تولدت مبارک

 

رامین جون برادر عزیزم

 

بهار دهمین سال زندگیت مبارک 

 

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

 

جشن تو شروع زیبای تموم شادیها ست

 

هدیه ام برات یه دنیا محبت

 

 با آرزوی بختی بلند در طالع تو

   

زنده باشی

 

خواهرت : پریسا

 

 

نیرومند تا وقتی تنهاست نیرومند می ماند .

 حرفهايی هست برای گفتن که اگر گوشی نبودنمی گوييم.و حرفهايی است برای نگفتن ؛حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.حرفهای خوب و ماورايی همين هايند ! و سرمايه ی هر کسی به اندازه حرفهايیست که برای نگفتن دارد.حرفهای بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند ... 

  • فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا يا من تو را مي كشم يا تو چاقو را در آب خواهي شست همين چند سطر دنيا، به همين چند سطر رسيده است به اينكه اگررسم است انسان كوچك بماند ... بهتر است به دنيا نيايد ...اصلا اين فيلم را به عقب برگردان آن قدر كه پالتوي پوستِ پشتِ ويترين پلنگي شود كه مي دود در دشتهاي دور، آن قدر كه عصاها پياده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره به زمين... زمين... نه ! به عقب تر برگردد...

 

 بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد در آينده بنگرد شاید تصمیم دیگری گرفت .

به نام او که چرخش نامش باغ در باغ ارغوانها را به رقص وا می دارد

 

لحظاتی با دکتر الهي قمشه اي :

 

اگر يوسف اينقدر فراقش سخت بوده،


حالا ببينيم يوسف آفرين فراقش چقدر سخت است؟

 

با ما چه خواهد حسن يوسف آفرين كرد

 

يعقوب را چون عشق يوسف پير كردي

 

اگر يعقوب را پير كرده و چشمش را سفيد كرده ببينيم با ما چه خواهد كرد؟! 

 

اگر خبر بشويم البته، اگر كسي ما را از اين فراق خبر كند!

زخم های فراموش شده جنگ ...

 منسا یوان درسال ١٩٨١ میلادی در کشوراسلونى (که پیش تر بخشی از یوگسلاوی بود) متولد شد. بعد از پایان تحصیلات در مدرسه عکاسی اسلونی،  از سال٢٠٠٠ میلادی به عنوان عکاس آزاد به فعالیت پرداخت.یوان با  دلو Delo، بزرگ ترین روزنامه اسلونی همکاری می کند و وظیفه ویرایش ضمیمه شنبه های روزنامه را بر عهده دارد. همچنین او با ژانا Jana، هفته نامه زنان در اسلونی، همکاری می کند. منسا یوان در سال ٢٠٠٧  به عضویت آژانس خبری کوربیس درآمد.خانم يوان در سه سال گذشته به عنوان عکاس برگزیده اسلونی انتخاب شده و از سوی انجمن روزنامه نگاران اسلونی به علت حضور در افغانستان مورد ستایش قرار گرفته است.نمایشگاهی از سی و هشت عکس منسا یوان با نام  پیدا و پنهان افغانستان بر پا شد.متن زیر، نوشته او درباره عکس های این نمایشگاه است:

سه روايت

روایت اول. سلامت روحی و روانی مردم، در دوران پس ازجنگ ...

گروهی بعد از چند سال، گروهی دیگربعد از چند دهه و گروه آخرهیچ وقت به حالت عادی باز نمی گردند.
 زندگی حداقل سه نسل از مردم افغانستان در طول سه دهه جنگ داخلی از بین رفته است.این عقیده تنها روانشناس افغانی است که در سال ٢٠٠٤ میلادی در افغانستان به طبابت مشغول بود.
"دکتر سعید عظیمی" این عواقب وحشتناک را یکی از پیامدهای بی شمار بیست و پنج سال جنگ در افغانستان می داند.دکترکاکر، مدیر مسئول تنها بیمارستان روانپزشکی درکشوری بیست و پنج میلیونی بسیارصریح و روشن در مورد  بی توجهی به مسائل و مشکلات روانی در حال و گذشته مردم افغانستان می گوید: "ازهر پنج نفر افغان یک نفر از چنین مشکلاتی رنج می برد. ویران کردن آسان است ولی بازسازی مشکل. برای هر یک سال جنگ به ده سال بازسازی نیازداریم. به این معنی افغانستان بعد از دویست و پنجاه سال به موقعیت پیش از جنگ  خود بازمی گردد."هم اکنون سی و پنج درصد از مردم افغانستان از مشکلات روانی به طور جدی رنج می برند.بیماری هایی هم چون افسردگی حاد، تشنج اعصاب، اسکیزوفرنی، بی خوابی، کمبود تمرکز از جمله نتایج زندگی در شرایط سخت و غیرانسانی هستند.                       

روایت دوم. زنان، زندانیان زمان ...            

زنان افغان به دلایل مختلفی در زندان های این کشور با حداقل امکانات زیستی به سر می برند. بسیاری از آن ها در زندان با کودکانشان در وضعیت بسیار بدی دوران محکومیت خود را  می گذرانند. بسیاری از این زن ها حتی در مورد پرونده های خود اطلاعی ندارند و هیچ گونه آشنایی با مسائل حقوقی برای رفع مشکلشان ندارند. بسیاری از زنان زندانی افغان حتی کسی را ندارند که بیرون از زندان برای آزادیشان تلاش کند.

روایت سوم. کشت خشخاش، منبع درآمد زندگی مردم ...         

 یکی از بزرگترین تهدیدها در برابر صلح و آرامش، کاشت و رشد و تولید مواد و محصولات مخدر دار است. بیش از نیمی از درآمد مردم افغانستان از راه مشاغل و کارهای غیرمجاز به دست می آید. از کشاورزان فقیری که بدون کاشت خشخاش نمی توانند زندگی خود را بگذرانند تا بعضی از مسئولین دولتی که سود زیادی از این تجارت به دست می آورند،درقاچاق مواد مخدردست دارند.به گفته سازمان ملل متحد ، حدود نود درصد تولید تریاک وهروئین افغانستان به بازاراروپا وارد می شود. هم اکنون برای نجات کشورازاین بحران و براثر فشارهای بین المللی ، دولت افغانستان تلاش زیادی برای مبارزه با تولید و فروش مواد مخدر را آغاز کرده است .

 

به نقل از: Copyright © 2006 JadidOnline.com


اجاق شقایق

  •  توی یکی از اشعار سهراب که امروز به مناسبتی دوباره خواندمش عبارتی وجود دارد به نام اجاق شقایق . امروز در میان همه کلمات و عبارتهای زیبای این شعر ، این عبارت خیلی مشغولم کرد و با خودم فکر می کردم که چه عبارت بدیع و در عین حال واقع گرایانه ایی می تواند در مورد گل شقایق باشد . گلبرگ های شقایق از قرمزی مثل رنگ کوره آتشند و بیننده را به یادِ  گرگرفتن و سوختن می اندازد و شاعر در شعرش می گوید که در یک روز بارانی در کنار یک تخته سنگ با اجاق شقایق گرم شد .  البته برای فهمیدن عبارات شاعر باید مقداری با او هم احساس شد و گرنه در ذهن یک آدم کاملاواقع گرا ، گرم شدن با اجاق شقایق آنهم در یک روز بارانی و سرد و در کنار یک تخته سنگ بیشتر به مالکیت نوعی مالیخولیای رمانتیک توسط صاحبش تحلیل و تفسیر می گردد. نمی خواستم به این بخش خشن و غیر شاعرانه اشاره کنم اما این تقصیر ذهن من است که همیشه موضوعات را از زوایای گوناگون نگاه می کند . 
  •  این تصور که گلبرگ نازک و لطیف شقایق از بروز و یا نگهداری احساسی گر گرفته و این گر گرفتگی آنقدر است که می تواند سرمای تن شاعری را در یک روز بارانی از او بگیرد و با گرمای لطیف خود او را که کنار تخته سنگی بخاطر باران تند پناه گرفته ، گرم می کند می تواند احساس خیلی لطیفی باشد . هرچند امروز بخاطر برخی از جستجوهایم در مورد خدایان و الهه های یونانی از جمله آشیل – زئوس – مده آ– آگا منون –هلن – پاریس –هکتور– منلاس– اولیس– پنه لوپه – جعبه پاندورا واسب چوبین تروا  ... در گیر تند باد حوادث زندگی خدایان بودم . و در ذهن من میان اندیشیدن به گرمای سوزان تن نازک گلبرگ شقایق و کلاف به هم پیچیده حوادث و ماجراهای زندگی خدایان درگیری و مناقشه ایی ملایم در جریان بود .و اما سوال این است آیا وقتی سوار اسبی می شویم و در هیبت پهلوانان با زره و کلاهخود و شمشیر در یک دشت بزرگ در حال تازاندن و به پیش رفتن هستیم آیا می توان دل را همراه گر گرفتگی یک شقایق نمود و اگر سوالم را وارونه کنم آیا نمی توان دل به گر گرفتگی یک شقایق کوچک و قرمز سپرد ؟
  • این سوال شاید از دیدگاهی یک سوال اساسی باشد چرا که تعیین کننده کنش های اصلی آدمها و مرز بندی میان شخصیت آنهاست . آنها که با دریای مواج و عمیق اندیشه شان از گلبرگ آتشین یک شقایق گرم می شوند و آنان که سوار بر اسب در حال تاختن هستند و در زیر پایشان اصلا شقایقی نمی بینند . راستی ما از کدامین هستیم ؟ بر اساس چه ملاکها و ارزشهایی می توانیم یکی را نفی و دیگری را اثبات کنیم و چرا گاهی اینیم و گاه آن؟ آیا تعادلی بوجود می آید ؟ آیا اصلا باید تعادلی وجود داشته باشد ؟ با چه مکانیزمی یک طرف به نفع دیگری کنار زده می شود و یا شکست می خورد ؟ با چه بک گراندی آدمی در دو راهی انتخاب یکی را انتخاب می کند ؟ و البته مسئله وقتی پیچیده تر می شود که هر کدام از دو سو می توانند نسبی و دارای درجه بندی باشند و یا به مراتبی پنهان و یا آشکار باشند و ...