آنقدر آرزوهایم را به گور برده ام که دیگر جایی برای دفن آنها ندارم ...!

همه فضای اطراف خاکستری به نظرمی رسد خاکستری و تیره و دلگیر فقط باران است که این فضای دلگیر را تلطیف می کند بارانی تند اما شفاف و دلچسب و من چون کودکی که به هیچ وجه ادعای فضیلت بزرگی و دانش و تفاخر و ...... را ندارد همانند کودکی که هنوز در ابتدای جاده زندگی دلش می خواهد چون پروانه ایی از این سو به آن سو پرواز کند در زیر این باران که تنها وسیله و دلیل برای انتقال حس زندگی و جاری بودن و شاید کمی لذت بردن است ایستاده ام فضا جز بی رنگی و دلتنگی و تیرگی چیز دیگری را به من عرضه نمی کند آنچنان که خودبخشی از فضای اطراف شده ام تیره و خاکستری و کمی اخم آلود که تبلورجاندار رنگ خاکستری بر پهنه صورت کودکانه ام است که در قالب عضله و پوست دگر دیسی نموده و اما من گرچه نمی توانم رنگ پوست و رنگ فضای اطرافم را تغییر دهم اما می توانم چند گل زیبا و رنگی را بچینم وزینت بخش موهای سیاهم نمایم می توانم با رنگهای دلچسب این گلهای کوچک به جنگ بی رنگی و تیرگی بروم می توانم در زیر بارش تند و خنک باران خیس شوم و تن و دل تشنه خود را به زمزمه  قطرات خیس و شستشو گر آب بدهم و
شسته شوم... شسته شوم ... شسته شوم

آنقدر شسته شوم تا بخشی از باران شوم ... جاری و خنک و شفاف و خیس

 

تراوش های ذهنم ...

بعضی از ما نسبت به خاطرات غم انگیز مان بیشترین وفاداری را اعمال می کنیم تا آنجا که حتی برای لحظه ای نمی خواهیم از آن خاطرات رنج آلود فاصله بگیریم گویی با فاصله گرفتن از آن به خاطره مربوطه خیانت ورزیده و به آن بی وفایی نموده ایم !! چرا نمی آییم این وفاداری را با خاطرات خوش زندگیمان داشته باشیم ! می گویی آخر آنها خیلی کم و محدودند ! می گویم شعله آنچه که در افکار خویش می چرخانیم و تکرار می کنیم گسترده خواهد شد و هر آنچه که در افکار نچرخانیم کمرنگ و کم رنگ تر خواهد شد . حالا انتخاب با ماست که فتیله فانوس افکار را در کدام جهت بچرخانیم !! تنظیم شعله به دست ماست ! به خاطرات خوش وفا کن ، خاطرات بد را رها کن ! 

تصور کنید در اتاق فکر مشغول قدم زدن هستید ، در اتاق فکر دو پنجره وجود دارد یک پنچره زشت که به سوی ترس،خشم، گله مندی،جدایی، بیقراری و... باز می شود و دقیقا مقابل آن یک پنجره بسیار زیبا که به سوی عشق ، آرامش، سرور ، یگانگی، امید و آرزوهای شیرین باز می شود . حالا دست همت شما به سوی باز کردن کدام پنجره گرایش دارد؟انتخاب با شماست هر کدام را که باز کنید منظره مربوط به آن را خواهید دید اما من توصیه ای برای شما دارم پنجره اول را قفل کرده و کلید آن را در چاه فراموشی بیفکنید آنگاه روبروی پنجره زیبای مقابل بایستید و آن را باز کنید ، نفس عمیقی کشیده و از منظره بی نظیر آن لذت ببرید . همت شما حتما اینکار را خواهد کرد . من می دانم که شما در کنار پنجره دوم زندگانی خواهید کرد .

شش سکانس زندگی ام ...!

سکانس اول

---------------

دارم در خیابان راه می روم.در خیابان که نه در خلایا خلسه ای ناخوشایند. این روزها هم که مثله نسیمی می وزه و میره ... !! اینقد سریع که نمی دونی از کدوم جهت بود

 سکانس دوم :  را 20 دقیقه و 40 ثانیه بعد از سکانس اول می نویسم

---------------

من در مسیری قرار گرفتم که در آن همه چیز رنگ آبی به خود گرفته همه ی علائم و نشانه های هدایتی آن ، یک احساس نا شناخته ای به من می گوید همه ی کارهایم و همه جواب هایم برای همیشه تکراری شده نمی دانم اینقدر حس مرموزی است که شاید بشه گفت اصلا عملی در من وجود ندارد

اما  یادم باشد که چیزهای فنا پذیر شایستگی دلبستگی ندارند! ما که ماندنی نیستیم در این دنیا پس نباید به چیزی دل ببندم و اگر جواب من سکوت است  و اعمالم تکراری شاید این درست باشد

در هر حالت علامت سوالی به اندازه دلبستگی های شدید انسانها در ذهنم دارم.

 سکانس سوم

--------------

من خیلی به حرفهایم فکر می کنم. کاشکی الان  صدای تک تک باورهایم را می شنیدم و کاشکی اینقدر فرکانس بالایی داشت تا شما هم می شنیدی اشکالی ندارد. میتوانی این سطرها را بخوانی فقط لطفا رنگ چهره ام را فراموش نکن:بنفش یاسی خیس

سکانس چهارم :باورهایم را در این سکانس بخوان

--------------

به نظر من اگر من وتو فناناپذیر بودیم دیگر دل بسته هم نمی شدیم. چون می دانستیم همیشه طرف مقابل مان حضور دارد . کاشکی این طور بود از خدا می خواهم که معجزه ای رخ دهد و این طور بشود

اما الان من ثانیه  ثانیه های خاطره های زند گیم را حتی هر خاطره ای که تا چند ساعت پیش در کتاب گینس زندگی ام ثبت شده را مرور می کنم،نفس می کشم و سعی می کنم از خاطرات تلخ خیلی آرام بگذرم تا مبادا در خاطرم باری دیگر متولد شوند که در این صورت انرژی ام تمام می شود . وقتی به خنده های گرمم در گذشته هایم می اندیشم حس می کنم کمی توان از دست رفته ام را به دست می آورم و دل بسته تر می شوم حتی وقتی خیلی از  آن ها دور هستم مثل این رو زهای قرن نما من بیشتر دل بسته می شوم

 سکانس پنجم:نمی دانم چرا این باران دست از سر  من بر نمی دارد

-------------

در حال حاضر فقط یک آرزو دارم و این آرزو تمام  زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است.من با دیگران می خندم، کار می کنم، خرید میکنم، اما در تمام این لحظه ها فقط به  یک آرزویم  فکر می کنم:یک بار دیگر باران بهار را با نسیم دلنوازش که هر انسانی را دوباره متولد می کند ببینم

 سکانس ششم:باران تمام واژهای من را فرا گرفته

-------------

اکنون که در نخستين ثانيه هاي تولد بارش افكارم هستم و شاهد چگونگي رویش خیالاتم حس می کنم از پنجره صدای نم نم بارن را می شنوم ... گويا باران هم خشمگين است كه اين چنين بر پنجره مشت مي كوبد ... بلند می شوم و پرده ی ابهام خیال را کنار می زنم تا به ملاقات باران بروم ...بهار نزدیک است ...صدای ناز قدوم سبز آن را از پشت پنجره ی اتاقم می شنوم .... چه نسیم دلنوازی ...
آه کاش پرستویی مهاجر بودم ...با دوبال ...تا تنها در بهاران به چشم می خوردم ...!!!

ذهن برتر

می دونید شاه کلید اصلی در زندگی یعنی چی ... ؟!

شاه کلید اصلی یعنی همون  اراده که آن هم توسط باورمان عمل خواهد کرد !

آدمی حتی در ضعیف ترین و بیچاره ترین حالتش همواره ارباب سرنوشت خویش است

منتهی اربابی کم تجربه !مزرعه سبز خوشبختی بدون باغبانی خردمند آفت زده خواهد شد

 و هرگز پابرجا نخواهد ماند اما یک ارباب لایق می تواند کویری خشک را

به گلزار تبدیل نماید مگر غیر از این است ؟!

نظرم این است که  راهکارهای خوشبختی  بیش از آنکه توضیح باشد توصیه است

 و هدف از گویش این توصیه ها اکتشاف و ادراک این حققیقت است که بدانیم

 خودمان آفرینندگان خوشبختی هستیم ! می گویید از چه طریق ؟

 می گویم : از طریق ذهن .ذهن همان معجزه گر قدرت برتری است که اول شکل

 می بخشد و پس از آن ، آنچه را که شکل بخشید دقیقا همان را می سازد !!

می دونید  آنچه را که از طریق ذهن شکل بخشیده و ساخته شد چه نام دارد ؟؟؟

- آری دقیقا ، درست گفتید نام آن سرنوشت است ... سرنوشت !!

سورپرایز ...!

سِلام بر همه ی دوستان !

... تا چیشوم به هم زِدوم یَک سال گذشت نمی فهموم تا چی اندازه تونستوم حرف دلخوردراین وبلاگ بزنوم وچقدر دوستانوم از مطالبی که دراین مدت می گذاشتوم راضی هستن . تعجب نِداره مه در کمال صحت و سِلامت عقل هستوم ،خوب این دفعه  خاستوم کاملا با میل ِ درونی خو پست بگذاروم .راستش قصه از جایی شروع مشه که :  زمانی یکی از دوستان ِ افغانوم آرزو داشت وقتی با هم هستِم مِه با همی لهجه صحبت کنُم ...اما به هَزارو یَک دلیل کاره سختی به نظروم میامد و در توانایی خو نمی دیدوم ...!!!

در هر صورت امید که در نوشتاروم اشتباهی نباشه و دوست خوبُوم بُتونه خیلی سِلِیس بُخونه. به این منظور فِکِر کردوم که تولوده وبلاگر بونه  بُکنم  وچند دقیقه ای با ایی سبک  گپی خودِ مونی داشته باشِم تا هم خواهش دوست ِ خور جواب داده باشوم و هم  به  تمامی ساحل نشینا تبریکی گفته باشم وهم تغییری بیاروم  گرچه در نوشتن احساس راحتی نمی کنُم ...! 

 یَک سال از شروعه  اولین پستوم گذشت در ای مدت با دوستان زیاده آشنا شودوم و افتخاره بزرگی نصیبوم شده که دوستانه مثله شما ها داروم ... عزیزانی که در تموم لحظاتِ شادی وغم و در تنهای  با پیغام های بسیار زیبا خوهمراهو همدردُم بودن که براستی آرامشی دوچندان می یافتوم .جا داره ازیک به یک شما تِشَکری کنم . خدا کنه مه هم در این مدت  هر نوع نظر یا انتقادی که از شماها کردوم از گستاخیوم به حساب نیاورده باشن.

 ... امروز از اولین نظرات پست شروع به خوندن کردوم  چقدر خاطرات زیبایی ...براستی که هیچ قلم و هیچ دفتری نمتونه خاطرات آدَمِربا این همه  دقت ثبت کنه ... خوشحالوم که تونستوم دفتر خاطراتی داشته باشوم که هر وقت خاسته باشوم با سرعت نور دست یافتنی است بدون این که برگی از آن کم شود ... با ابراز احساسات دوستان ِ که هرچند  در بین ِ نا ، آشنا  و ناآشنا زیاد است اما ...هر کدام گلی هستن که بوی  خاص  خود را دارند .

من از سلاله درختانم ... تنفس هوای مانده ملولم می کند .

سلامي عاشقانه تر از ياسهاي زير باران وقتي تشنه سر بالا آورده اند براي نوشيدن شبنم ، و عارفانه تر ازغنچه ها وقتي كه مي شكفند و سر به سوي آسمان بالا مي برند براي تشكر از يگانه معبود هستي .

باز هم سلام و باز هم دلم مي خواهد بنويسم ...

آمده ام تا باري ديگر اجاق محبت را همنواي با هم فروزان سازيم .

اينك با امواجي خروشان بر درياي خيالم آمده ام تا سخني از جنس صدف و مرواريد به ساحل هديه آورم. ره آورد مدتها دوريم از آن و شناور بودن و ايستادگي جان گدازم در برابر امواج بلند قامت درياهاي متلاطم .درياي خيالم همچون گيسوان دختركي تنها سوار بر قلب دريا ، در تاريكي شب، پريشان است .در اين خيال گويي خورشيد رفته است و تنها نفس هاي داغ شب بر سينه هاي پر تپش آبهاي انديشه ام مي خورد . ترسي عجيب در اين سكوت پر از راز نيمه شب پيچيده است . در لحظات من شب جاريست . با ديدن غم و درد آسمان ، در شب و تاريكي آن به فكر فرو مي روم كه چرا آسمان ، پر از سخاوت است... آنقدر معصوم كه در شب فرو رفته ...اما ...اما ...اعترافي دارم ، اينكه اين شب تاريك با تمامي تاريكي اش جذبه اي دارد كه حاصل زيبايي شب است ، گرچه مدتي است در نيمه هاي راه زندگي گم شده  ام . اما صداي گريه هاي آن را از دوردست ها در صدايم گوش مي كنم .

چشمانم خيره به روياها ...گويي كه روياي دوردست من نزديك است و بوي آن موج مي زند بر روي آبهاي انديشه ام ... حضورش را همين نزديكي ها حس مي كنم و فاصله اي با او ندارم ... سپيده ي صبح تنها گذري است تا نيل به ساحل رويايم ...

به امید افروختگی

9ffx1ostp3rvt8srevg.jpg