نگارش داستان خود با عشق ...!

چگونه می توانید چیزی را به دیگری بدهید در حالیکه برای خود ندارید ...؟!

زندگی ، یک رابطه عاشقانه ی مداوم .

بهترین وسیله ی نگارش داستان زندگی شما چیست ؟ عشق ! من داستانم را با عشق می نویسم ، زیرا عشق به طور مستقیم از اصالت وجود من  _ از همان کسی که در حقیقت هستم _ سر چشمه می گیرد . من عاشق شخصیت اصلی داستانم هستم و این شخصیت ، یکا یک شخصیتهای فرعی را دوست دارد و از وجود آنها لذت می برد . من از این که به شما بگویم "دوستتان دارم " نمی ترسم . شاید ذهنتان بگوید : ( چگونه می توانی مرا که نمی شناسی ، دوست بداری ؟) من نیازی به شناختن شما ندارم  و حتی نیازی به توجیه این عشق نمی بینم . من شما را دوست دارم ، برای آن که برایم لذت بخش است . هنگامی که عشق در من جاری است ، خوشحال هستم و برایم مهم نیست که مرا بپذیرید یا برانید ، زیرا من خودم را طرد نمی کنم. در داستانم من در یک رابطه ی عاشقانه ی مداوم زندگی می کنم و همه  چیز برایم زیباست .هنگامی که عشق می ورزید ، زندگی را محترم می شمارید . وقتی با عشق ، شرافت و احترام زندگی کنید ، داستانی که می آفرینید یک رابطه ی عاشقانه ی مداوم خواهد بود . عشق ورزیدن به زندگی ، لذت بردن  از تمامی تجلیات آن است و به هیچ تلاش و کوششی نیاز ندارد . این احساس به سادگی دم و بازدم است . تنفس بالاترین نیاز بدن و هوا عالی ترین هدیه است . می توانید به اندازه ای از وجود هوا شکر گزار باشید که فقط تنفس در شما ایجاد عشق کند.

آیا متوجه هستید در مطالبی که با شما در میان گذاشته ام ، چه نیرویی نهفته است ؟  شما می توانید با باور نکردن دروغ های خودتان ، زندگی تان را تغییر دهید .همین که از باور دروغ ها دست بکشید ، همه چیز زندگی شما به گونه ای دگرگون می شود که گویی معجزه ای رخ داده است .  

در قطعه  ای از "ایلیاد هومر" که من آن را خیلی دوست دارم ، چنین آمده است( ما خدایان ، تا زمانی زندگی می کنیم که انسانها به ما اعتقاد داشته باشند .  روزی که انسانها از باور ما دست بر دارند ، تمامی خدایان ناپدید خواهند شد ) مضمون این قطعه بسیار زیباست . قرنها پیش صدها هزار نفر ، خدایان یونان را می پرستیدند  اما امروز آن خدایان ، افسانه ای بیش نیستند . همین که دروغی را باور نداشته باشیم ، ناپدید می شود و حقیقت آشکار می گردد. لذا زندگی ، والاترین هدیه ای ست که ما دریافت می کنیم و هنر زندگی کردن نیز عالی ترین هنر است .

 به عنوان آخرین توصیه :

در یک هفته ، هزار راه گوناگون را برای " دوستت دارم " پیدا کنید . هنگامی که شما همه ی  این راهها ی گوناگون " دوستت دارم " را تمرین  می کنید ، قلبتان کاملا برای شنیدن صدای یکا یک اجزای هستی که به شما می گویند  "دوستت دارم" گشوده می شود .  شما نیازی به توجیه یا توضیح این عشق ندارید . فقط عشق را نثار و دریافت می کنید ، بی آنکه بکوشید آن را بفهمید یا داستانی در باره ی آن بسازید .

dggbuha8sgh9d10ph30.jpg

امیدوارم هر چه زودتر کتاب مورد نظر را تهیه نمائید و از مطالب خواندی آن کمال بهره را ببرید .

منبع : صدای دانش

تالیف : دن میگل روییز

مترجم : فرناز فرود

ویراستار : ریحانه فرهنگی

شابک : ۹-۴۵-۶۵۱۶-۹۶۴

در صورت  کسب اطلاعات بیشتر با ایمیل بنده تماس حاصل فرمایید...!

منی که هست، خودی که وجود داره...!

تازگیا روزایی که کلاس نمیرم  و صاف میام خونه میشینم فیلم می‌بینم البته سعی هم میکنم چیز زیاد سنگینی نبینم حوصله فهمیدن و درک زیاد عمیق را ندارم بیشترم سعی می‌کنم تو مایه ‌فیلم‌های فانتزی باشم حتی خیلی موارد کارتون.‌حتی گاها اونایی که‌مایه‌هایی از سورئال هم دارن(بگذریم که بعضیاشون بس‌که پا در هوان حوصله آدمو سر می‌برن.)دیشب هم کارتون "آن شرلی با موهای قرمز " را دیدم همون دخترکی   که عاشق شعرو خیال پردازیهای دخترانه بود  و..

کارتون خوشگلی بود بعضی روزا هم اگه وقت کنم و بتونم خودمو آروم تو اتاق بشونم یک چیزایی می‌خونم کتابی، مجله‌ای یا روزنا‌مه‌ای. اخبار نمیخونم پیگیرشم نیستم چیزهایی گذری میشنوم، اگر بخوام ماشاا... اهل منزل. قبلا نقد کتابی فیلمی یا تئاتری می خوندم اما حالا فقط اصل ماجرا برا م مهمه یا شاید مهم هم همینه.خوشم میاد که تازگیا آخر خیلی ازکتابا و فیلما  به اصطلاح ‌Happy End  میشه.مثلا همین کتاب ممنوعه دلبرکان غمگین....که فکر می کردم آخرش یک غم عمیق همیشگی مثل همه اینطور داستانا به دل آدم بذاره‌، اما خب دیدن برگای خشک بارون خورده گاهی حس بهتریه حتی اگه لج آدمو دربیاره!!نمی دانم شاید ...شاید روزگار جبریست که در محدوده آن اختیار داریم هر طور می‌خواهیم زندگی کنیم.و من مدتهاست فهمیدم که دیگه بزرگ نمی شم مدتهاست نمی‌دونم اصلا بزرگ‌شدن چه جوریه هیچ کشف و لذتی در میان نبوده‌، من فقط فهمیدم نتونستم بزرگ بشم و هیچ خواستی هم در میان نبوده. هنوز که هنوزه نزدیکی‌های تابستان، با حس نم کولر آبی و یاد پایان یکی از سال‌های درس‌ دچاراضطراب می‌شم...! نمی‌دونم چرا مدتیه یک چیزهایی بنظرم تکراره،و نه تکراری؛‌ تکراره یک کارا و موقعیت‌های‌خاص و خب نه‌کاملا منطبق‌ اما بهرحال همین حسی از تکراره که مرتبا تکرار میشه و به تو مرتبا یادآوری می‌کنه که تکراره و جدا از زندگی تکراری هر روزه وکاش می‌دونستم یا می‌فهمیدم چی میخواد به من بگه گاهی هم فکر می‌کنم همه اینها توهمه، توهم یکسری تکرار یا تکراره یک توهم!بهرحال خوب نیستم اما حس خوبی دارم مدتهاست .

پ.ن: وقتی یک موقعیتی که یک زمانی به آسمانت برده حالا دوباره داره علی‌الظاهر( از نظرمن کلمه زشتیه اماچاره‌ای نداشتم از به‌کاربردنش) تکرار میشه، هیجان‌زده میشی اما خوب نیستی‌، گیجی‌ و نمی‌خواهی به سمتش بری چون میترسی نشه آنچه که باید بشه شاید چون آندفعه توقعی نداشتی ولی حالا داری ناخودآگاه با توقع به‌سمتش میری.آندفعه موقعیت خودشو به تو تحمیل کرده حالا تو میخواهی‌خودتو به موقعیت تحمیل کنی، میشه؟‌

بازهم پ.ن: خودم هم از اینهمه ابهام خسته شدم! از بازی با کلمات برای ننوشتن از خود خود، مثل بچه‌ها که دوست دارن زندگی بزرگتراشون را بازی کنن که یعنی مثلا ما هم بلدیم،  ببینید!

6wvz3dtnw9tkerhz6fjg.jpg

بی هدف ...!

اگر زندگی صد راه برای گریه  نشان داد تو هزار راه برای خندیدن به او نشان ده .       

 "چارلی چاپلین"

خاطر هست من کی بوده ام ...؟!

دیروز :

ترنمی بر نیلوفران بهاری ، چکاوکی  سرشار از آرزوی پرواز و قطره ای به وسعت دریاها ...!

و امروز:

سرمای سوزان زمستانم ، و کوچکتر از قطره ی باران ...!

و فردا :

برگ خشکیده ی پاییزم  گویا تنها  میراث زندگی ام همین است و بس ...!

 یاری ام کن تا چکاوکی باشم  در آرزوی پرواز ... کودکی باشم با حسی مملوء از بی خبری ... و نسیمی که سحرگاهان چمنزار را به آرامش می رساند ...

 یاری ام کن ...!

در لابلای شلوغی ها ...!

View Raw Image" href="http://s4.tinypic.com/517nlz.jpg">

View Raw Image" href="http://s4.tinypic.com/517nlz.jpg">

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

مزد آن گرفت جان برادر  که کار کرد

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بودكشاورز گفت برو در آن قطعه از زمین بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو ها را بگيري من دخترم را بتو خواهم داد.
مرد قبول كرد. در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگترين و خشمگينترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد
.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود
.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...  اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.اما من میگم: ادمها باید برای بدست آوردن خواسته هایشان دشوارترین کارها را انجام دهند نه راحتترین کار را. طبیعتا هر انسانی آرمانهایی را در خود گنجانیده که بدست اوردن انها جز با تلاش و مشقت دست یافتنی نخواهد شد .  پس از همین امروز شروع کنید

Image hosting by TinyPic