ایرانیان را با چه صفاتی می شناسید ؟!  

سوال مطرح شده را مانند دو روی سکه در نظر می گیرم. یک روی  آن خود درونی و طرف دیگر خود بیرونی است . روشن تربگویم  کاوش فرد از خود در برابر کاوش دیگران از شخص .وتاکید می کنم این پست فارغ از طرح مبحث علمی است بیشتر تبادل نظری است و لزوما دلیلی ندارد تا علمی هم باشد پس با این حساب صحبت از فلان قانون و تبصره آن نیست ... امروزاز خصوصیات یک ملت صحبت می کنم، خصوصیاتی که بر مبنای شرایط و در طول زمان بر ملت ها داده می شود . البته قبول دارم که شاید در مواردی کالبد شکافی شخصیت امری ناشایست باشد چون امکان داردطرف مقابل روی خوشی نشان ندهد ومی دانم که خلاف علم جامعه شناسی است اینکه خصوصیت یک ملت را صرفا از دیدگاه عامه بررسی کرد، بخصوص اگرچنین نقدی در مورد یک جمع باشد اهمییت بیشتری می یابد.  و آگاهم که نمی توان ونمی شود فرهنگ ها را تعمیم داد اماعلی رقم تمامی معایبی که این سبک شناختن و شناساندن دارد ،گاهی بهتر است با اولین درجه ی فوریت انجام گیرد به هر حال هر چه باشد از قدیم الایام گفته اند عیب رااز دوست شنو وخوبی زدشمن !

 دقیق یادم نیست اما فکر می کنم پریشب بود یعنی سه شنبه شب  که  مبحثی تحت همین عنوان ازبرنامه ی "نوبت شما" از کانال BBC Persian پخش شد ... بحث بسیار جالب و داغی بود... اینکه افراد با شجاعت تمام در شبکه ای  که مخاطبان آن از سرتاسر دنیا تماشاگر آن برنامه با آن همه نقد منفی در کنار نکات مثبت بوده اند بر هیجان برنامه افزوده بود. از حاشیه که بگذریم ... می رسیم به اصل مطلب .... اینکه بالاخره ایرانیان دارای چه صفاتی هستند یا اینکه یک ایرانی را چطور می توان شناخت ؟

 گفته اند برای اینکه یک فرد را بهتر بشناسی کافسیت  با آن همسایه شوی یا همسفر ، تقریبا بیست سال و اندیست که با ایرانیان هستم و با آنها زندگی می کنم . پس انتظار می رود به عنوان یک شهروند قضاوتی درست کرده باشم اگر بگویم مردمی رویایی وشاعر مسلک ، نژاد پرست وتکرو هستند . وعدم قرار گرفتن آنها در غالب گروه،نشان به این نشان که در اکثر مسابقات ورزشی ایرانی ها بیشتر در ورزش های فردی موفق اند تا جمعی . وبیشتر میل به امورفرعی دارند ... روشن تر بگویم آنها معمولا طبق این فرمول عمل می کنند یعنی هر زمان که کارها در جریان منافعشان باشد انگیزه ی انجام آن عمل در آنها تقویت می شود. احساسی و از زیر کار در رفتن ، غرور، و خود خواهی از دیگر صفاتی است به راحتی دریک تجمعی 10نفره خود را بروزمی دهدبه نظر من این صفت در بعضی از موقعیت ها جنبه های مثبی هم دارد برای مثال چنین صفتی کمک بزرگی بوده است در پیش برد اهدافشان و با تمام تهدیدهایی که از سوی جامعه جهانی متوجه آنهاست باز هم از حقشان دفاع می کنند...در واقع "انرژی هسته ی" نمادی از غرور ایرانیان است . شاید اگر از زبان چندین ایرانی نمی شنیده ام باورم نمی شد اینکه به باور آنها نیز مردمشان دارای یک صفتی به اسم "دورویی"هستند  ! تقریبا عصبانی بخصوص از دهه ی 60به بعد این ویژگی مشهودتر می شود . در مقایسه با کشورهای دیگر مردمی اند که به لحاظ روحی بیشتر حالت غمگینی و اندوه را می توان در آنها دید تا شاد بودن . مردمی به شدت اهل تعارفات هستند، اما اینکه چه میزان درصدی از این "نون غرض دادن ها" به عمل می انجامد ملاک سخنم نیست . در برخی موارد افراط گراهستند یک برهان قانع کننده ای وجود دارد که در اثبات این ادعا می توان آورد  .اینکه  در طول تاریخ تنها آدمهایی بوده اند که تا به حال مدعی این سخن اند: "هنر نزد ایرانیان است و بس !!" البته مقداری از نشانه های نارسیستی و غرور در این حرف ِ به اصطلاح "ضرب المثل" نهفته است .یادم می آید چند وقت پیش بحثی داشته ایم با چند نفری از دوستان ایرانی ام که بی ارتباط با این مبحث نیست.... یکی از دوستان اشاره ای داشت به این موضوع که" ما ایرانی ها آستانه ی تحمل پذیریمان از یکدیگر کم است و اصلا واژه ی" سوختن و ساختن " مشخصا اشاره به همین ویژگی مان دارد... دلیلش را هم این مطلب آورد که ما مدت 30 سال یا بیشتراست که در جستجوی دموکراسی هستیم بدون آن که پیدایش کرده باشیم...!"

اما صفت دیگری هست که هنوز نه از جایگاه آن اطمینان دارم و نه از نامش  ...  می توان آن را مثبت دانست یا نه ؟! کافیست چند دلیل وبرهان "صرف نظر از صحت  و سقم آن" بیاوری همین برای جلب اعتمادشان کفایت می کند نمی دانم اصطلاحاْ نامش چیست شاید"زودباوری"واژه ی مناسبی باشد. نمونه ای از این سخن را می توان به بحث کلیشه سازی های ذهنی اشاره کرد که ازاولویت های رسانه های داخلی ایران است در خصوص تخریب دولت ها و ملت ویا فلان شخصیت خاص .واز آنجایی که رسانه ها بخشی از طرز تفکر جامعه اند و مهمترازآن خواسته یا نا خواسته  شکل دهنده ی اندیشه ی مردم آن جامعه اند ...پس می توانند تفکری میلیونی را متولد کنند که مبنایی حقیقی نداشته و ندارد.  اما آنچه من در این چند سال اخیر می بینم نشان از یک پویایی ِ دورنی ِ مردم ِ ایران است تلاشی برای خروج این کلیشه های فرضی از خود...پیشنهاد می کنم در این رابطه وبلاگ "کافه وطن" را هم مطالعه کنید . 

 به جرات می گویم که به ندرت می توان در اجتماعات دیگر خصوصیات مثبتی به سبک ایرانی را یافت ...یکی از ملموس ترین ویژگی های ایرانی ها که فقط با برخورد دوسه نفر می توانید آن را کشف کنید "شیرین زبانی " آنهااست  ...در نوع ادبیاتی که در مکالمات روزمره شان  بکار می برند جدای ازمیزان تحصیلات ظرافت هایی نهفته است که زیبایی کلامشان  را دو چندان می کند . مردمی بسیار دلسوز و صد البته متحد ،که اتحاد شان را درروزهایی مثل "جشن عاطفه ها " یا " هفته نیکو کاری " یا " هفته ایتام " و ... و ... می شود دید . از دیگران و از خود ایرانی ها زیاد شنیده ام که خود را مردمی مهمان نواز می دانند ..اما به عقیده ی من اگر مهمان نوازی را در دو مقوله خانواده و اجتماع بررسی کنیم ...مهمان نوازیشان در بخش خانواده نقش پر رنگ تری دارد تا در گستره ی اجتماعی. سازگاری  با شرایط ، ویژگی است که بخصوص در زمان اخیر شاهد آن هستیم ... در یک جمله مردمی اند که در خطر جنگ طلب و درآرامش صلح پذیرند .

پ.ن:هر انسان آیینه ای است برای دیگری ...

پ.ن:یادم باشد قانون انسانیت حکم می کند هرفردی با صفات مثبت و منفی زندگی  کند .  

دانشکده ما ...

اخیرا به یمن قدوم سبز حجت السلام و المسلمین جناب آقای "علم الهدی" امام جمعه شهر مقدس مشهد در داشگاه ما (فردوسی مشهد)تدابیر امنیتی اتحاذ شده است که صد البته ما این حضور سبز را  سعادتی می دانیم برای خود .می توانم بگویم در حاشیه ی این حضور مباحثی مطرح شده تحت عنوان " حجاب دختران دانشجو " در راه روهای دانشکده ها  . البته بنده که تافته ی جدا بافته ی این جماعت می باشم نیز از این خطابه های سرشار از معنویت شان محروم نمانده ام

خلاصه این که :

تا جایی که بنده از اسلام و حد و مرزش  چیزی می دانم  ... وهر آنچه که ذهنم  از لابه لای کتابها سرچ می کند و هزار یک جور تحلیل رویش پیاده می کند ..بماند که در این حاشیه بزرگانی مثل پدر  مادر هم گاهی بنا به وظیفه ی مقدسشان ویاهر فردی که  در پی کسب ثواب اخروی از طریق نهی از منکرات است آن هم از ناحیه "زنان"  احادیثی من باب رعایت حجاب و تکریم از مقام والای زن  ایراد می فرمایند که خواه  نخواه ملزم به رعایت آن می شوی و بالاخره  یادت می آید که تو زمانی مسلمان بودی و از بدو ورودت به دانشگاه  مرتد شدی در حالی که خودت بی خبر از این امری ... !

بماند که از تعالیم و فرهنگ یونیکی که ما افغانها داریم  انتظار خلاف این موضوع می رود  ...

پ.ن: گاهی باید  دروغ هم گفت ...به تعبیر مسلمانان از نوع مصلحتی !

الله اکبر یک اصلاح طلب

 امروز شنیدم که  فردا 22بهمن ...!!

می پرسید از کی ؟

از یه اصلاح طلبی که تا امروز خودشو لو نداده بود !

خب منم لوش نمی دم تا مباداکسی به شخصیت وارسته ایشان برچسبی بزنه  بنابراین می گذرم .

 از مسواک دندونم گرفته تا تلویزیون 50 اینچ  !

 از سیفون توالت تا  گوشی دستم

از تسبیح مادر بزرگم تا لاستیک فلان ماشین  و ...

همش شده  Maden in china

ای بابا این که نشد زندگی ؟ پس اقتصاد ما کجاست ؟

( نزدیک بود بگم مگه شما اقتصادم دارین آخه ؟! استغفرالله زبونمو گاز گرفتم !)

واما ...

تکلیف این عزیز اصلاح طلب برای فردا (22بهمن)

بهتره بجای  "مرگ بر آمریکا" و تکبیر" الله اکبر"  همه با هم از هر قوم و گروه و نژاد و ملیتی که هستیم با  مشتای گره شده بگیم : " مرگ بر چین "  !!!

 

عقب گرد ...

 در هفده سالگی  بزرگترین آرزویم کار کردن  در یک روزنامه بود. اما نهایت گستردگی کارم در حد فعالیتی دانش آموزی بود و خلاص. به دنبال دفتر روزنامه ای می گشتم تا بلکه  بصورت افتخاری  مشغول شوم و مهمتر از آن، اینکه علاقمندی شدیدم به روزنامه نگاری را ارضا کنم . تا آن موقع فقط بعضی از نوشته هایم در سایت خبری پانا و نشریات منتخب دانش آموزی چاپ شده بود هنوز از بابت آن به خودم افتخار می‌کنم.اما عمر این دوره (دبیرستانم) کوتاه بود ، به دنبال جای دیگری بودم .در همان سالها هفته نامه ای بود که یک روزدر هفته سعادت چاپ می یافت و منتشر می شد و اگر اشتباه نکنم در حال حاضر نیز همچنان به فعالیت خود ادامه می دهد .آن زمان از خواننده های پرو پا قرص آن بودم و از پنجشنبه منتظر می ماندم هر چه زودتر شنبه فرارسد و از باجه های روزنامه فروشی سراغ آن را می گرفتم ... یک روز بصورت خیلی اتفاقی اطلاعیه را که درآن منتشر شده بود و به نوعی می توان گفت فراخوانی برای علاقمندان به نویسندگی ... بود را در آن خواندم . نمی دانید آن روز با آن فراخوان چقدرشادی کردم شادی ام وقتی دوچندان شد که اطلاعیه مختص گروه همسالان خودم بود . از این خبر استقبال کردم ودر اسرع وقت طی تماسی تلفنی قرار برای روز چهارشنبه تعیین شد، یعنی دو روز بعد . نشانی دفتر "هفته نامه " را گرفتم و به همراه یکی از دوستانم رفتم .  از پله های دفتر که بالا می رفتم  ، ذهنم درگیر حرف و حدیث هایی بود که قرار است آنجا بگویم . ما را به اتاق "امور اجرایی " راهنمایی کردند و در آنجا حدود 5 دقیقه منتظر ماندیم تا اینکه همان خانمی که تلفنی  قرار امروز را تعیین کرد وارد شد . خانمی سی و چند ساله ی ریزه نقش و کوتاه قدی بود. اصلا فکر می کنم همه کاره ی آنجا بود از تهیه خبر گرفته تا مونتاژ و انتشارو اعلامیه های هفته نامه و...و... با آن جثه کوچکش همه ی امور رایک تنه انجام میداد ! خلاصه صحبتی در رابطه با چگونگی فرایند کارو نگارش  با ما کرد و برای شروع به توافق رسیدیم . قرار شد بخشی از نوشته های قبلی ام را به عنوان نمونه به او بدهم در آن زمان برای خوش‌بختی به پول نیاز نبود.... از دفتر هفته نامه که بیرون آمدم محکم‌تر از همیشه روی زمین راه می‌رفتم چون خودم را یک قدم به دنیای روزنامه نگاری حرفه‌ای نزدیک‌تر می‌دیدم. خوش‌بختی من فقط چند ماهی دوام آورد. " رنگ جماعت چه رنگی است ؟، بابای صبور، انبار جایی برای آرامش، عزم جزم ، کوله پشتی، فقط 100وات فرهنگ ! و ..." عناوین نوشته هایم بود. یادم است که طی این چند ماه چندین نوشته ام در چندین شماره پی در پی  چاپ شد و تمام .کلی هم ازجانب دوستان و پدرومادرورئیس روسای مدرسه و آموزش و پرورش مورد تکریم و تشویق قرار گرفتم ...تا همین الان که این نوشته را می نویسم حتی اسم هفته نامه و سردبیرش و آن خانم ریزه نقش را فراموش کرده ام. راستش را بخواهید درباره‌ی اسم هفته نامه هنوز شک دارم... شاید که "شهرآرا" بود... !!!! 

امروزبعد از گذشت چهار سال برای مرور خاطرات نوجوانی ام سری به آرشیو آن دورانم زدم ... خیلی پر باربود پر بار تر از امروزم ، باورم نمی شد این همه فعالیت متعلق به من باشد. خوشحال شده ام  از آن همه تلاش و پشتکار از آن همه اهمیتی که به خود قائل بودم  ، آن همه تصمیمی که برای خود گرفته بودم و خط به خط آن را به عمل درآورده بودم ، آن روزها هیچ بیگانگی با خود نداشتم ، یادم می آید بیشتراز امروز با خودم  صحبت می کردم ...  نمی دانم اگر این گذشته را بایگانی  نداشتم امروزبا دیدن دست نوشته هایم  چگونه باورم میشد اینها تلاش خودم است  یا نه ؟!!!

گاهی در زندگی افرادی سر راه آدم قرار می گیرند که نه تنها مانعی نیستند بلکه همچون فرشته ی اند و  راه رسیدن به موفقیت بیشتر را برایت هموارتر می کنند . خیلی وقت است دیگرخبری از آن سردبیر هفته نامه ندارم کسی که از اولین دیدارمان گفت و به یادم آورد که او همان سردبیر همه‌کاره‌ی هفته نامه ی "شهرآرا" است همان که برای اولین بار شانس کارکردن به من داد، همان که برای خودی نشان دادن به من اعتماد کرد ...  

اینجا ایران است !

 

آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید !

(قران کریم،سوره نساء، ایه ۹۷)

 

او اینگونه کلامش را آغاز کرده است ...

"ن"... استم. برآمده از زخمی به نام "کابل" . بی دستار و بی غم. مستی لایعقل در بلاد اجنه و اجنبی. نه یهودم نی عیسوی، نه بودایی و نی مسلمان، به هزار دین اندرم. دینم، زخم من است. در رویای من هر روز مردی در برف گریه می کند. و همین افتخار باشد و بس."  ازوقتی متولد شده ام یک مهاجر بوده ام .. ویک بی هویت ... محکوم جبر تاریخ ،کسی که مدام باید تلاش کند تا خودش را، انسان بودن خود را به اثبات رساند."

 جملاتی با چنین ژرفای معنا را تنها از زبان یک  فرد می توان شنید ... می توان فهمید او کیست که اینگونه  خود را به وصف نشسته است ... و با تمام  دردها سعی دارد بگوید من به همین اندک ها قانع هستم ... او یک تبعید شده به سرزمین پوچی است آنجا که باید  در سفيدي های مطلق محوشد و فقط نظاره گر بود...فریاد ظلم و خشم را سکوت کرد ...اشک را در سینه نگه داشت ... حقارت را به گرانی خرید  همان جایی که باید چگونه حقیر ماندن را آموخت . ...

آری اینجا ایران است .... سرزمین پیوند ها و ناسیونالیسمگراهای افراطی ....سرزمین ساده ی خوشبختی ... سرزمین آخرین نشانه ی یک مذهب ... پایتخت اسلام ... زادگاه خمینی کبیر...

و او نیز همچو من یک مهاجر افغان است و دیری است که دست تقدیر خواب خوش را از او ربوده واو را در سکوت بستر خویش خزانده  است . او افغان است کسی که مدام با صدایی سخت کاذب و سخت بیگانه می تواند فریاد بزند. ، بازیرکی تحقیر شودویک عمر با سری افکنده زانو زند !می تواند مانند صفر در جمع و در تفریق و ضرب پیوسته حاصلی یکسان باشد !

 ای کاش انسانها هیچ تناسبی با هم نداشته اند .اسلام هیچ مرزی نداشت ....جهان ،حول ِ دایره ی بی زاویه می چرخید که جای هیچ اندازه گیری و مقایسه ای باقی نمی ماند .و ای کاش ... هیچ انسان گستاخ و جسوری  زاده نمی شد...

 اینجا ایران است سرزمینی که شرط ورود به آن فراموش کردن انسانیت است . و برای ماندن می بایست مدام با نقشهای پوچ ؛ یک محکوم ،یا مغلوب بازی کنی.اینجا ایران است  سرزمین شوم عجایب  ..جایی که با ورود به آن شور تندی در همخوابگی با مرگ پیدا می کنی . گورستانی از انسان هایی مرده ...

 تو اینجا فقط می توانی دنیای خود ر ا همچون عروسک های کودکی با دو چشم شیشه ای بنگری .و سالهای سال در لابلای پوچی ها  خفته بمانی و بی سبب فریاد بزنی و بگویی :

(( آه ، من بسیار خوشبختم ))