من . . .
ولي فعلا تنها چيزي كه اهميت دارد ، خداحافظي با آن كسي هست كه بودم ، يا با آن كسي كه بايد باشم.
امشب از دردفراقت ،گریه پردازی کنم
من درآغوش خیالت ،عشق را بازی کنم
مثل آن ماهی که در حوضی کشاند ماه را
یاچو شبنم روی برگی قصه پردازی کنم
پ.ن: این شعر رو علی الحساب اینجا گذاشتم تا هر وخت پولی چیزی دستم اومد و یه دوربین گرفتم باش عکسی بگیرم که محتواش با این شعر یکی باشه.
داشتم دنباله پرتره هاي جديدِ"مكوري" تو گوگل ميگشتم كه با "مارتا گراهام" اسطوره ي رقص امريكا يا طراح رقص آشنا شدم ...جالبه وقتي تاثيرش بر رقص با
استراوینسکی در موسیقی،پیکاسو در نقاشی وفرانک لوید رایت در مهندسی
مقایسه ميشه خيلي بايد زنِ قدرتمندي باشه.
می گویند:
کدخدای ده که مرغابی بود خاک بر سراهل آبادی بود
این دقیقاشرح حال ما شده . کاری ندارم کی نماینده ی پارلمان شده اما نحوه ی متقاعد کردن قومیت های مدعی ریاست جای تاسف داره و تامل...نماینده ها(ی.....و..... و.....)به جان هم افتادند حالا تو این گیرودار مجلس نمایندگان تصمیم می گیرد به دلیل این درگیریها شخص چهارمی وارد سیستم شود.
پ.ن۱:یعنی حتی در وهم وخیال هم حق داشتن افغانستانی یکپارچه را نداریم!
پ.ن۲:نظر من: شاید این جمعه بیاید شاید!
اين روز ها از موسيقي خسته مان کرده اند اما بدون كدام دليل خاصي ناچاريم وآن را گوش مي دهيم . بدون حاشيه پردازی مي روم سر اصل مطلب . هميشه احساسم اين بوده كه موسيقي افغاني علي رقم سنتي بودنش چيزی بيش از موسيقي كشور هاي همسايه اش دارد و اين را كه مي گويم به واقع تجربه كرده ام .بيشتر همدم خلوت آدمهاست . بخصوص موسيقي گذشته افغامستان که غناي خاصي را در خود رشد داده بوده است.البته به هيچ وجه قصد مقايسه يا امتيازدهي ندارم . به هر حال موسيقي به هر شكلي كه مطرح باشد جلوگاه هنر است و هنر يعني زيبايي پس نمي توان به این سادگي ها قضاوت كرد . من بعد از شنيدن آهنگ هاي آرام و دلنشين و پر محتواي وطني است كه آرامش درونی را در خود می یابم. موسيقي ايراني هم زيباي منحصر به فرد خود را دارد اما بيشتر تك بعدي است.
موسيقي گذشته افغانستان نمادي از خطه ي مشرق زمين بوده است چيزي كه متاسفانه امروز خلاف آن را شاهد هستیم . در یک پرانتز کوتاه می گویم همانطورکه شما بهتر از من در جريان هستيد اينكه فلان تلويزيون تنها سرگرمي مخاطبانش را توليد "ستار ه در موسيقي افغانستان " قرار داده است واقعا تامل برانگيز بوده و جاي نگراني دارد . اولا كيفيت موسيقي را زير سوال برده اند و در ثاني بلفرض كه آسمان موسيقي افغانستان را ستاره باران كنند اين كه نون آب مردم را تامين نمي كند.ثالثا : با تشويق زنان براي شركت در چنين پروگرام هايي مخالف هستم اما دليل مخالفتم صرفا اين نيست كه براي زن آوازه خواني ناشايست باشد ، نه اما باید از حداقل دانش تخصصي در اين زمينه آگاهي داشته باشد تا به عنوان يك زن بتواند ديدگاه ديگران را از جنسي نگري خارج سازد . به هيچ وجه ممكن اين توانايي را در توليدو پخش چنين برنامه هاي نمي بينم و با جرات مي گويم با روندي كه پيش رو داريم تاريخ موسيقي ما ديگر داشتن شخصيت هاي همچون استاد سراهنگ يا استاد زولاند و ... و... كه شهرتي فراتر از مرزها را دارند تجربه نخواهد كرد.
باورم این است كه موسيقي ما اگر در عين حال كه همپای موسیقی روز پیش می رود ، ناب و خالص بودنش ریشه و اصالتش را حفظ کند آن وقت است که زيبايي و جذابیتش دوچندان مي شود دقيقا همان چيزي كه در گذشته ي موسيقي وجود داشت . اما امروزه شكلي تركيبي به خود گرفته واز فرهنگ های مختلف شروع به تقلید صرف کرده است . شايد همين تقلید کورکورانه مرز ِ تفاوتی باشد .درست است كه موسيقي پيوند دهنده ي فرهنگ ها است اما همانطور که گفتم مشروط بر حفظ اصالت و يكپارچگي اش است که خواهدتوانست مسیر درستی را طی کند . اين روزها ديگر كمتر كسي هست كه به محتواي شعر توجهي داشته باشد و در واقع موسيقي به سمت تك بعدي بودن سوق خورده است و صرفا متمركز جنبه ي عاطفي و احساسات شده است . بايد به جنبه ي روح انسان هم توجه شود هر چه باشد موسیقی آرام بخش روان ماست. بايد ويژگي هايي به خود بگيرد كه اگر روح ما با آن ويژگي ها گره خورد لذت ببرد وارضا كننده باشد نه غیر. البته بعد دیگر این موضوع مي تواند گوياي اين باشد كه امروزه دانش موسيقي به شكل قديم مطرح نيست و بيشتر جنبه درآمد و اقتصادي به خود گرفته است .
پ.ن : "چند روز پيش با يكي از خوانندگان وبلاگم از کشور آذربايجان آشنا شدم ... ايشان علاقه خاصي به موسيقي افغانستان داشتند و روي همين حساب موسيقي اين لينك را كه مدتها بود نشنیده بوده ام را به من هديه دادند ... نهایت سپاسگزار ی را دارم از آدالار عزیز .به اميد موفقيت هاي بيشتر شما"
ساعت از 10 گذشته و بعد از یک روز فوق العاده پر کار با چشم هاي خسته و خواب آلود مشغول تايپ پاياننامه ام هستم ... كه با صداي لرزش ناگهاني گوشيم از خواب بیدار می شوم يك اس ام اس از مهمترين و دوست داشتني ترين فرد در زندگيم بود... خيلي كوتاه و مختصر نوشته بود " لطفا شبكه 4 را ببينيد ... م ... " آخ كه چقدر خوشحال شدم و كنجكاو يعني شبكه 4 چي پخش كرده كه باعث شده بعد اين مدت طولاني هنوز هم كه هنوز است من به ياد دبیر "فلسفه" سال دوم دبيرستانم باشم ! سراسيمه رفتم پايين و شبكه را عوض كردم ... بيشتر به يك بحث سياسي شباهت داشت تا مستند واگر اشتباه نكنم موضوع " تهديد ها و فرصت هاي بعد از جنگ در افغانستان بود ." با حضور مهمانان برنامه كه از مهاجرين افغانستاني ساكن ايران بودند.
وضعيت آنارشي حاكم بر افغانستان يعني شرايطي كه هر فرماندار در قلمرو نظامي خود حاكم مطلق است سالها عليه اين وضعيت مبارزه شد تا به نتبجه ي امروز رسيدند . و بر اساس "قاعده ي همه يا هيچ " هر يك از بازيگران داخلي، افغانستان را براي خود مي خواستند، وسهمی برای سایر گروه ها قائل نبودند. مذاکرات متعدد هم منجر به اجرایی شدن آنها نمی شد.
به عقیده ی من :
وضع داخلي افغانستان طوري است كه فرهنگ پذیرش برد و باخت هنوز یک مسئله نامفهومی است . تصور براين است كه قدرت فقط از لوله تفنگ بيرون مي آيد بنابراین، هیچ یک حاضر نيستند برد دیگری و باخت خود را بپذیرند. همین امکان و تصور عدم مصالحه و در نتیجه تداوم بحران را در پی دارد.اينها مباحثي هست كه الظاهر نه فقط در تاريخ گذشته ي افغانستان مطرح بود بلکه متاسفانه امروزهم شاهد این زیاده خواهی ها ی افراطی هستيم .
افغانستانِ پس از جنگ گرچه به ظاهر راه صلح و آبادی را پیش می برد و هنوزاز بسیاری مشکلات فارغ نشده است اما همانطور که گفتم وضعیت آن بطور موقت امیدوار کننده است . فرصت های اقتصادی تجاری و کسب کار و حتی تحصیل می تواند برای ما رضایت بخش باشد .
از طرفی آنچه در روند جهاني امروز ديده مي شود وجود چارچوبهاي از محدديتها و فرصت ها ی است كه كشورها و دولت ها بايد خود را با آن سازگار كنند .همه ي ما مي دانيم كه در اين محدوده ي زماني داشتن نگرشي واقع بينانه ضرورتي انكار ناپذير است و هر كشوري بايد الگوي رفتاري خود را بر اساس آن پيگيري كند .شناخت قابليت هاي ملي و مشخص كردن اهداف و منافع معطوف به تامين امنيت ملي مبتني بر هست ها و نه آنچه كه بايد باشد. و تنظیم یک رابطه با هدف دولت سازی وایجاد رابطه ی بین دولت و مردم فقط از طريق فرايندی که در قالب ساختارهای مختلف تعریف و نهادینه می شودامکان پذیر است .
هفته پیش همایشی بود در دانشکده ی فنی دانشگاه مشهددر رابطه با نقد شبکه های ماهواره ای ...بویژه شبکه "فارسی ۱" و بی بی سی نیوز ...
در این مراسم از مدیریت شبکه فارسی ۱ صحبت شد و مهمتر اینکه این کانال از طریق فردي به نام "روبرت مورداک" یهودی استرالیایی الاصلی که به سلطان شیطانی رسانه ها معروف است "ساپرت می شود البته با همکاری شرکت افغانی موبی متعلق به خانواده محسنی .
البته که من منکر اهداف مخربی که در اولویت های کاری شبکه ی مثل فارسی ۱ و امثال آن وجود دارد نیستم و می دانم که با فرهنگ سازی غلط و عادی سازی مسایل غیراخلاقی دراجتماعی که هنوزآمادگی پذیرش الگوهای غربی را ندارد و نفوذ چنین مسائلی در زيربافت هاي فرهنگی و اصیل مابخصوص مهمترين نهاد اجتماعي "خانواده" در صدد متزلزل کردن آن هستند .
اما اگر از بعد دیگر به این مسئله توجه شود می بینیم که همه ی اثرات آن را مخرب دانستن ناشایست بوده و در عصر فعلي ما نوعی عقب مانده گی رسانه ی به حساب مي آيد .مثلا اگر در ایران چنین شبکه های از خارج تولید و پخش نمی شد ..دیگر شخصی به فکر ارتقا کیفیت برنامه های سیمای داخلی نبود یا هر فعالیت دیگری که در بدو چنین رسانه های شکل گرفت ديده نمي شد ...
آقای شریفی مونیتورینگ صداوسیمای مرکز خراسان رضوی ازمخاطبان این شبکه اطلاعاتی میداد که هم جای خرسندی است و هم جای تاسف .
مسلما بازار هدف یک رسانه فارسیزبان، سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان است. شبکه فارسي۱ در افغانستان شناخته شده است اما تا به حال نتوانسته در تاجیکستان بیننده آنچنانی جذب کند. مجموع بینندههای آن در افغانستان، تاجیکستان و بخشهایی از پاکستان در حدود 9 میلیون نفر است ولی درایران در حدود 30 تا 35 میلیون بیننده در 24 ساعت دارد که این یک رقم بالایی است.
اما به نظر من اگر نيرومندي اين سه كشور فارسي زبان رابه هر ميزاني كه هست بر هم جمع كنيم مشخص مي شود كه اين توانمندي و آمادگی را دارند که مثلاً به جای «ویکتوریا» سریال مولانا را بسازن، به جای سریال «همسایهها» از زندگی رودکی، بلخي و سایر مشاهیر بزرگ اين سه كشور مستندسازی و سریالسازی کنند. اگر واقعاً این نگرانیها برحق است که هست، سازمانها و نهادهای فرهنگی بیایند با هم همکاری کنند. این کار دو فایده دارد؛ اول اینکه شبكه هاي مثل فارسي ۱هدایت میشوند و دوم اینکه اتحادشان را به دشمن اثبات مي كنند اينكه به هیچ گروه و سازمان خارجی وابسته نیستند و یک مجموعه مستقل هستند. من این توانمندی را دررسانه هاي ايران ، افغانستان و تاجيكستان مي بينم یک همکاری مشترک آنهم بر اساس یک تفاهمنامه.
پ.ن: فيس بوك رفتم يوتيوب رفتم و چند جاي ديگه... اما هيچ جا بهتر از بلاگفا نمي شه جدل كرد .
روزگار عجیبی شده است ..!حیران و سرگردان در دنیای نیستی مان بدنبال معنای برای زیستن می گردیم . ونتیجه ی این گونه غیر عاقلانه زیستن ها می شود تغییری نا معلوم در ماهیت دورنمان.خیلی چیزهایی که تعدیل آنها جایز نیست را به راحتی تغییر می دهیم و اصطلاح "پیشرفت " را مناسب آن می دانیم! ...پیشرفت هم وزن با کمال گرا، متمدن، اهل شعور و.. و...
با نهایت تاسف و اندوه می گویم ؛ مدتهاست من ِ انسان از ذات و ماهیتم دورشده ام . و اشرف مخلوقات بودن را با کردارناخردمندانه ام به مضحکه گذاشتم !
قطعات پازل انسانیت مان مدتهاست از هم پاشیده و ما ناتوانیم و یا وقت چیدن آن در کنار هم را نداریم . وخیلی راحت حریم خود و دیگران را نقص می کنیم . دیگر کسی نیست که این قطعات گم شده ی پازل وجودمان را کامل کند ما حتی ازخودمان هم غافل شده ایم .
من با نهایت تاسف می گویم ، آنچه امروز کیمیا است یک جو انسانیت است چیزی که روز به روز قدمت تاریخی اش بیشتر و بیشتر می شود .حقیقت تلخ و سختی است و باز هم پابرجا خواهد بود چه بخواهی و چه نخواهی هرگز نمی توانی به انسانیت دست یابی ...چرا که حتی اگر چنین شود ،مدام از این ترس خواهی داشت که مبادا این گنجینه ی دست نیافتنی از دستت برود ...و باز هم سخت مضطرب و ناراحت بمانی .نه، تو فقط یک راه در پیش داری و آن این است که دست از این تصور بکشی گویی همه چیز بر وفق مراد پیش می رود که دیگر هیچ خطری در هیج زمان ومکانی متوجه انسانی نیست و دیگر هیچ حرمت شکنی وجود نخواهد داشت .پس انتخاب کن و چنین تصور کن که تو محتاج عشق و محبت دیگران هستی و دائم به خودت بگو زندگی با محبت دیگران معنا می شود و وفادارانه شکست را بپذیر ...
سوال مطرح شده را مانند دو روی سکه در نظر می گیرم. یک روی آن خود درونی و طرف دیگر خود بیرونی است . روشن تربگویم کاوش فرد از خود در برابر کاوش دیگران از شخص .وتاکید می کنم این پست فارغ از طرح مبحث علمی است بیشتر تبادل نظری است و لزوما دلیلی ندارد تا علمی هم باشد پس با این حساب صحبت از فلان قانون و تبصره آن نیست ... امروزاز خصوصیات یک ملت صحبت می کنم، خصوصیاتی که بر مبنای شرایط و در طول زمان بر ملت ها داده می شود . البته قبول دارم که شاید در مواردی کالبد شکافی شخصیت امری ناشایست باشد چون امکان داردطرف مقابل روی خوشی نشان ندهد ومی دانم که خلاف علم جامعه شناسی است اینکه خصوصیت یک ملت را صرفا از دیدگاه عامه بررسی کرد، بخصوص اگرچنین نقدی در مورد یک جمع باشد اهمییت بیشتری می یابد. و آگاهم که نمی توان ونمی شود فرهنگ ها را تعمیم داد اماعلی رقم تمامی معایبی که این سبک شناختن و شناساندن دارد ،گاهی بهتر است با اولین درجه ی فوریت انجام گیرد به هر حال هر چه باشد از قدیم الایام گفته اند عیب رااز دوست شنو وخوبی زدشمن !
دقیق یادم نیست اما فکر می کنم پریشب بود یعنی سه شنبه شب که مبحثی تحت همین عنوان ازبرنامه ی "نوبت شما" از کانال BBC Persian پخش شد ... بحث بسیار جالب و داغی بود... اینکه افراد با شجاعت تمام در شبکه ای که مخاطبان آن از سرتاسر دنیا تماشاگر آن برنامه با آن همه نقد منفی در کنار نکات مثبت بوده اند بر هیجان برنامه افزوده بود. از حاشیه که بگذریم ... می رسیم به اصل مطلب .... اینکه بالاخره ایرانیان دارای چه صفاتی هستند یا اینکه یک ایرانی را چطور می توان شناخت ؟
گفته اند برای اینکه یک فرد را بهتر بشناسی کافسیت با آن همسایه شوی یا همسفر ، تقریبا بیست سال و اندیست که با ایرانیان هستم و با آنها زندگی می کنم . پس انتظار می رود به عنوان یک شهروند قضاوتی درست کرده باشم اگر بگویم مردمی رویایی وشاعر مسلک ، نژاد پرست وتکرو هستند . وعدم قرار گرفتن آنها در غالب گروه،نشان به این نشان که در اکثر مسابقات ورزشی ایرانی ها بیشتر در ورزش های فردی موفق اند تا جمعی . وبیشتر میل به امورفرعی دارند ... روشن تر بگویم آنها معمولا طبق این فرمول عمل می کنند یعنی هر زمان که کارها در جریان منافعشان باشد انگیزه ی انجام آن عمل در آنها تقویت می شود. احساسی و از زیر کار در رفتن ، غرور، و خود خواهی از دیگر صفاتی است به راحتی دریک تجمعی 10نفره خود را بروزمی دهدبه نظر من این صفت در بعضی از موقعیت ها جنبه های مثبی هم دارد برای مثال چنین صفتی کمک بزرگی بوده است در پیش برد اهدافشان و با تمام تهدیدهایی که از سوی جامعه جهانی متوجه آنهاست باز هم از حقشان دفاع می کنند...در واقع "انرژی هسته ی" نمادی از غرور ایرانیان است . شاید اگر از زبان چندین ایرانی نمی شنیده ام باورم نمی شد اینکه به باور آنها نیز مردمشان دارای یک صفتی به اسم "دورویی"هستند ! تقریبا عصبانی بخصوص از دهه ی 60به بعد این ویژگی مشهودتر می شود . در مقایسه با کشورهای دیگر مردمی اند که به لحاظ روحی بیشتر حالت غمگینی و اندوه را می توان در آنها دید تا شاد بودن . مردمی به شدت اهل تعارفات هستند، اما اینکه چه میزان درصدی از این "نون غرض دادن ها" به عمل می انجامد ملاک سخنم نیست . در برخی موارد افراط گراهستند یک برهان قانع کننده ای وجود دارد که در اثبات این ادعا می توان آورد .اینکه در طول تاریخ تنها آدمهایی بوده اند که تا به حال مدعی این سخن اند: "هنر نزد ایرانیان است و بس !!" البته مقداری از نشانه های نارسیستی و غرور در این حرف ِ به اصطلاح "ضرب المثل" نهفته است .یادم می آید چند وقت پیش بحثی داشته ایم با چند نفری از دوستان ایرانی ام که بی ارتباط با این مبحث نیست.... یکی از دوستان اشاره ای داشت به این موضوع که" ما ایرانی ها آستانه ی تحمل پذیریمان از یکدیگر کم است و اصلا واژه ی" سوختن و ساختن " مشخصا اشاره به همین ویژگی مان دارد... دلیلش را هم این مطلب آورد که ما مدت 30 سال یا بیشتراست که در جستجوی دموکراسی هستیم بدون آن که پیدایش کرده باشیم...!"
اما صفت دیگری هست که هنوز نه از جایگاه آن اطمینان دارم و نه از نامش ... می توان آن را مثبت دانست یا نه ؟! کافیست چند دلیل وبرهان "صرف نظر از صحت و سقم آن" بیاوری همین برای جلب اعتمادشان کفایت می کند نمی دانم اصطلاحاْ نامش چیست شاید"زودباوری"واژه ی مناسبی باشد. نمونه ای از این سخن را می توان به بحث کلیشه سازی های ذهنی اشاره کرد که ازاولویت های رسانه های داخلی ایران است در خصوص تخریب دولت ها و ملت ویا فلان شخصیت خاص .واز آنجایی که رسانه ها بخشی از طرز تفکر جامعه اند و مهمترازآن خواسته یا نا خواسته شکل دهنده ی اندیشه ی مردم آن جامعه اند ...پس می توانند تفکری میلیونی را متولد کنند که مبنایی حقیقی نداشته و ندارد. اما آنچه من در این چند سال اخیر می بینم نشان از یک پویایی ِ دورنی ِ مردم ِ ایران است تلاشی برای خروج این کلیشه های فرضی از خود...پیشنهاد می کنم در این رابطه وبلاگ "کافه وطن" را هم مطالعه کنید .
به جرات می گویم که به ندرت می توان در اجتماعات دیگر خصوصیات مثبتی به سبک ایرانی را یافت ...یکی از ملموس ترین ویژگی های ایرانی ها که فقط با برخورد دوسه نفر می توانید آن را کشف کنید "شیرین زبانی " آنهااست ...در نوع ادبیاتی که در مکالمات روزمره شان بکار می برند جدای ازمیزان تحصیلات ظرافت هایی نهفته است که زیبایی کلامشان را دو چندان می کند . مردمی بسیار دلسوز و صد البته متحد ،که اتحاد شان را درروزهایی مثل "جشن عاطفه ها " یا " هفته نیکو کاری " یا " هفته ایتام " و ... و ... می شود دید . از دیگران و از خود ایرانی ها زیاد شنیده ام که خود را مردمی مهمان نواز می دانند ..اما به عقیده ی من اگر مهمان نوازی را در دو مقوله خانواده و اجتماع بررسی کنیم ...مهمان نوازیشان در بخش خانواده نقش پر رنگ تری دارد تا در گستره ی اجتماعی. سازگاری با شرایط ، ویژگی است که بخصوص در زمان اخیر شاهد آن هستیم ... در یک جمله مردمی اند که در خطر جنگ طلب و درآرامش صلح پذیرند .
پ.ن:هر انسان آیینه ای است برای دیگری ...
پ.ن:یادم باشد قانون انسانیت حکم می کند هرفردی با صفات مثبت و منفی زندگی کند .
رمان که می خوانم گاه خود را به جای شخصیت های داستان می گذارم ، بسیاری اوقات هم در عالم خیال شروع به فرافکنی کرده و داستان را به دلخواه خود به پایان می رسانم !
شک ندارم نوشته های بی نظیرو جنجال برانگیز "نیکوس کازانتزاکیس" نویسنده و شاعر یونانی را خوانده اید.
نیکوس در سال 1917به اتفاق فردی پرتحرک به نام الکسیس زوربا به پلوپونزوس، جزیرهای در یونان می رود تا به استخراج زغال سنگ بپردازد.تنها چیزی که از این کار برای نویسنده میماند خاطره لحظههای شگفتانگیزی است که با الکسیس زوربا گذرانده است .آشنایی با زوربا برای وی الهام بخش خلق کتابی به نام "زورباییونانی" شد .
زوربا قهرمان کتاب، گرچه فردی است عامی و تحصیل نکرده، ولی مرد کار است و زندگی. اگر از معتقدات دینی و شوریدگی بی حد و پایانش نسبت به زن - یا، به قول خودش، آن سرگرمی پایان ناپذیر - صرف نظر کنیم، مردی است بسیار توانا. فکر و روحش از هرگونه تعصبی عاری است و به ریش همه اندیشهها و باورهای رایج میخندد، و مظهر انسانی آزاده و ماجراجوی واقعی زندگی است. به گونه ای عجیب در حال می زید، گذشته ها گذشته و آینده هنوز وجود خارجی ندارد. پس از هرزگی دختر سابقش نمی رنجد و از مرگ پسر سه ساله اش غم بسیار نمی خورد. انگشت سبابه اش را با تبر قطع می كند، فقط برای آنكه در آن لحظه مزاحم كارش(سفالگری) است.
وقتی از زبان زوربا می خوانید " که با صد دراخمه انسان می تواند قاطری خریداری کند ، و با ده دراخمه زنی را " به سادگی می توانیدته مانده ای از دیدگاه فاسد و ضدفمینیستی موجود دراکثرمردان را بیابی و داستان را با تاملی بیشترو البته منتقدانه تر دنبال نمایی هر چند که به دلیل محتوای توهین آمیز آن به زنان مجبور شوی چند روزی به خودت استراحت بدهی ومطالعه را به تعویق بیندازی !
در این کتاب صحبت از مردی است که در آستانه پیری است ، مردی که این معنا را دریافته و برای جلو گیری از سقوط خود دست به هر کاری می زند, عشق را دوست دارد, به هر کسی که محتاج محبت باشد محبت می کند, دل کسی را نمی شکند, همیشه امیدوار است, به خودش اعتماد دارد و فلسفه زندگیش را هم دائما تبلیغ می کند، حتی برای یک نفر. زوربا هیچ وقت از هیچ چیز مایوس نمی شود و آنقدر صادق است که در پایان, رسالت خود را به تمامی به انجام می رساند و یک نفر دیگر را به راه خود می کشاند. زوربا, یک بازمانده نسلهای گذشته یونان است , آنها که در رفاه و سعادت نسبی زندگی کرده ولی فرزندان خود را برای روزهای سختی می پروراندند. زوربا یونانی اثر عمیق و پر معنایی است که هیچ لحظه اش خالی از یک زیبایی یا یک معنا نیست.
پ.ن۱: زن به مثابه ی چشمه ی آب خنک و زلال است ، عکس خود را در آن می بینی و از آن می آشامی .
پ.ن۲:بیشتر بدانید
گاهی از لا به لای حضور آدمهای اطراف باید گریزی به تنهایی بزنی نمی دانم چرا ؟! شاید از آن جهت که ضمانتی است برای رهایی از خود !
اما زمانی هم همراهی آدمها عادت همیشگی ات می شود که درین صورت گریز به تنهایی برایت معنایی نمی شود یا ندارد !!
و احتمالا آن هنگامی است که در حضور خود اعتراف می کنی دیگر ماندن در انزوای وجودبرایت دشواری می کند ...و جمع را بر فردیت خود ترجیح می دهی .... تورا از آن باکی نیست می دانی چرا! چون خاطرت عهدی راکه چندی پیش با خود بسته ای را یادآور می شود و تو تلاش می کنی تا این نگرانی سوری را هر چند بزرگ ناچیز جلوه دهی !
پ.ن:امشب گزیده ی از سخنان "نیجه" راخواندم ...و در این گریز تنهاییم از آخرین دست نوشته ی دوستم که چند روز قبل در آخرین ملاقاتش برایم هدیه نمود یادی کردم . با رنگ آبی در اولین صفحه ی کتاب نوشت ....به (پ.ا) سالک حکمت شاد و طلوعی در میان غروب بتان.
اخیرا به یمن قدوم سبز حجت السلام و المسلمین جناب آقای "علم الهدی" امام جمعه شهر مقدس مشهد در داشگاه ما (فردوسی مشهد)تدابیر امنیتی اتحاذ شده است که صد البته ما این حضور سبز را سعادتی می دانیم برای خود .می توانم بگویم در حاشیه ی این حضور مباحثی مطرح شده تحت عنوان " حجاب دختران دانشجو " در راه روهای دانشکده ها . البته بنده که تافته ی جدا بافته ی این جماعت می باشم نیز از این خطابه های سرشار از معنویت شان محروم نمانده ام
خلاصه این که :
تا جایی که بنده از اسلام و حد و مرزش چیزی می دانم ... وهر آنچه که ذهنم از لابه لای کتابها سرچ می کند و هزار یک جور تحلیل رویش پیاده می کند ..بماند که در این حاشیه بزرگانی مثل پدر مادر هم گاهی بنا به وظیفه ی مقدسشان ویاهر فردی که در پی کسب ثواب اخروی از طریق نهی از منکرات است آن هم از ناحیه "زنان" احادیثی من باب رعایت حجاب و تکریم از مقام والای زن ایراد می فرمایند که خواه نخواه ملزم به رعایت آن می شوی و بالاخره یادت می آید که تو زمانی مسلمان بودی و از بدو ورودت به دانشگاه مرتد شدی در حالی که خودت بی خبر از این امری ... !
بماند که از تعالیم و فرهنگ یونیکی که ما افغانها داریم انتظار خلاف این موضوع می رود ...
پ.ن: گاهی باید دروغ هم گفت ...به تعبیر مسلمانان از نوع مصلحتی !
یکی دوشب پیش دریک مهمانی خیالی بودم ،که می توانم به جرائت بگویم ته سالن را فقط با دوربین می توانستی ببینی جایی بزرگتر از یک استادیوم ورزشی و جمعیت حاضر از چندین هزار نفر تجاوز می کرد ، صدای سازو آواز از بلند گوهایی که در گوشه و کنارسالن نصب شده بود شانه های هرکس را بی اختیار تکانی می داد. فضا برای رقص و خلسگی بود تو در لابلای افراد پارتنر مورد نظرت را جستجو می کنی تا چند ساعتی را با اوخوش بمانی و رهاتر از هر جنبنده ای باشی...! دختران گیسوانشان را رهاکرده اند و هر کدام غرق رقصیدن با معشوقشان اند... حسی به من علت حیرتم را میگوید راستی اینجا چقدر برایم غریب است...شاید که خواب باشد مطمئن نیستم، فقط می دانم که اینجا باید نظاره گر باشم تا پارتنر فلان شخص ...! و همه چیز را مو به مو به خاطر بسپارم وبرای دوستان وبلاگی ام تعریف نمایم.در رویای آن شب جمله هایم سرشاراز هیجان بود و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند.
ساعتم 23:36دقیقه را نشان می دهد من همچنان در هپروت سیر می کنم . به ناگه فلان دوست درجه ی یک چندین ساله ام را می بینم که با مستی تمام همچون فرشته ای زیبا و بی آزار به من نزدیک می شوداز جایم بر می خیزم و چند قدمی به سمت او می روم تا رسم ادب را بجا آورم وصورتش را ببوسم ..اما حیفم می آید میکاپ زیبایش را نادیده بگیرم بنابراین دستم را جلو می برم و دست می دهم ... کنارم می نشیند.
درهیاهوی دیگران سخن از گذشته های دوری میزند که اصلا یادآوری آن در چنین مکانی جایز نیست ! شوخی های ساده و بی معنی دوست شماره ی یک ، که فی البداهه وارد درد دلهایمان شده بود ، بنا نبود امید شادی برای کسی باشد . اما تصویری به من داد که مدتها تفریح کوچک لحظه های خیال پردازیم بود . هنوز هم این رویای مهمانی سوالی است که هیچ تعبیری برایم نداشته است ... شاید واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترس از خود بیگانگی .در این صورت آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آنها احساس عشق می کنم ، چیزهایی باشند که واقعا از آنها می ترسم؟! آنها کدامها هستند ؟ رفتاری که می کنم ، انتخابهایم ،آرزوها و خیالپردازیهایم چقدر ازجنس دوست داشتن هستند ؟ چقدر از جنس ترس ؟ نمی دانم آدم نمی تواند همه چیز را بداند . و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد ... من كه هيچ دلم نمي خواهد ندانم كجاي اين دنيا ايستاده ام، درست برخلاف آن قبلتر ها كه ميلي نداشتم بدانم كجاي دنيا ايستاده ام.
چند قدم که از فضای وبلاگ نویسی آن طرف تر سور میخوری "حاشیه زندگی"نتیجه اش همین می شود که شاهد آن هستید ...
نهابتا شایدبتوانی تجمع توده ی فسفری مانندرا در دور افتاده ترین قسمتی از مغز پر از خالی ات احساس کنی که آن هم بیشتر شبیه پوچی است تا دانایی !
خلاصه ببخشید کمی دیر شد. می دانید که این روزها نوشتن هم همیشه دیر می شود.
به عقیده بنده هنرآشپزی وترجیحا شاخه ی "شیرینی پزی" یکی ازمفرح ترین سرگرمیها در دنیاست!
یعنی اگر آدم وقت و حوصله داشته باشد، آشپزی یکی از لذت بخش ترین هنرهاست. بماند که داشتن تخصص دراین زمینه جز واجبات است و به فتوای بنده از ملزومات زندگی هر انسانی است .
البته چون این روزها آشپزی هم به درد غرب زدگی مبتلا شده باید توجه و دقت بیشتری را صرف کرد . و صد البته باید شش دانگ حواسمان جمع باشد که مبادا فلان رستوران غذایی با محتوای خاریجینکی با مجوز اسلامی به خوردمان ندهد ...!
بعد.نوشت : اجبار شروع یک فصل تازه چقدر طاقتم می برد ...
امروز شنیدم که فردا 22بهمن ...!!
می پرسید از کی ؟
از یه اصلاح طلبی که تا امروز خودشو لو نداده بود !
خب منم لوش نمی دم تا مباداکسی به شخصیت وارسته ایشان برچسبی بزنه بنابراین می گذرم .
از مسواک دندونم گرفته تا تلویزیون 50 اینچ !
از سیفون توالت تا گوشی دستم
از تسبیح مادر بزرگم تا لاستیک فلان ماشین و ...
همش شده Maden in china
ای بابا این که نشد زندگی ؟ پس اقتصاد ما کجاست ؟
( نزدیک بود بگم مگه شما اقتصادم دارین آخه ؟! استغفرالله زبونمو گاز گرفتم !)
واما ...
تکلیف این عزیز اصلاح طلب برای فردا (22بهمن)
بهتره بجای "مرگ بر آمریکا" و تکبیر" الله اکبر" همه با هم از هر قوم و گروه و نژاد و ملیتی که هستیم با مشتای گره شده بگیم : " مرگ بر چین " !!!
"چند روز پيش براي خريد به مغازه ي لوازم التحريري رفته بودم تا خواستم بگويم آقا ... آقايي از در وارد شد و گفت : " يك .... لطفا" و بلافاصله خريد و رفت وقتي داشت مغازه رو ترك مي كرد كسي ديگر كه عينكي به چشم داشت و پيراهني سفيد به تن سر رسيد و بدون اينكه به من توجهي كند كه دهانم را باز كرده بودم و كلمه آقا داشت از آن بيرون مي آمد ، گفت : "قربونت يك يسته مداد رنگي ...!"
قضاوت با شماست كسي كه تنها خود را حاضر مي بيند و كودك وار يا پدروارانه تنها ديگران را عامل قانون شكني مي پندارد چطور مي تواند دم از مدنيت و جامعه مدني بزند ؟! قاعدتا همانطور كه مي دانيم براي ورود به مراحل اجتماعي و تاريخي گوناگون شرايطي لازم است . كه پاره اي از اين شرايط به وضعيت اقتصادي مربوط اند و بعضي با وضعيت اجتماعي و رواني افراد . نظرم اينست كه براي ورود به مدنيت بايد شروطي را دارا باشيم كه البته بندرت مي توان در افراد ديد . با يك تقسيم بندي كلي مي توان به اين شروط دست يافت :
- درك حضور ديگران .
- ديدن فرد به عنوان يكي مانند خود نه همچون شي يا يك موجود حاشيه اي .
- بايد دانست كه آن فرد نيز درست همانند خودمان حق و حقوقي دارد .
- و آخرين شرط اينكه انسان را بايد بالنده و شايسته ديد نه كودك و نادان .
اصطلاح " بي فرهنگي" متناقض آنچه هست كه ذکر شد . البته نباید از این مطلب هم غافل شد. كه براي ديدن ديگران شمع وجود انسان بايد به اندازه ي كافي نواراني باشد تا آن نور از محدوده ي خود فراتر رود و به ديگران بتابد .
از همه ی این تفاسیر که بگذریم می رسیم به سوالي كه تا الان خودم هم پاسخي براي آن پيدا نكرده ام و ان این است که در طول روز و در برخورد هاي مان با افراد از ابعاد مختلف كدام يك از شروط فوق را به نحو درستي اجرا مي كنيم ... چقدر اتفاق افتاده که به منظور پیشبرد اهدافمان همرنگ با چنین جماعتی شده ایم ... آيا مي توان با اطمينان گفت مدنييت به عنوان يك ارزش دروني ِ وجودمان شده است ؟!!