فرخنده شوی. می دانم که منطقت به قدرى قوى و کوبنده بود که مجال پاسخ را از ما گرفت و دیگر جاى سخنى براى ما باقى نگذاشت و همه را در حیرت فرو برده و مجبور به سکوت و عجز کرد. خدایت بیامرزد. روحت شاد و نامت گرامی باد.
" انا الله و انا الیه راجعون"
فریدون مشیری در یکی از اشعارش به نام " اشکی در گذرگاه تاریخ" چه زیبا می گوید:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد، گرچه ادم زنده بود
ازهمان روزی که یوسف را
برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمییت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد
و ابن آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت
ای دریغا آدمیت بر نگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن؛ مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن؛ یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.