درد ...

 میخچه ی پایم  

از هر تراژدی گوته  

دردناکتر است ...

احوالات شخصیه من ...

 

دیشب موقع خوابیدن ذهنم حسابی درگیر فردا بود. به اینکه پست جدیدم را در رابطه با " آزادی پرویز کامبخش" بنویسم ...و از کجا باید شروع کنم و چطوری باید نقد کنم... و...

یاد آور می شوم که اصلا قصد ندارم بگویم دخترکی هستم رومانتیک و سر شار از احساسات دخترانه ....که قطعا نیستم .

 

در زندگی همه ما آدمها خاطراتی نقش می بندد که به اعتقاد بنده شناسنامه ی گذشته ی زندگی ما است و حاضرنیستیم با هیچ چیز دیگری آنها را معامله کنیم. چنانکه حاضریم از جان خود بگذریم ...حالا اینکه هر کدام از ما به چه صورتی این اسناد و مدارک یا بهتره بگویم" خاطره های"( اینطوری راحتترم) تلخ و شیرین را نگه می داریم یک سلیقه شخصی است ....  

 

اگر گذشته خیلی برای شما با ارزش است بخصوص یادگاری های دوران کودکی و نوجوانی....

یااگر از همان ابتدا قید همه چیز را زدید (منظور گذشته ی شماست) .. 

واگر مثل یک کتابدار همیشه عادت به مرتب کردن و آرشیو نمودن دفترو تحقیقات قدیمی خود دارید "دمتون گرم" ...

 

مصیبت وقتی شروع می شود که شما جزء کسانی باشید که همه ی زندگی خودتان را عادت کردید داخل یک جعبه سیاه فلزی کنج اتاق خود ذ خیره کنید...

 

از حاشیه پردازی های بی مورد متنفرم ...همیشه دوست دارم سریع و مستقیم اصل حرف را بگویم ...ومتقابلا بشنوم.

 

بنابراین ... 

باید اعتراف کنم سه چهار روزی هست که دچار یک شوک شدم و مغزم هنگ کرده ! شاید به این دلیل که دیگه هیچ خاطره و ...برایم باقی نمانده است .....

 

امروزصبح خواستم تصمیم خودم را قطعی کنم که...با هاردی سفید روبرو شدم....

هیچ چیز برایم دردناک تر از این نیست ؛ که به صرف اشتباهی ساده همه ی اطلاعات چندین ساله ام را از دست بدهم ...

 

اگر بگویم این هم از دیگر دردسرهای جهان مدرنیسم یا فناوری مدرنیته است خطا نکرده ام ....البته این ذات ما انسانها است که عادت داریم اشتباهات ریزو درشت  خودمان را قبول نکنیم حتی اگر کوچک باشد . 

 

فعلا توضیح بیشتری ندارم .....

Stop....

 

 

از تو به یک اشاره از من به صد ...
 
 

 امان از دل نا آروم ... امان از مغز بی وقفه  من !

 

 استراحت لطفا . . .