درانزوای وجود ...
گاهی از لا به لای حضور آدمهای اطراف باید گریزی به تنهایی بزنی نمی دانم چرا ؟! شاید از آن جهت که ضمانتی است برای رهایی از خود !
اما زمانی هم همراهی آدمها عادت همیشگی ات می شود که درین صورت گریز به تنهایی برایت معنایی نمی شود یا ندارد !!
و احتمالا آن هنگامی است که در حضور خود اعتراف می کنی دیگر ماندن در انزوای وجودبرایت دشواری می کند ...و جمع را بر فردیت خود ترجیح می دهی .... تورا از آن باکی نیست می دانی چرا! چون خاطرت عهدی راکه چندی پیش با خود بسته ای را یادآور می شود و تو تلاش می کنی تا این نگرانی سوری را هر چند بزرگ ناچیز جلوه دهی !
پ.ن:امشب گزیده ی از سخنان "نیجه" راخواندم ...و در این گریز تنهاییم از آخرین دست نوشته ی دوستم که چند روز قبل در آخرین ملاقاتش برایم هدیه نمود یادی کردم . با رنگ آبی در اولین صفحه ی کتاب نوشت ....به (پ.ا) سالک حکمت شاد و طلوعی در میان غروب بتان.