سکانس اول
---------------
دارم در خیابان راه می روم.در خیابان که نه در خلایا خلسه ای ناخوشایند. این روزها هم که مثله نسیمی می وزه و میره ... !! اینقد سریع که نمی دونی از کدوم جهت بود
سکانس دوم : را 20 دقیقه و 40 ثانیه بعد از سکانس اول می نویسم
---------------
من در مسیری قرار گرفتم که در آن همه چیز رنگ آبی به خود گرفته همه ی علائم و نشانه های هدایتی آن ، یک احساس نا شناخته ای به من می گوید همه ی کارهایم و همه جواب هایم برای همیشه تکراری شده نمی دانم اینقدر حس مرموزی است که شاید بشه گفت اصلا عملی در من وجود ندارد
اما یادم باشد که چیزهای فنا پذیر شایستگی دلبستگی ندارند! ما که ماندنی نیستیم در این دنیا پس نباید به چیزی دل ببندم و اگر جواب من سکوت است و اعمالم تکراری شاید این درست باشد
در هر حالت علامت سوالی به اندازه دلبستگی های شدید انسانها در ذهنم دارم.
سکانس سوم
--------------
من خیلی به حرفهایم فکر می کنم. کاشکی الان صدای تک تک باورهایم را می شنیدم و کاشکی اینقدر فرکانس بالایی داشت تا شما هم می شنیدی اشکالی ندارد. میتوانی این سطرها را بخوانی فقط لطفا رنگ چهره ام را فراموش نکن:بنفش یاسی خیس
سکانس چهارم :باورهایم را در این سکانس بخوان
--------------
به نظر من اگر من وتو فناناپذیر بودیم دیگر دل بسته هم نمی شدیم. چون می دانستیم همیشه طرف مقابل مان حضور دارد . کاشکی این طور بود از خدا می خواهم که معجزه ای رخ دهد و این طور بشود
اما الان من ثانیه ثانیه های خاطره های زند گیم را حتی هر خاطره ای که تا چند ساعت پیش در کتاب گینس زندگی ام ثبت شده را مرور می کنم،نفس می کشم و سعی می کنم از خاطرات تلخ خیلی آرام بگذرم تا مبادا در خاطرم باری دیگر متولد شوند که در این صورت انرژی ام تمام می شود . وقتی به خنده های گرمم در گذشته هایم می اندیشم حس می کنم کمی توان از دست رفته ام را به دست می آورم و دل بسته تر می شوم حتی وقتی خیلی از آن ها دور هستم مثل این رو زهای قرن نما من بیشتر دل بسته می شوم
سکانس پنجم:نمی دانم چرا این باران دست از سر من بر نمی دارد
-------------
در حال حاضر فقط یک آرزو دارم و این آرزو تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است.من با دیگران می خندم، کار می کنم، خرید میکنم، اما در تمام این لحظه ها فقط به یک آرزویم فکر می کنم:یک بار دیگر باران بهار را با نسیم دلنوازش که هر انسانی را دوباره متولد می کند ببینم
سکانس ششم:باران تمام واژهای من را فرا گرفته
-------------
اکنون که در نخستين ثانيه هاي تولد بارش افكارم هستم و شاهد چگونگي رویش خیالاتم حس می کنم از پنجره صدای نم نم بارن را می شنوم ... گويا باران هم خشمگين است كه اين چنين بر پنجره مشت مي كوبد ... بلند می شوم و پرده ی ابهام خیال را کنار می زنم تا به ملاقات باران بروم ...بهار نزدیک است ...صدای ناز قدوم سبز آن را از پشت پنجره ی اتاقم می شنوم .... چه نسیم دلنوازی ...
آه کاش پرستویی مهاجر بودم ...با دوبال ...تا تنها در بهاران به چشم می خوردم ...!!!