درانزوای وجود ...

گاهی از لا به لای  حضور آدمهای اطراف باید گریزی به تنهایی بزنی نمی دانم چرا ؟! شاید  از آن جهت که ضمانتی است برای رهایی از خود !

اما زمانی  هم همراهی آدمها عادت همیشگی ات می شود  که درین صورت گریز به تنهایی برایت معنایی نمی شود یا ندارد !!

 و احتمالا آن هنگامی است که در حضور خود اعتراف می کنی دیگر ماندن در انزوای وجودبرایت دشواری می کند ...و جمع را بر فردیت خود ترجیح می دهی .... تورا از آن باکی نیست می دانی چرا! چون خاطرت عهدی راکه چندی پیش با خود بسته ای را یادآور می شود و تو تلاش می کنی تا این نگرانی سوری را هر چند بزرگ ناچیز جلوه دهی ! 

پ.ن:امشب گزیده ی از سخنان "نیجه" راخواندم  ...و در این گریز تنهاییم از آخرین دست نوشته ی دوستم که چند روز قبل در آخرین ملاقاتش برایم هدیه نمود یادی کردم . با رنگ آبی در اولین صفحه ی کتاب نوشت ....به (پ.ا) سالک حکمت شاد و طلوعی در میان غروب بتان.

 

دانشکده ما ...

اخیرا به یمن قدوم سبز حجت السلام و المسلمین جناب آقای "علم الهدی" امام جمعه شهر مقدس مشهد در داشگاه ما (فردوسی مشهد)تدابیر امنیتی اتحاذ شده است که صد البته ما این حضور سبز را  سعادتی می دانیم برای خود .می توانم بگویم در حاشیه ی این حضور مباحثی مطرح شده تحت عنوان " حجاب دختران دانشجو " در راه روهای دانشکده ها  . البته بنده که تافته ی جدا بافته ی این جماعت می باشم نیز از این خطابه های سرشار از معنویت شان محروم نمانده ام

خلاصه این که :

تا جایی که بنده از اسلام و حد و مرزش  چیزی می دانم  ... وهر آنچه که ذهنم  از لابه لای کتابها سرچ می کند و هزار یک جور تحلیل رویش پیاده می کند ..بماند که در این حاشیه بزرگانی مثل پدر  مادر هم گاهی بنا به وظیفه ی مقدسشان ویاهر فردی که  در پی کسب ثواب اخروی از طریق نهی از منکرات است آن هم از ناحیه "زنان"  احادیثی من باب رعایت حجاب و تکریم از مقام والای زن  ایراد می فرمایند که خواه  نخواه ملزم به رعایت آن می شوی و بالاخره  یادت می آید که تو زمانی مسلمان بودی و از بدو ورودت به دانشگاه  مرتد شدی در حالی که خودت بی خبر از این امری ... !

بماند که از تعالیم و فرهنگ یونیکی که ما افغانها داریم  انتظار خلاف این موضوع می رود  ...

پ.ن: گاهی باید  دروغ هم گفت ...به تعبیر مسلمانان از نوع مصلحتی !

مهمانی

یکی دوشب پیش دریک مهمانی خیالی بودم ،که می توانم به جرائت بگویم ته سالن را فقط با دوربین می توانستی ببینی جایی بزرگتر از یک استادیوم ورزشی و جمعیت حاضر از چندین هزار نفر تجاوز می کرد ، صدای سازو آواز از بلند گوهایی که در گوشه و کنارسالن نصب شده بود شانه های هرکس را بی  اختیار  تکانی می داد. فضا برای رقص و خلسگی بود  تو در لابلای افراد پارتنر مورد نظرت را جستجو می کنی تا چند ساعتی را با اوخوش بمانی و رهاتر از هر جنبنده ای باشی...! دختران گیسوانشان را رهاکرده اند و  هر کدام غرق رقصیدن با معشوقشان اند... حسی به من علت حیرتم را میگوید راستی اینجا چقدر برایم غریب است...شاید که خواب باشد مطمئن نیستم، فقط می دانم که  اینجا باید نظاره گر باشم تا پارتنر فلان شخص ...! و همه چیز را مو به مو به خاطر بسپارم وبرای  دوستان وبلاگی ام  تعریف نمایم.در رویای آن شب جمله هایم سرشاراز هیجان بود و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند.

ساعتم 23:36دقیقه را نشان می دهد  من همچنان در هپروت سیر می کنم . به ناگه  فلان دوست درجه ی یک چندین ساله ام را می بینم که با مستی تمام همچون فرشته ای زیبا و بی آزار به من نزدیک می شوداز جایم بر می خیزم و چند قدمی به سمت او می روم تا رسم ادب را بجا آورم وصورتش را ببوسم ..اما حیفم می آید میکاپ زیبایش را نادیده بگیرم بنابراین  دستم را جلو می برم و دست می دهم ...  کنارم می نشیند.

درهیاهوی دیگران سخن از گذشته های دوری میزند که اصلا یادآوری آن در چنین مکانی جایز نیست ! شوخی های ساده و بی معنی دوست شماره ی یک ، که فی البداهه وارد درد دلهایمان شده بود ، بنا نبود امید شادی برای کسی باشد . اما تصویری به من داد که مدتها تفریح کوچک لحظه های خیال پردازیم بود . هنوز هم این رویای مهمانی سوالی است که هیچ تعبیری برایم نداشته است ... شاید  واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترس از خود بیگانگی .در این صورت آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آنها احساس عشق می کنم ، چیزهایی باشند که واقعا از آنها می ترسم؟! آنها کدامها هستند ؟ رفتاری که می کنم ، انتخابهایم ،آرزوها و خیالپردازیهایم  چقدر ازجنس دوست داشتن هستند ؟ چقدر از جنس ترس ؟ نمی دانم آدم نمی تواند همه چیز را بداند . و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد ...  من كه هيچ دلم نمي خواهد ندانم كجاي اين دنيا ايستاده ام، درست برخلاف آن قبلتر ها كه ميلي نداشتم بدانم كجاي دنيا ايستاده ام.