واقع شدن در شعاع قدرت و عشق

چند روزی است به قدرت و عشق فکر می‌کنم و اين‌ که این دوتا چه حد و مرزی مهيب هستند... قدرت را عام بگيريد و عشق را خاص که قدرت شامل شهرت و جاه و مقام و ثروت و غيره می‌شود. و عشق راکه حتی سخن گفتن از آن در جمع هم باب میلمان نیست ،امری فراتر از معنا. قدرت اين حس فزونی طلبی و استعلای آدمی را هيچ چيزی جز عشق نمی‌تواند اين قدر خوار کند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم عشق و قدرت با هم منافاتِ تام دارند:

«در کوی ما شکسته ‌دلی می‌خرند و بس»
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
ابراز بندگی کن و اظهار چاکری

  یونانی ها عشق بین دو انسان را "Erotism" یا " عشق جنسی" می گفتند اینکه این عقیده چقدر درست است یا نادرست ، پای خودشان .

همين‌طور که با اين فکرها در ذهن‌ام کلنجار می‌رفتم، امشب به یاد سخنانی از فروید که خیلی وقت پیش در یکی از کتابها خوانده بودم افتادم . می گوید : 

" همه ی آدمها در تعارض با خود هستند، از انگیزه ی واقعی خود بی خبرند و آنها هیچ کنترلی بطور هشیارانه بر رفتار خود ندارند بنابراین درقضیه ی عشق هیچ وقت به صلح و آرامش درونی دست نخواهند یافت .چرا ؟ چون برخی از تعارضات درونی را نمیتوانند در خود حل کنند وجالتر اینکه دست به خود فریبی میزنند .برای مثال : میل جنسی  به عنوان یکی از عناصر اولیه ی عشق ( دوست داشتن – صمیمیت – شهوت) مدام با اخلاقیات ادمها و قواعد زندگیشان در تعارض است ... این همان نقطه ای است که آنها دست به خود فریبی زده و خود را متقاعد میسازند که عاشق شده اند ...!!! "

با این توصیف اینکه  فلسفه ی عشق زمینی چیست ... خدا می داند بنده ی که من باشم عاجزم از تعبیرو تفسیر چنین مفهوم وسیعی !

پ.ن : مراد این نیست که عشق اگر اصیل باشد و همراه با شناخت ، نوعی خودشناسی و توسعه ی فرد است ...!

احمق حسود

بچه که بودم همیشه از دیگران فراتربودم و  پیش خودم دانای کل...! چقدر هم برای بزرگ شدن عجله داشتم .... آرزو می کردم هرچه زودتر بیست ساله شوم .اینقدر بزرگترها گفتند وقتی بزرگ شدی ... که فکر میکردم بزرگ شدن چه تحفه ایست . احمق نشدم، میخواهم مثل بچگی هایم باشم، تا همه ی کارهای کرده و نکرده ام را به حساب بچگی ام حواله کنند.

اما ...

بزرگ که می شوی احمق می شوی. من سال به سال احمق می شوم. این سبقت دیگرانِ لعنتی عاصی ام می کند. حسادت به جنون میکشاندم.

کاش احمق نمی شدم که حسودی ام نمیشد که دیوانه نمیشدم.

"اینکه بعضی از ما آدمها تمایل داریم ساکن یک کشور اروپایی شویم و مابقی منافعش ... امری طبیعی است ... البته اگر زبان فلان کشور را  از قبل یاد گرفته باشیم و مدرکی هم داشته باشیم برای راحتی خودمان نورالا نور است ."

اما داشتم به این فکر میکردم ما برای رفتن به آن دنیا (آخرت) حداقل زبانش را از قبل آموخته ایم ...!؟ یا مدرک ومجوز ورود به آن را داریم ؟!

 لااقل برای راحتی خودمان ..؟!

چند تبصره

۱. عده ای عادت کردند هرچه صفت منفی  در این هستی پیدا می شود را  به  گروهی خاص برچسب بزنند . این وسط تو اگر  PHD  هم داشته باشی نمی توانی اعتراض نمایی ...!

2. لطف دوستان در حق ما نهایت ندارد لیکن از برخی دل نوشته های ما  به جهت سبکی "زنانه "  مختصری حرص خوردند و در این رابطه پیشنهاداتی هم  ایراد فرمودند...!

3.یادم باشد از  همنشینی با گروهی از آدمها که به اصطلاح عامه "تازه به دوران رسیده اند " یا  همان عده ای تلاشگر که مایلند " ره صدساله را در یک شب"  طی  کنند دوری جویم ...!

4. همیشه یک ذره بین برای دید زدن آدمهای اطراف ما ساخته نشده بهتراست بعضی مواقع خودمان را  هم رسد کنیم  ...!

5. گاهی علی رقم اینکه روانشناسی می خوانیم باید  صبر ایوب را هم داشته باشیم ... یکی نیست بگوید ما دانشجویی بیش نیستیم ! ملت حساسیت خاصی نسبت به این موضوع دارند و تا می فهمند سریع  بیان مشکل می کنند و وظیفه ات  می دانند که در حد "فروید" نظریه ی درمانی بدهی و رفع مشکل کنی ...! 

۶. یک کار مثبت در عمرم این است که  قبل از اینکه بقیه در موردم حکمی صادر کنند به دادگاه درونم مراجعه می کنم  ...حتی اگر مجرم باشم  راحت می پذیرم . بالاخره هر چه باشد  بهتر از آن است که به نقد دیگران درآیم ...!

۷. مقصود خطابه و سخنرانی نیست . همین حرف زدنهای عادی و روزمره هم هنرمندی لازم دارد .این که کجا باید گفت و کجا باید خاموش بود .با که حرف زد و از سخن با چه فردی باید پرهیز نمود . درباره ی چه چیزی باید گفت و از صحبت درباره ی چه موضوعی بایدپرهیز نمود ...!

۸.  نبرد بین دو حوزه از علم "روانشناسی و روانپزشکی" همچنان ادامه دارد و یقینن پایانی هم ندارد ...مثله خیلی از جنگهای" داخلی خودمان"...!

۹. خانمها و آقایان محترم لطفا هیچ وقت سعی نکنید روی اعصاب دوستانتان راه بروید ..از عقوبت این کار بترسید...! 

پ.ن: لطفادراین چند تبصره به دنبال هیچ رابطه ی خاصی نباشید .

تنبلی در 10روز ...

از اونجایی که کلا من تعادل ندارم ! نتیجش می شه این! از4شنبه اون هفته تعطیل شدم تا 1شنبه این هفته !تازه هفته قبلم همین برنامه راداشتم  ولی اگه تا الان که در مجموع 10روزی تعطیلم یک کلمه خونده باشم ! نخوندم !تا حس نکنم فردا امتحان دارم نمیشینم سر جام و درس بخونم ! ماکسیمومش کلا سه هفته دیگه امتحانات فاینال شروع میشه ! ولی هیچی درس نمی خونم ...البته این مریضی مختص همین ترم ... خدا می دونه با این اوضاع و احوال چه بلایی سر معدلم مییاد ! می خوابم ... از رو تختم پا میشم میرم رو مبل می خوابم ... از رو مبل باز میام رو تختم !میرم پشت سیستم  3ساعتی اونجا اتلاف وقت می کنم تکرار لاست و نگاه می کنم باز دوباره تکرار همین برنامه واسه روزه بعد. امروز هی داشتم با خودم دعوا می کردم ... یهو گفتم من که درس نمی خونم بذار حداقل از خوابیدن و استراحتم استفاده کنم !هر وقت هسش اومد می خونم ...! وای من تا حس نکنم فردا امتحان دارم نمی تونم درس بخونم ! مرگ زده منو انقدر که تنبل شدم ! ولی خودم می دونم چمه ! تو اون 2-3 ماه انقدر خسته شدم که نیاز به استراحت مطلق دارم !!

پ.ن: دلم بارون میخواد ... برف میخواد ... هوای ابری و بعد هم بارون. ابر تو آسمون و آفتاب نباشه بارون بریزه رو سرم و بدو بدو برم دانشگاه  امتحان بدم ! دل منم چه چیزا که نمیخواد ...!!!!

قصه های واقعی طلاق ...

 " اگر طلاق را تجربه کرده اید یا اینکه در حال تجربه طلاق هستید قلب من نیز باشما همدرد است ..."

 اینجا دادگاه خانواده پر از قصه اس . قصه شکست . قصه پر غصه یه زندگی که مثله خود زندگی رنگارنگه . همه اول می ترسن که بگن اومدن  دادگاه . فرقی نمی کنه خواهان باشی یا خوانده . اعتراف به اینکه زندگی اشتباه بوده و به بن بست خوردی سخته . اما کم کم راه می افتی .

اینجا همه مثله هم هستند . چند ساعت که اینجا باشی می شی جزو این جماعت . کم کم رنگ به صورتت بر می گرده . لرزش صدات محو می شه و بلند و بدون خجالت حرف می زنی. اول که وارد می شی کسی رو نگاه نمی کنی تا کسی هم تو را نبینه. اما آروم که شدی سر می گردونی تا همدردانت رو ببینی . اینجا کسی زندگی اش رو پنهان نمی کنه . کسی حتی گریه نمی کنه . اشک ها قبلا ریخته شده ... در سالها زندگی . حالا اشک تبدیل به خشم شده . دیگه خسته ان از اشک و آه . همه دنبال راهی واسه نجات سالهای باقیمونده زندگی ان . حالا سکوته و نگاهی سرد و حسرت بر سالهای تلف شده و احساس پایمال شده .هر کس داستانی داره .هر کس داستان دیگری رو می پرسه تا ببینه زندگی خودش تلخ تر ه یا دیگری. صبر او بیشتره یا دیگری .اونهاکه اومدن توافقی جدا شن ، کارشون راحت تر ه و جراتشون بیشتر.نه مرد زن رو به زور نگه می داره تا موهاش روسفید کنه ، نه زن تاب مییاره تا بچه هاش بزرگ شن  و جلوی پدر بایستن .“حتی اینجا هم طلاق دو نفره بهتر ه ” . اینجا معلوم می شه کی فریب خورده، کی اشتباه کرده . اصلا نمی دونیم برای چی ازدواج می کنیم . اون وقت یه ماه ، یه سال،ده سال بعد کارمون به دادگاه می کشه .اینجا آخر خطه . آخر خط یه زندگی که روزی با هلهله و نقل ونبات و رویای سفید بختی شروع شده و حالا با عدم سازش، فحاشی،دروغ،کتک،عدم تفاهم،بیکاری، نفقه،حضانت و اعتیاد و همسر دوم تموم می شه . کاش همه ی اونای که با عجله از پله های محضر بالا می رن تا با عجله ”بله“ بگن و اسمشون  توی شناسنامه دیگری  بره، قبل از اون همه امضاها سری به اینجا می زدند و آدمها رو نگاه می کردن . تا می دیدن چند عاشق دلباخته ، چند لیلی و مجنون سابق توی دادگاه سر هم داد می زنن . کاش قبل از عقد از آدم امتحان بگیرن که زندگی را معنی کنه . خودش رو تعریف کنه. کسی که قراره همسرش بشه رو تعریف کنه . اصلا آدم رو مجبور کنند کلمه به کلمه عقد نامه را بخونه و تا همه رو نفهمیده عقد نکنه .

((بالاخره نتیجه ی 3 ماه حضورم در دادگاه های مختلف به منظور انجام پژوهشی میدانی همین چیزای شد که خوندید... گرچه اول مخالف همچین پروژه ی پر کاری بودم و با مشکلات زیاد و سوال و جوابهای بی موردی روبرو شدم اما تونستم چیزایی بیشتر ازحدیه پژوهش دانشجویی یاد بگیرم ... مسلما هیچ دختری در لحظه ی عقد تصور روزی  رو نمی کنه که ممکنه یه روزی مشکلات چنان بر او غلبه کند و شرایطی براون تحمیل شه که داد خواست طلاق بده و به زندگی مشترکش پایان . طلاق یه حقیقتیه  که انکار اون یه جورایی گول زدنه خودمونه.   ذهنیت تک تک ما وقوع چنین پدیده ی رو پیش بینی نمی کنه و دور از تصور و گمان ماست . همیشه فکر می کنیم طلاق ماله ما و مربوط به ما نمیشه و نیست... غافل از اینکه شاید فردا نتیجه ی اشتباه و احساسات بی اساس و دور از واقعیت  امروزمون روفرندانمون متحمل شن ... " از روزی که با زوج های مختلفی روبرو شدم  که در راه رو های دادگاه به انتظار حکم جدایی پیوند زندگیشون نشسته بودن ،  ترس عجیبی وجودم و فراگرفته و دائم شعار " منطقی تر فکر کن " رو به خودم یاد آوری می کنم" ...))

عیدم عیدای وطن ...

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند ...!

 

خیلی ضد حاله وقتی روز عیدی خودتو تا دندون مسلح کنی به انواع تحهیزات پذیرایی و منتظر بمونی تا شاید ...شاید یکی در خونه رو بزنه ...اما از صبح تا شب هیچ اتفاقی نیفته ...! با وجود این ضد حال بیشتر از اینکه شاد بشی افسرده گی می گیری ...

 

ای خدا کاش لااقل تعطیلی نبود ...

پیام یک زمینی تبار ...

از چند قدم آنطرف تر که به  این سیاره نگاه می کنی موجوداتی رو می بینی که انگار همشون با هم کپی پیس شدن ..کوچکترین تفاوتی رو نمی تو نی پیدا کنی ... اما وقتی وارد دنیای اونها می شی  با تمام تفاوتهایی که حتی خودت با اونها داری می شی یکی مثله خودشون ... اینجا همه چیز به نظرت عجیب و باور نکردنی میاد ... و با وجود همه ی ادعاهایی که پیرامون شباهت اینها مطرح شده همه چیز با هم در تضاد است ...حتی همین آدمهایی که  از وقتی من اینجااومدم با اونها آشنا شده ام .

شاید این حدسم درست باشد  که آدمهای اینجا فقط با غرور پیوندی ناگسستنی دارند و تنها کارشان بیکاری است ... اینها بدنبال تکنولوژی می دوند فقط برای تنبلی خودشان و بعد قانونی را به نام، قانون تلاش برای حیات و رشد معنوی وضع می کنند ... جالب است که کسی را هم نمی یابی که به آن عمل کند و اینقدر این کار را تکرار کرده اندکه تبدیل به نوعی عادت شده است وغافل مانده اندازاهداف قانون من درآوری خود ... !

یکی از این قانونها  به قول زمینی ها " قانون مد" است ... مد را هم خواستم مثل خیلی از دانسته های قبلی ام از زمینی ها یاد بگیرم و بدانم که چیست که آنقدر همه در جستجوی آنند ؟! ظاهرا تو باید این قانون که بسیار هم جدی در حال اجرا است را رعایت کنی که در غیر این صورت رشته و زنجیره ی ارتباطاتت از هم می گسلد و تبدیل به موجودی تنها و منزوی می شوی ! این آزمایشی کمر شکن بود وهزینه ی هنگفتی برایم به بار آورد ..البته در همچین مواقعی زمینیها یک تبصره گذاشته اند و آن تبصره ی"چک " است  که ازدوحالت خارج نیست. مثبت و منفی ؛ یعنی اگر با محل باشد مثبت و اگر بی محل بود منفی است و آغاز مصیبتت .بر اساس پیروی از قانون مد ،بایستی بالای سرت یک خرمن مو باشد وبر روی منظومه ی چشمانت مژگانی سیاه که هر قدر بیشتر باشد زیباتر است .ابروانی  سیاه و بسیار باریک و خلاف دیگر سیارات که بینی شان را عمل می کنند تا بزگترشود تا اکسیژن بیشتر بگیرند  آدمهای زمین بینی کوچک را برای زیبایی  ترجیح می دهند !

خلاصه اینکه :

اینجا زیباترین احمق زیر آی کیوی 90 بیشترین طرفداررا دارد  درست عکسه یک نابغه ی زشت !

پس اگه روزی گذرت به همچین جایی افتاد و با فردی ملاقات داشتی که از منطق و عقل و استدلال سخن پراکنی می کرد  بدان که کدام نقشه  یا فلان قانونی دیگر در ذهنش هویدا گشته بنابراین شک جایز است ، چون در این کره خاکی عقل آدمها به چشمانشان  جهش یافته ، یادت ازتجربه ی بزرگان سیاره ی خودت آید که در زمین همه چیز خلاف آنچه می نماید در تضاد است ... چنان که شاعرانشان هم گفته اند : همین لباس زیباست نشان آدمیت !

زندگیشان در چرخه ای ست و خود غافل از تکرار ...  زنهایشان هر روز مانتو های خفاشی شان را و مردان شان شلوارهای پیله ای مانند خود را دور می اندازند اگر لباس های جدیدت را همین امروز بپوشی پیرو مد هستی و نامت " شیک پوش"است اگر همان لباس را 2سال بعد بپوشی "دمده" می شوی . اگر 5سال بعد بپوشی "مسخره "و  جالب است که اگر همین لباس را 10سال بعد بپوشی اسمت دوباره جزء " شیک پوشان " ثبت میگردد !  زمینی ها جمله ی تاریخی زیبایی دارن که می گوید : " تاریخ مدام در حال تکرار شدن است " اما خود آنها این را به  راحتی نمی بینند و لمس نمی کنند ... طی این چندین سال که اینجا فرود آمده ام ....دانستم که زمین با تمامی زیبایی های خلقتش گرفتار موجودات عجیبی شده است ...

 آهای... جیگلی ، جیگلی ، جیگلی ... اخمات و وا کن ...!