تازگیا روزایی که کلاس نمیرم  و صاف میام خونه میشینم فیلم می‌بینم البته سعی هم میکنم چیز زیاد سنگینی نبینم حوصله فهمیدن و درک زیاد عمیق را ندارم بیشترم سعی می‌کنم تو مایه ‌فیلم‌های فانتزی باشم حتی خیلی موارد کارتون.‌حتی گاها اونایی که‌مایه‌هایی از سورئال هم دارن(بگذریم که بعضیاشون بس‌که پا در هوان حوصله آدمو سر می‌برن.)دیشب هم کارتون "آن شرلی با موهای قرمز " را دیدم همون دخترکی   که عاشق شعرو خیال پردازیهای دخترانه بود  و..

کارتون خوشگلی بود بعضی روزا هم اگه وقت کنم و بتونم خودمو آروم تو اتاق بشونم یک چیزایی می‌خونم کتابی، مجله‌ای یا روزنا‌مه‌ای. اخبار نمیخونم پیگیرشم نیستم چیزهایی گذری میشنوم، اگر بخوام ماشاا... اهل منزل. قبلا نقد کتابی فیلمی یا تئاتری می خوندم اما حالا فقط اصل ماجرا برا م مهمه یا شاید مهم هم همینه.خوشم میاد که تازگیا آخر خیلی ازکتابا و فیلما  به اصطلاح ‌Happy End  میشه.مثلا همین کتاب ممنوعه دلبرکان غمگین....که فکر می کردم آخرش یک غم عمیق همیشگی مثل همه اینطور داستانا به دل آدم بذاره‌، اما خب دیدن برگای خشک بارون خورده گاهی حس بهتریه حتی اگه لج آدمو دربیاره!!نمی دانم شاید ...شاید روزگار جبریست که در محدوده آن اختیار داریم هر طور می‌خواهیم زندگی کنیم.و من مدتهاست فهمیدم که دیگه بزرگ نمی شم مدتهاست نمی‌دونم اصلا بزرگ‌شدن چه جوریه هیچ کشف و لذتی در میان نبوده‌، من فقط فهمیدم نتونستم بزرگ بشم و هیچ خواستی هم در میان نبوده. هنوز که هنوزه نزدیکی‌های تابستان، با حس نم کولر آبی و یاد پایان یکی از سال‌های درس‌ دچاراضطراب می‌شم...! نمی‌دونم چرا مدتیه یک چیزهایی بنظرم تکراره،و نه تکراری؛‌ تکراره یک کارا و موقعیت‌های‌خاص و خب نه‌کاملا منطبق‌ اما بهرحال همین حسی از تکراره که مرتبا تکرار میشه و به تو مرتبا یادآوری می‌کنه که تکراره و جدا از زندگی تکراری هر روزه وکاش می‌دونستم یا می‌فهمیدم چی میخواد به من بگه گاهی هم فکر می‌کنم همه اینها توهمه، توهم یکسری تکرار یا تکراره یک توهم!بهرحال خوب نیستم اما حس خوبی دارم مدتهاست .

پ.ن: وقتی یک موقعیتی که یک زمانی به آسمانت برده حالا دوباره داره علی‌الظاهر( از نظرمن کلمه زشتیه اماچاره‌ای نداشتم از به‌کاربردنش) تکرار میشه، هیجان‌زده میشی اما خوب نیستی‌، گیجی‌ و نمی‌خواهی به سمتش بری چون میترسی نشه آنچه که باید بشه شاید چون آندفعه توقعی نداشتی ولی حالا داری ناخودآگاه با توقع به‌سمتش میری.آندفعه موقعیت خودشو به تو تحمیل کرده حالا تو میخواهی‌خودتو به موقعیت تحمیل کنی، میشه؟‌

بازهم پ.ن: خودم هم از اینهمه ابهام خسته شدم! از بازی با کلمات برای ننوشتن از خود خود، مثل بچه‌ها که دوست دارن زندگی بزرگتراشون را بازی کنن که یعنی مثلا ما هم بلدیم،  ببینید!

6wvz3dtnw9tkerhz6fjg.jpg