عریضه ...!

 

بنا به در خواست برخی از دوستانم تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی تغیراتی رو به منظور تنوع و رفع یکنواختی در شیوه ی نگارش مطالبم پیاده کنم ، و همانطور که مشاهده می کنید این سیاست  کاملا نا کارامد از آب دراومد ...

  •  اخیرا دریافتم ... به هر دلیلی سکوتی ابهام آمیز فضای وبم را حاکم گشته ...و با هر بار بازکردن صفحه  احساس ناخوشایندی به من دست میده !

 به هر حال این مسئله برایم سوالی شده تاعلت یابی کنم و بدونم ایراد از چیست ؟

آیا مطالب ارزش نگارش را ندارد یا ..... هزارو یک دلیله دیگه که از ذکر تک تک دلایل فاکتور  می گیرم ؟

 

اما...

 این سکوت شکستنیه همانطور که دریا هیچ وقت آروم نمی مونه ....

شاید پس این سکوت طوفانی در راه است!

 

نکته : دراین وبلاگ به بعضی ازوبلاگ ها وچند سایت خبری لینک داده شد، دادن لینک به معنای تایید نوشته های آنان ویاهمفکربودن باآنان نمی باشد.

اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)

 

مرد 28 ساله ای شاهد حمله تروریستی 11 سپتامبر (2001) به مراکز تجارت جهانی در تلویزیون بود . بلافاصله پس از تماشای حادثه دچارحمله هراس شد که ضمن آن فکر می کرد در حال مرگ است . حمله هراس ضمن چند ساعت فروکش  کرد . بنابراین در چند شب بعد او کابوس هایی با افکار وسواسی  در مورد مرگ پیدا کرد . در مشاوره روانپزشکی او اظهار نمود  که همسرش را  5  سال قبل در سقوط هواپیما از دست داده است . او گفت ؛ که نسبت به فقدان او بطور طبیعی واکنش نشان داده بود و احتمال  می داد که علائم فعلی احتمالا با آن رویداد "تروماتیک"  رابطه داشته است . ضمن رواندرمانی کوتاه مدت او دریافت که واکنش وی نسبت به مرگ همسرش کند و خاموش بوده و روابطش نیز با او با دوگانگی همراه بوده است . در زمان مرگ همسر ، او به فکر طلاق بوده  و بارها آرزوی مرگ او را کرده بود . او هرگز فرایند سوگ همسر خود را بطور کامل تکمیل نکرده بود .و واکنش بحرانی او نسبت به حمله ی تروریستی ، تا حدی به احساس های سرکوب شده مربوط بودند .  او توانست احساس گناه خود را نسبت به همسرش ، و نیاز به تنبیه شدن را که در افکار رو به مرگ بودن تظاهر می کرد ، باز شناسد .

 

تشخیص : اختلال استرس پس از سانحه PTSD

 

ویژ گی های بالینی اساسی اختلال استرس پس از سانحه  عبارتند از :

-         تجربه مجدد دردناک رویداد ، الگوی اجتنابی کرختی هیجانی ، و بر انگیختگی نسبتا مستمر .

-         اختلال ممکن است تا پس از ماه ها حتی سالها بعد از رویداد ظاهر نشود .

-         معاینه وضعیت روانی غالبا احساس گناه ، طرد شدن و تحقیر را آشکار می سازد .

-         توهم و ایلوژن ممکن است داشته باشد .

-         علائم ممکن است همراه با پرخاشگری ، خشونت ، افسردگی و اختلالات مصرف مواد باشد .

-         و...

 

  • نام ها و علائم اختلال استرس پس از سانحه در جنگ های مختلف ایالت متحده آمریکا

جنگ

اختلال

جنگ داخلی

قلب تحریک پذیر : احساس خستگی ، تنگی نفس ، سردرد،سرگیجه،خواب مختل،احساس ضعف ، طپش قلب، تعریق مفرط

جنگ جهانی اول

سندرم تلاش : احساس ضعف ، طپش قلب، سرگیجه، سردرد، تعریق مفرط ،احساس خستگی ، تنگی نفس ، ضعف ، اشکال در تمرکز

 

جنگ جهانی دوم

واکنش استرس جنگ : احساس ضعف ، طپش قلب، سرگیجه، سردرد، تعریق مفرط ،احساس خستگی ، تنگی نفس ، ضعف ، اشکال در تمرکزو فراموشکاری

جنگ ویتنام

اختلال استرس پس از سانحه : احساس ضعف ، طپش قلب، سرگیجه، سردرد،درد عضلانی و مفصلی، احساس سر گیجه، خواب مختل، اشکال در تمرکزو فراموشکاری

جنگ خلیج فارس

سندرم جنگ خلیج : احساس ضعف ، طپش قلب، سرگیجه، سردرد،درد عضلانی و مفصلی، احساس سر گیجه، خواب مختل، اشکال در تمرکزو فراموشکاری

منبع : خلاصه روانپزشکی . علوم رفتاری- روانپزشکی.کاپلان-سادوک.مترجم:نصرت ا..پور افکاری

اختلالت روانی ( اسکیزوفرنی )

 

اسکیزو فرنی که تقریبا 1% جمعیت را مبتلا  می سازد معمولا قبل از 25 سالگی شروع می شود . تمام عمر دوام می یابد و در افراد متعلق به تمام طبقات اجتماعی روی می دهد .

 

سن و جنس : شیوع اسکیزوفرن در بین مرد و زن برابر است . اما دوجنس در شروع  و سیر بیماری تفاوتهایی نشان می دهند .شروع آن در مردان زودتر از زنان است و بیش از نیمی از مردها اسکیزوفرنیک و فقط یک سوم زن های اسکیزو فرنیک قبل از25 سالگی ، برای نخستین بار در بیمارستان روانی بستری می شوند . اوج شروع بیماری در مردها  10 تا 25 سالگی و در زنها 25 تا 35 سالگی است . فرجام بیماران اسکیزو زن بهتر از فرجام بیماران اسکیزو مرد است .و زمانی که شروع آن پس از 45 سالگی باشد ، اختلال " اسکیزوفرنی در آغاز" شناخته می شود .

 

فصل تولد :کسانی که بعدها دچار اسکیزو فرن  می گردند احتمال بیشتری هست که در زمستان یا اوائل بهار بهار متولد شده باشند . در نیم کره شمالی ، از جمله ایالات متحده ، افراد اسکیزو فرنیک ، بیشتر در ماههای  ژوئیه تا سپتامبر به دنیا می آنید.

 

خودکشی :از علل عمده ی مرگ و میر در افراد مبتلا به اسکیزو فرنی است . تخمین ها متفاوتند ، اما حدو 15% مبتلایان به اسکیزوفرنی در نتیجه اقدام  به خودکشی می میرند.

 

مصرف سیگار :اکثر زمینه یابی ها حاکی است که بیش از سه چهارم بیماران اسکیزوفرنیک ، در مقایسه با کمتر از نیمی از بیماران روانی در مجموع سیگار می کشند . چندین پژوهش گزارش کرده اند که مصرف سیگار با دوزهای بالای داروهای ضد جنون رابطه دارد ، و احتمالا به این دلیل که تدخین سیگارمتابولیسم این داروها را بالا می برد . بنابراین سیگار کشیدن با کاهش  میزان بروز "پارکینسونیس داروئی " احتمالا به دلیل فعال شدن وابسته به نیکوتین نورون های دوپامینی رابطه دارد .می توان گفت سیگار کشیدن در این بیماران نوعی خود درمانی است .

 

نوروبیولوژی :علت اسکیزوفرنی معلوم نیست .

 

انواع :DSM-IV-TR انواع فرعی اسکیزوفرنی را  بسته به تظاهر بالینی به انواع زیر تقسیم  کرده است.

-         پارانوئید

-         آشفته

-         کاتاتونیک

-         نامتمایز

-         باقیمانده

 

معاینه ی وضعیت روانی :ظاهرکلی بیمار اسکیزو فرنیک ، ممکن است از یک فرد بسیار ژولیده ، پر جیغ و داد و هیجان زده تا فردی بسیار آراسته ، کاملا ساکت و بی حرکت متغیر باشد .انعطاف مومی سابقا علامت شایعی بوده اما امروزه نادر است .فقدان تکلم و حرکت خود بخودی و فقدان رفتار هدفدار ... اسکیزو های کاتاتونیک ممکن است ساکت و بی حرکت روی صندلی خود بنشینند و به سوالات با عبارات کوتاه پاسخ دهند .

 

 

درمان :- بستری کردن در بیمارستان ( موارد جایز اولیه برای بستری کردن مشتمل است بر مقاصد تشخیصی، تثبیت درمان داروئی ، تامین امنیت از نظر افکار خودکشی و دیگر کشی ، یا رفتار بسیار نامتناسب و آشفته )

 

درمان زیست شناختی ( دارودرمانی ) :داروهای نورولپتیک که در اوائل دهه 1950 کشف شدند درمان اسکیزوفرنی را دگرگون ساختند . احتمال عود بیماری در بیمارانی که با داروهای نورولپتیک درمان می شوند در مقایسه با بیماران تحت درمان با دارونما تقریبا 2تا 4 برابر کمتر است ...

ادامه نوشته

تبریک ...

 

 

پدر عزیزم با همه وجودم قدر دان مهربانی هایت هستم و دست پر از مهرت را صمیمانه میبوسم و از تلاشهایی که سالهای سال برای بالندگی من کشیدی متواضعانه تشکر میکنم و از خداوند بقای عمر شما را سالهای سال توام با عزت و افتخار آرزومندم و امید دارم که سایه شما همیشه بر سرم مستدام باشد.

 

تصویر عشق ...

 

امروز انگشتم را بریدم،  بدون ترنج، بدون یوسف.

 نه ترنجی در دست و نه یوسف در مقابل چشمانم بود؛

ولی ... در پیش چشمانم عشق اینگونه به تصویر کشیده شد:  

مدتی طولانی می نگریستم  :

 به دریا وامواج خروشان اش که  با خشم خود  ،" ساحل"  افتاده را بیدار می کرد ...

به انوار طلایی خورشید که برقلب  آبی بیکران دریا همچون نگینی می درخشید ...

یادم از ...  

 دانه های برف و بارانی آمد که دوان دوان خود را از آسمان به زمین می­رسانند  ... تا جای پای تو را بوسه زنند که ؛ تو در میان مایی ...

براستی روزهای برفی و بارانی برای همین زیبایند! 

 

 در غروب دریا  ...

و دراین لحظه ی بی نهایت مقدس ، بهترين واژه هایم را برمي دارم ، و مي روم بر مرتفع ترين ساختمان شهر. و شب ها وقتي ماه بر فراز دریا مي تابد ، در دفترم هزار بار مي نويسم ، آرزوی من ماه است.

نگاه كنيد! پيراهن اش بوي ياس مي دهد . روح ام را بر داشته و، سفر مي كنم به دورها، مثل غریبه ای تنها، از معبر اندوه تا متن كودكي تا ملكوت آرزو، و بعد در بارگاه آرزو ـ اين بقاياي عشق خداوند ـ و در حضور معنويت پيراهنش ، روح ام را آتش مي زنم .

و در این خلوت گاهم  به خداوندیت سوگند خورده و باری دیگر پیمان بنده گی ام را با تو تازه می کنم ...              

 

رازیانه

 

وان گاه که تو در نبض لحظه هایم جاری هستی ,هیچ امیدی به هوشیاری ندارم .من مسخ توام ,توئی که شبهاپشت  پنجره ی دلم استوار ایستاده ای و چشمان تنهای من که به دنبال چشمان تو پنجره را میگشاید تا نگاهت در نگاهم تلاقی کند و من تو را در سیاهی شب بیابم ...سیاهی شبی که ستارگانش شاهد بر قلب بی تاب منن که اسمانش سر برهنه ام میباشد و اشک سردش شوینده ی قلب بی تابم ...

خدایا همیشه و همه جا با منی ... در کنارم نفس میکشی و حتی گاهی حضورت را حس و تو در حضور سپید این دل طلایی درخشیدی وسبز رشد کردی و اکنون رنگین کمان پس از بارانی ... باران دل من و قلب مجروحم... مرحم زخم کهنه ی دلم !... و کسی که  گونه هایم را برای نوازش اشک به او میسپارم.

 پروردگارا حضور سبزت را در لحظه لحظه ی زندگی ام  احساس می کنم  .

بارالها با لبخند ملحیت جان تازه ای در رگهایم جریان می یابد ... .... در مرور این خاطرات همیشه با منی ,همیشه وهمه جا ودر ذهن لحظه هایم واژهای همیشگی .بگذار تا صدایت رعشه ای بر پیکره ی وجودم بیاندازد و نوای تو ناقوس دلم را به صدا دراورد . در سرزمین تنهایی و درد و در عمق بی کسی هایم تو را جست و جو میکنم تا هم نفس و هم نوای من شوی ...سکوتم را اشک میشوید و اشک چشمم را یاد تو معطر میکند . خدایا دستان یخ کرده ام را بگیر تا در هاله ی ازانوار نورانیت گرم شوم و اشتیاق دلم حس کنی…  آمین

 

 "اظهار سپاس  و امتنان از کلیه ی مخاطبین گرامی که برایم آرزوی موفقیت داشته اند "

"پیروز باشید "

مردی که رویاهایش را می فروخت ...!

 

صداي زنگ بيداري روياهايش را از او گرفت.چشمانش را باز كرد و به سمت تلفن همراهش هجوم برد تا هر چه سريعتر صدا را از او بگيرد ، مي خواست نبردي متقابل انجام دهد . صدا در مقابل رويا. صدايي كه به يك تلفن هويت مي دهد در مقابل رويايي كه تمامي نداشتنهاي يك انسان را به او هديه مي دهد. شايد اين نبرد و چيزهايي كه دو طرف از دست مي دادند نابرابر باشد ولي به هر حال نبردي بود كه بيشتر روزها بين روياها و تلفن همراهش در مي گرفت . او خوب مي دانست كه تلفن همراه بي گناه است چون خودش تلفن را مامور به اين كار كرده است ماموري كه هر روز صبح به او هشدار دهد.هشدار عقب ماندن از پول و .....به هر حال هر چه بود صداي تلفن همراه هم به مانند رويايش قرباني مي شدند.


او مثل روزهاي قبل روز خود را اينگونه آغاز كرد...

کودکانه های من ...

 

کودکی بودیم بادبادک به دست. نخ­اش به دنبال خود می­کشیدیم و به هوا می­فرستادیمش. هر چه بالاتر می­رفت خوشحالیمان بیشتر می­شد. دوست داشتیم آن قَدَر بالا برود تا به طاق آسمان برسد؛ ولی همچنان نخ­اش را محکم چسبیده بودیم و به دنبال خود می­کشیدیم. اسیر زمینش کرده بودیم. بند خاکش کرده بودیم.

 

معصومیت کودکانه­مان از بَر اوج رفتنش لذت می­برد و آرزو می­کردیم کاش می­شد که با او همسفر می­شدیم، لیکن پای برهنه­مان که خاک زمین را لمس می­کرد به یادمان می­آورد که ما فرشتگانی بی بالیم. دلمان نمی­خواست از بادبادک­مان جدا شویم تا شاید او حلقه­ای باشد که ما را به عرش پیوند می­زند. اما بادبادک دلش نمی­خواست مانند ما اسیر زمین باشد. هی خودش را بیشتر و بیشتر به بالا می­کشید تا بالاخره نخ­اش پاره می­شد؛ رها و آزاد، اوج می­گرفت، و دور  و دورتر، کم کم نقطه­ای در دیدگان معصوم ما می­شد... و ما با خود می­گفتیم: چقدر زیباست اوج گرفتنت! کاش زودتر این را می­دانستم و رهایت می­کردم ... .

 

آن روزگاران گذشت،

               و ما همچنان همان کودکیم

                         و هنوز بادبادک ­بازی می­کنیم،

                                    با بادبادکی دیگر به دست،

و آن روح­مان است که با خود اسیر دنیای خاکی­مان کرده­ایم.

 بیایید دوباره به یاد آوریم که...

...چقدر زیباست رها شدن بادبادک و اوج گرفتنش