آنقدر آرزوهایم را به گور برده ام که دیگر جایی برای دفن آنها ندارم ...!
همه فضای اطراف خاکستری به نظرمی رسد خاکستری و تیره و دلگیر فقط باران است که این فضای دلگیر را تلطیف می کند بارانی تند اما شفاف و دلچسب و من چون کودکی که به هیچ وجه ادعای فضیلت بزرگی و دانش و تفاخر و ...... را ندارد همانند کودکی که هنوز در ابتدای جاده زندگی دلش می خواهد چون پروانه ایی از این سو به آن سو پرواز کند در زیر این باران که تنها وسیله و دلیل برای انتقال حس زندگی و جاری بودن و شاید کمی لذت بردن است ایستاده ام فضا جز بی رنگی و دلتنگی و تیرگی چیز دیگری را به من عرضه نمی کند آنچنان که خودبخشی از فضای اطراف شده ام تیره و خاکستری و کمی اخم آلود که تبلورجاندار رنگ خاکستری بر پهنه صورت کودکانه ام است که در قالب عضله و پوست دگر دیسی نموده و اما من گرچه نمی توانم رنگ پوست و رنگ فضای اطرافم را تغییر دهم اما می توانم چند گل زیبا و رنگی را بچینم وزینت بخش موهای سیاهم نمایم می توانم با رنگهای دلچسب این گلهای کوچک به جنگ بی رنگی و تیرگی بروم می توانم در زیر بارش تند و خنک باران خیس شوم و تن و دل تشنه خود را به زمزمه قطرات خیس و شستشو گر آب بدهم و
شسته شوم... شسته شوم ... شسته شوم
آنقدر شسته شوم تا بخشی از باران شوم ... جاری و خنک و شفاف و خیس
