بخشی از کتاب کافکا در ساحل- هاروکی موراکامی

مهم نيست تا كجا فرار كني. فاصله هيچ چيز را حل نمي كند.

وقتي توفان تمام شد يادت نمي آيد چگونه از آن گذشتي٬ چطور جان به در برد. حتي در حقيقت مطمئن نيستي توفان واقعا تمام شده باشد. اما يك چيز مسلم است. وقتي از توفان بيرون آمدي ديگر آني نيستي كه قدم به درون توفان گذاشت.

فكر مي كنم در زندگي واقعي مردم اينطورند. زياد آسان نيست خودت به تنهايي انتخاب كني. همه چيز يك استعاره است.

بستن چشم هايت چيزي را تغيير نمي دهد. هيچ چيز فقط به خاطر اينكه تو آنچه را دارد اتفاق مي افتد نمي بيني٬ ناپديد نمي شود. در حقيقت بار ديگري كه چشم هايت را باز كني اوضاع حتي خيلي بدتر خواهد بود. دنيايي كه ما در آن زندگي مي كنيم اين چنين است. چشم هايت را كاملا باز نگه دار. فقط يك ترسو چشم هايش را مي بندد. بستن چشم هايت و گرفتن گوش هايت زمان را متوقف نمي كند.

فقط كساني كه مورد تبعيض قرار گرفته اند مي دانند چقدر آزاردهنده است. هركسي درد را به شيوه ي خودش حس مي كند٬ هر كس جاي زخم هاي خودش را دارد. بنابراين فكر مي كنم به اندازه ي هر كس ديگري به انصاف و عدالت اهميت مي دهم. اما از همه چندش آورتر برايم مردمي هستند كه هيچ تخيلي ندارند. كساني كه تي0 اس. اليوت آنها را مرد تو خالي مي نامد. ادم هايي كه آن فقدان تخيل را با ذره هاي بي احساس كاه پر كرده اند و حتي نمي دانند دارند چه مي كنند. ادم هاي سنگدلي كه يك عالم كلمات تهي را به سويت مي اندازند٬ سعي دارند ترا وادار كنند كاري را انجام بدهي كه نمي خواهي. اگر هركسي را كه قدرت تخيل چنداني ندارد جدي بگيري٬ پاياني ندارد.

اگر سعي كني براي فكر كردن در مورد چيزها از سرت استفاده كني٬ مردم نمي خواهند با تو هيچ كاري داشته باشند.

هر چه بيشتر سعي كنم بيشتر نمي فهمم چه كسي هستم. انگار هويت من مداري است كه از آن كاملا دور افتاده ام.

آنچه تو اكنون تجربه مي كني مضمون مكرر بسياري از تراژدي هاي يونان است. انسان سرنوشتش را انتخاب نمي كند. سرنوشت او را انتخاب مي كند.

مسئوليت در رويا شروع مي شود.

بيشتر اشعار بزرگ اينطور هستند. اگر كلمات نتوانند تونلي پيامبرگونه بيافرينند كه آنها را با خواننده مرتبط كند آنوقت كل ماجرا دير به صورت شعر در نمي آيد.

من از زندگي خودم بي اندازه خسته شده ام. از خودم خسته شده ام. در مرحله ي خاصي بايد دست از زندگي مي كشيدم اما اين كار را نكردم. مي دانستم زندگي بي معني است اما نمي توانستم از آن دست بردارم. بنابراين عاقبت كارم فقط انتظار كشيدن شد٬ به هدر دادن عمرم در جستجويي بيهوده. عاقبت به خودم صدمه زدم و اين كار باعث شد به ديگراني كه در اطرافم بودند صدمه بزنم. به اين دليل است كه اكنون دارم تنبيه مي شوم چون اسير نوعي نفرين هستم. روزگاري چيزي داشتم كه خيلي كامل٬ خيلي بي نقص بود و بعد از ان تنها كاري كه از من برمي آمد خوار شمردن خودم بود. اين نفريني است كه هرگز نمي توانم از آن بگريزم. بنابراين از مرگ نمي ترسم.

هركسي عاشق مي شود دنبال نيمه ي گمشده ي خودش مي گردد. بنابراين هركس عاشق است وقتي به معشوقش فكر مي كند غمگين مي شود. مثل قدم گذاشتن به داخل اتاقي كه خاطراتت را در آن پيدا مي كني٬ نهايي كه زمان درازي نديده بودي. اين فقط يك احساس طبيعي است. تو كسي نيستي كه اين احساس را كشف كرده بنابراين سعي نكن امتيازش را به اسم خودت ثبت كني٬ باشد؟

او شروع مي كند به گريه. او صورتش را در بالش فرو مي برد و بي صدا گريه مي كند. تو نمي داني چه بكني. مي داني بايد چيزي بگويي اما اصلا نمي داني چه چيزي بگويي. پشت سر يك بالش مرطوب باقي مي گذارد٬ خيس از اشك هايش. تو گرما را با دستت لمس مي كني و به اسمان بيرون نگاه مي كني كه عاقبت دارد روشن مي شود.

همه ي ما خيلي خالي هستيم٬ اينطور فكر نمي كني؟ غذا مي خوريم٬ خودمان را سبك مي كنيم٬ شغل مزخرفمان را انجام مي دهيم و حقوق افتضاحمان را مي گيريم و گاه و بيگاه با كسي همبستر مي شويم اگر خوش شانس باشيم.

من كاملا تهي هستم. مي دانيد كاملا تهي بودن يعني چه؟ تهي بودن مثل خانه ايست كه كسي در آن زندگي نكند. خانه اي بدون قفل بدون اينكه كسي در آن زندگي كند. هر كسي مي تواند وارد شود هروقت كه بخواهد. اين چيزيست كه بيشتر از همه مرا مي ترساند.

ژان ژاك روسو گفت تمدن از زماني آغاز شد كه انسان حصارها را برپا كرد و اين حقيقت دارد – هر تمدني محصول فقدان آزادي در حصار قرار گرفته است. ادم هايي كه حصارهاي بلند و قوي مي سازند كساني هستند كه بيش از همه جان به در مي برند. با اينكار اين واقعيت فقط در معرض اين خطر قرار مي گيري كه خودت به بيابان رانده شوي...

قدرتي كه من دنبالش مي گردم ربطي به برد و باخت شما ندارد. دنبال يك ديوار نيستم تا نيرويي را كه از بيرون مي آيد دفع كند. انچه مي خواهم اين است كه بتوانم آن قدرت بيروني را چذب كنم تا رودرروي ان بايستم. توانايي تحمل در سكوت- تحمل بي انصافي٬ بدشانسي٬ اندوه ٬ اشتباهات ٬ سوء تفاهم ها.

اينكه بتواني براي كسي مفيد باشي احساس خوشايندي است.

مردم متولد مي شوند كه زندگي كنند٬ درست است؟ اما من هرچه بيشتر زندگي كرده ام انچه را در درونم بود بيشتر از دست داده ام- و در آخر خالي شدم و شرط مي بندم هرچه بيشتر زندگي كنم٬ خالي تر ٬ بي ارزش تر مي شوم. اين وضعيت يك ايرادي دارد. زندگي قرار نيست اينطوري از اب دربيايد! امكان ندارد بشود تغيير جهت داد تا مقصدم را عوض كنم؟

مي داني فكر هزارتو اول از كجا آمد؟ از بين النهرين باستان. روده  هاي حيوانات را بيرون مي كشيدند – گمان مي كنم٬ گاهي هم مال ادم ها را- و از شكل آن براي پيش بيني اينده استفاده مي كردند. شكل پيچيده ي روده را ستايش مي كردند. بنابراين الگوي نخستين هزارتو٬ در يك كلمه٬ شكم است. كه يعني قوانين هزارتو درون توست و با هزارتوي بيرون ارتباط دارد. آنچه بيرون از توست منعكس كننده ي چيزهاي درون تو است و آنچه درون توست منعكس كننده ي چيزهاي بيروني است. بنابراين وقتي به هزارتوي بيرون از خودت قدم مي گذاري همزمان به هزار توي درون نيز قدم گذاشته اي.

يك چيزي كه خيلي خوب نفهميده اي اين است كه زنها تمايلات جنسي دارند. تمايلات زنان يك راز است. يك زن همان جذبه ي جسمي مرد را حس مي كند؟ يا چيزي به كلي متفاوت است؟

بدون اين تجربه هاي در اوج٬ زندگي مان خيلي ملال آور و يكنواخت مي شود. زندگي بدون يكبار خواندن هملت مثل زندگي اي است كه تمام آن در معدن ذغال بگذرد.

خاطرات شما را از درون گرم مي كند اما در عين حال شما را پاره پاره مي كند.هرچه بيشتر به آنها مي چسبيدم ازاردهنده تر ميشد اما هرگز نخواستم تا زماني كه زنده ام انها را رها كنم. اين تنها دليلي بود كه براي ادامه ي زندگي داشتم. تنها چيزي كه ثابت مي كرد زنده ام.

بزرگ شديم و زمان تغيير كرد. بخش هايي از دايره خراب شد٬ دنياي بيرون به درون بهشت خصوصي ما هجوم اورد و چيزهاي داخل آن سعي كردند خارج شوند. گمان مي كنم همه ي اينها كاملا ظبيعي بود هرچند آن زمان نتوانستم اين را بپذيرم. و به اين دليل بود كه سنگ وروردي را باز كردم تا از فرو ريختن دنياي خصوصي كاملمان پيشگيري كنم. يادم نيست چطور موفق به اين كار شدم اما به اين نتيجه رسيدم كه بايد هرطور شده سنگ را باز كنم تا او را از دست ندهم تا آن چيزهاي بيرون نتوانند دنياي ما را نابود كنند.

واقعيت اين است. اين اتفاق افتاده. تو به شدت زخم خورد اي و آن زخم ها براي هميشه با تو خواهد بود. برايت متاسفم. واقعا متاسفم. اما اينطوري به ان فكر كن: براي بهبود زياد دير نيست. تو جواني٬ سرسختي. مي تواني تطابق پيدا كني. مي تواني زخم هايت را بپوشاني٬ سرت را بالا بگيري و ادامه بدهي. اما براي او اين امكان نيست. او براي هميشه از دست رفته. فرقي نمي كند كسي اين را خوب يا بد بنامد- نكته اين نيست. اين تويي كه برتري به دست اورده اي. او در آن زمان نبايد تو را رها مي كرد و تو نبايد رها مي شدي. اما ماجراهاي گذشته مثل بشقابي هستند كه شكسته و ريز ريز شده. نمي تواني آن را دوباره به شكلي كه بوده برگرداني. درست است؟ مسئله ي اصلي اين است كه بايد او را ببخشي. فقط به اين ترتيب مي تواني خلاص شوي. راه ديگري وجود ندارد.

چرا دوست داشتن كسي يعني اينكه بايد او را به همان اندازه هم ازار بدهي؟ منظورم اين است اگر قرار است اينطور باشد دوست داشتن ديگر چه فايده اي دارد؟ اصلا چرا بايد اينطوري باشد؟

اگر وارد نمي شوي پس به جايي كه از آن آمده اي برگرد. پيدا كردن  راه برگشت آن قدرها برايت سخت نيست بنابراين نگرانش نباش. مشكلي پيدا نمي كني. بعد به دنيايي برمي گردي كه از آن آمده اي٬ به زندگي اي كه داشته اي. انتخابش كاملا با توست. هيچ كس مجبورت نمي كند اين كار يا آن كار را بكني. اما اگر وارد شدي برگشتن ديگر آسان نيست.

نمادها مهمند. نمادها ما را به سوي نقش هايي كه بازي مي كنيم هدايت مي كنند.

مي داني براي پاره كردن شكم كسي با سرنيزه بهترين روش چيست؟ خوب٬ اول سرنيزه ات را عميقا توي شكمش فرو مي كني بعد آن را به اطراف مي چرخاني. اين كار دل و روده اش را پاره پاره مي كند. بعد طرف به شكلي هولناك ٬ آهسته و دردناك مي ميرد. اما اگر فقط سرنيزه را فرو كني و نپيچاني ان وقت دشمنت مي تواند از جا بپرد و دل و روده ي تو را ريز ريز كند.

منظورت از مجذوب شدن چيست؟ مثل اينكه وقتي در جنگل هستي به بخشي پيوسته از آن تبديل مي شوي. وقتي زير باراني تو بخشي از باراني. وقتي در صبح هستي بخشي جدايي ناپذير از صبحي. وقتي با مني بخشي از من مي شوي.

تا وقتي به جايي كه داري مي روي نرسيده اي٬ هرگز به پشت سر نگاه نكن.

پاسخ واقعي چيزيست كه كلمات نمي توانند شرح بدهند.

وقتي موج سواري مي كني ياد مي گيري با قدرت طبيعت مبارزه نكني حتي وقتي بي رحم مي شود.

هر كدام از ما چيزي را كه برايش با ارزش بوده از دست مي دهد. موقعيت هاي از دست رفته٬ احساساتي كه هرگز نمي توانيم دوباره به دست بياوريم. اين بخشي از آن چيزيست كه معني اش زنده بودن است. اما درون سرمان اتاق كوچكي است كه آن خاطرات را در آن نگه مي داريم. اتاقي شبيه قفسه هاي توي اين كتابخانه. و براي درك عملكرد قلبمان بايد مدام كارت هاي مرجع جديد درست كنيم. بايد هرچندوقت يكبار چيزها را گردگيري كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدان ها را عوض كنيم. تو براي ابد در كتابخانه ي خصوصي خودت زندگي مي كني.

اما حتي اگر تا آن طرف دنيا هم بروي نمي تواني از آن فرار كني. با اين حال بايد به آنجا بروي ... به لبه ي دنيا. كاريست كه تا به آنجا نرسي نمي تواني انجام بدهي.

بنجامین فرانکلین

بنجامین فرانکلین در هفت‌سالگی اشتباهی مرتکب شد که در هفتادسالگی هم از یادش نرفت... پسرک هفت‌ساله‌ای بود که سخت عاشق یک سوت شده بود. اشتیاق او برای خرید سوت به‌قدری زیاد بود که یک‌راست به مغازه اسباب‌بازی‌فروشی رفت و هرچه سکه در جیبش داشت روی پیشخوان مغازه ریخت و بدون آنکه قیمت سوت را بپرسد همه سکه‌ها را به فروشنده داد.
فرانکلین هفتادساله بعد برای یک دوستی نوشت: سوت را گرفتم و به خانه رفتم و آن‌قدر سوت زدم که همه کلافه شدن اما خواهر و برادرهای بزرگم متوجه شدن که برای یک سوت پول فراوان پرداخته‌ام و وحشتناک به من می‌خندیدند!
اوقاتم عجیب تلخ شده بود و از ته دل گریه می‌کردم.
سال‌ها بعد که فرانکلین سفیر امریکا در فرانسه و شخصیت معروف و جهانی شد هنوز آن را فراموش نکرده بود و می‌گفت: همین‌طور که بزرگ شدم و قدم به دنیای واقعی گذاشتم و اعمال انسان‌ها را دیدم متوجه شدم بسیاری از آن‌ها بهای گزافی برای یک سوت می‌پردازند.
بخش اعظم بدبختی افراد با ارزیابی غلط آن‌ها از ارزش واقعی چیزها برای پرداختن بهایی بسیار گزاف برای سوت‌هایشان فراهم آمده است.
تردیدها و انتخاب ها، اختلافات خانوادگی، مشاجره‌ها، بحث و جدال بر سر مسائلی که حتی ارزش فکر کردن ندارند همه سوت‌هایی هستند که بیشتر افراد با نادانی بهای گزافی برایش می‌پردازند

بهاری . . .

"شاملو" نیستم تا آنچنان که او می توانست دوست داشتنم را که در فراسوی مرزهای تنت از تو وعده ی دیداری می خواست به بند شعر بکشم! "قبّانی" نیستم تا با شعرهایم معنای دوست داشتن را تغییر دهم و عذر تمامی عاشقانه هایی که در انتظارم هستند را بخواهم تا به دنبال شعرِ "تو" بگردم! من فقط شاعرکی هستم که اگر غربالی در دست بگیری از تمامی پرت و پلاهایم جز یک جمله به چیزی نمی رسی تا با آن چشم در شعر چشمهایت بدوزم و بگویم: دوستت دارم ! مصطفی زاهدی

نامه ی  به خواهرم فرخنده

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر فاسقى برايتان خبرى آورد نيك وارسى كنيد مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد] از آنچه كرده ايد پشيمان شويد (سوره الحجرات٬ آیه ۶).

بعد از واقعه بت شکنی حضرت ابراهیم(ع)، قوم او گفتند: پس او را در برابر دید مردم بیاورید شاید گواهى دهد و با این گواهى او را به سزاى عملش برسانیم. ابراهیم این ماجرا را پیش بینى مى کرد و انتظار مى کشید که او را براى محاکمه علنى در حضور مردم ببرند تا او در برابر اجتماع، برهان خود را علیه بت پرستان بیان و آن ها را به اشتباهشان واقف سازد و از پیش با سالم گذاشتن بت بزرگ، زمینه اى براى پاسخ خود فراهم کرده بود(انبیاء، آیه 62-63).

  با گذشت هزاران سال از آن واقعه و در قلب دنیای متمدن امروزی هنوز هم هستند نمرودنماهایی که دنیا را از لجن زار حضورشان کثیف و کدر کرده اند. امروز در سرزمین من نامردانی گرگ صفت و جاهلتر از نمرودیان نفس می کشند، کسانی که خود را سفیران خدا خطاب کرده و جهالت را عدالت گفته، حق می دانند. براستی که شیوه ی عدالت خواهی نمرودیان و به محاکمه کشاندن حضرت ابراهیم در جوامع بی تمدن آن روز ها، بسیار خردمندانه تر از سبک و ثیاق محاکمه درجامعه متمدن امروز ما بوده است. در سرزمین من نامردانی" الله اکبر" گویان، انسانی را زنده زنده، در جهنم دست ساخته ی خود، به آتش می کشند و چند قدمی آن سو تر، رو به قبله سجده ی شکر به جای می آورند. به کی گویم غم این مصیبت را که نامردان این سرزمین معصومیت آن دختر را نادیده گرفته و با مشت و لگد دهانش را بستند. فرخنده ی عزیزم لحظه ی از خاطرم نمی رود نگاهای معصومانه و غم انگیزت را که لبریز بود از حس شرمندگی ازانسانیت و اشرف مخلوقات بودن. براستی که مصیبت فرخنده می کشد مرا.
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند.
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا.
آن چه این نامردان با جان انسان می کند.

فرخنده ی عزیزم، می دانم تو خوب می دانستی که اینان در جهالت خویش خفته اند و با نگاه های محجوبت، با قلب پاکت و با جسم ضعیفت و با اندیشه ی بزرگ و انسانی ات که در دایره ی تعقل آن نابخردان نا اهل نمی گنجد، خواستی ثابت کنی که روزگارِ مرگ انسانیت است.
  تو قصد داشتی اشتباهات چندین ساله و بدبختى ها و رنجی که سالیان متمادی این جامعه را فلج ساخته، آشکار و وجدان های خفته را واقف بسازی. تو از خود گذشتی تا انسانیت را زنده نگه داری و ماهیت و ذات آن نامردان انسان نما را بر ملا سازی و اکنون این به فکر فرو رفتن ها و به درون خویش مراجعه کردن ها پاسخی است که آن لحظه با دهان بسته نای بیان کردنش را نداشتی. براستى که ندیده ام مانند تو. امروز تو بزرگترین اقرار را ازاین نامرد ها گرفتی و با بالحن کوبنده و سرزنش آمیزت ثابت کردی، این از خدا بی خبران، خدایی غیر از خدای ابراهیم دارند.اف برآنها و جهالت پرستی شان.

در جایی می خواندم که خطر ناکترین نوع بشر کسانی هستند که درک و فهم و سوادشان پایین بوده و اعتقادات شان زیادمی باشد. لذا دوری از آنها برما واجب است. اما تو آنقدر قوی بودی، که از مبارزه با خونخوار ترین گونه ی بشری توانستی سربلند بیرون آیی و به زیبایی نامت فرخنده شوی. می دانم که منطقت به قدرى قوى و کوبنده بود که مجال پاسخ را از ما گرفت و دیگر جاى سخنى براى ما باقى نگذاشت و همه را در حیرت فرو برده و مجبور به سکوت و عجز کرد. خدایت بیامرزد. روحت شاد و نامت گرامی باد.
" انا الله و انا الیه راجعون"

فریدون مشیری در یکی از اشعارش به نام " اشکی در گذرگاه تاریخ" چه زیبا می گوید:

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد، گرچه ادم زنده بود

ازهمان روزی که یوسف را
برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمییت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد
و ابن آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت
ای دریغا آدمیت بر نگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن؛ مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن؛ یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.

یک متر مکعب عشق

یک متر مکعب عشق را خیلی ها از نزدیک دیدند و سعی دارند به خیلی های دیگر که هنوز مشغله ی زیاد باعث شده است، پیگیر ماجرا نباشند، بفهمانند نیمی از عمرشان بر باد فنا رفته است.
خیلی ها هم مثل من در حال برنامه ریزی اند تا چند ساعتی به خود" مجال دیدن" بدهند.
از مجموع گروه اول کسانی هم بودندو تعریف می کردند، که چطور در تاریکی و لحظه دیدار اشک ریختند . ..

قصه کوتاه اینکه" یک متر مکعب عشق، برابر است با  یک عمر تجربه ی دنیای مهاجرت خانواده ی افغانستانی به . . . 
فرق نمی کند به کجا باشد، مهاجرت هر جایی که باشد مهاجرت است دیگر.

پ.ن:  یک متر مکعب عشق شامل: لیلی و مجنون، ویسه و رامین، شیرین و فرهاد، وامق و عذرا نمی باشد.

به نام خدا

تحصیلات : کارشناس ارشد روان شناسی بالینی شغل:  بیکار  بعد نوشت: اگر حرف حساب سرتون میشه می بینید که حرف من چیزی جز حرف حساب نیست ، و اگر حرف شما حسابیه ، بفرمایید ، نفرین بر کسی که حرف حسابا قبول نداشته باشه

من . . .

بالاخره همه ما دير يا زود به اين نتيجه مي رسيم كه بمانيم يا برويم منظورم مرگ نيست، هدف ماندن و بقا در هويت خودمان است. هر از چند گاهي اين بقا و فناي شخصيتي درست مثل يك سيكل در ذهنم رفت و برگشت هايي دارد. اخيرا احساس مي كنم اين دوره ها رابا فاصله زماني كمتري در خودم مي بينم.مسئله ي كه آن را بحراني مي كند، ارتباظ مجدد ي هست كه بايد بعد از پايان هر دوره با خودم داشته باشم. زمانيكه همه ي اين آشوب هاي دروني فروكش كند، آنوقت من هم يكي مي شوم مثل خيلي از آدماي اطرافم .

ولي فعلا تنها چيزي كه اهميت دارد ، خداحافظي با آن كسي هست كه بودم ، يا با آن كسي كه بايد باشم.

 

چشم انداز . . .

امشب از دردفراقت ،گریه پردازی کنم

من درآغوش خیالت ،عشق را بازی کنم

مثل آن ماهی که در حوضی کشاند ماه را

یاچو شبنم روی برگی قصه پردازی کنم


پ.ن: این شعر رو علی الحساب اینجا گذاشتم تا هر وخت پولی چیزی دستم اومد و یه دوربین گرفتم باش عکسی بگیرم که محتواش با این شعر یکی باشه. 

MAKS

من نمی فهمم چرا عده ی کثیری از آدمها عادت دارند تا یک دختر بیست و چند ساله لیسانسه باقدو قامت رعنا و خوش برو رو «به تعبیر خودشان»را می بینند سریعا ابرو ها را گره کرده و شیاری بر پیشانی انداخته و با همان حالت استفهامی خاص شان نگاهی به انگشت دست چپ بینوا انداخته  که در صورت عدم رویت شی مورد نظر شروع به فلسفه بافی های ضد و نقیضی می کنند که آدم را از هستی اش ساقط می سازنند. 
در حالی که اگر همین عده ی خیر خواه و  به اصطلاح مصلحت اندیش پیر پسر سی و چند ساله ی بر فرض محال دکتر ِ با كمالات  دست و دلباز و مجردی را ببینند ککشان هم که نمی گزد هیچ او را مایه افتخار و مباهتاشان هم می دانند .

با این حال باید خیلی مراقب آن عده ی که هنوزمرزی بین تجاوز به حریم خصوصی و خیر خواهی قائل نمی شوند بود . ظاهرا هنوز زمان باید بگذرد تا متوجه شوند که تصمیمات افراد  هم بخشی از شخصیت شان است و مبرا ازاحترام نیست. 

بدون شرح ...

تصورم این بود که تنها راه براي رسيدن به موفقيت مردانه وار زيستن و فكر كردن است . اما اين روزها زندگي خلاف آن را برايم ثابت كرده است . سرنوشتم را قبلا با يك اتفاق جنسي رقم زده اند . 
اكنون بايدبه  انتظار يك حادثه جسمي بود .