" اگر طلاق را تجربه کرده اید یا اینکه در حال تجربه طلاق هستید قلب من نیز باشما همدرد است ..."

 اینجا دادگاه خانواده پر از قصه اس . قصه شکست . قصه پر غصه یه زندگی که مثله خود زندگی رنگارنگه . همه اول می ترسن که بگن اومدن  دادگاه . فرقی نمی کنه خواهان باشی یا خوانده . اعتراف به اینکه زندگی اشتباه بوده و به بن بست خوردی سخته . اما کم کم راه می افتی .

اینجا همه مثله هم هستند . چند ساعت که اینجا باشی می شی جزو این جماعت . کم کم رنگ به صورتت بر می گرده . لرزش صدات محو می شه و بلند و بدون خجالت حرف می زنی. اول که وارد می شی کسی رو نگاه نمی کنی تا کسی هم تو را نبینه. اما آروم که شدی سر می گردونی تا همدردانت رو ببینی . اینجا کسی زندگی اش رو پنهان نمی کنه . کسی حتی گریه نمی کنه . اشک ها قبلا ریخته شده ... در سالها زندگی . حالا اشک تبدیل به خشم شده . دیگه خسته ان از اشک و آه . همه دنبال راهی واسه نجات سالهای باقیمونده زندگی ان . حالا سکوته و نگاهی سرد و حسرت بر سالهای تلف شده و احساس پایمال شده .هر کس داستانی داره .هر کس داستان دیگری رو می پرسه تا ببینه زندگی خودش تلخ تر ه یا دیگری. صبر او بیشتره یا دیگری .اونهاکه اومدن توافقی جدا شن ، کارشون راحت تر ه و جراتشون بیشتر.نه مرد زن رو به زور نگه می داره تا موهاش روسفید کنه ، نه زن تاب مییاره تا بچه هاش بزرگ شن  و جلوی پدر بایستن .“حتی اینجا هم طلاق دو نفره بهتر ه ” . اینجا معلوم می شه کی فریب خورده، کی اشتباه کرده . اصلا نمی دونیم برای چی ازدواج می کنیم . اون وقت یه ماه ، یه سال،ده سال بعد کارمون به دادگاه می کشه .اینجا آخر خطه . آخر خط یه زندگی که روزی با هلهله و نقل ونبات و رویای سفید بختی شروع شده و حالا با عدم سازش، فحاشی،دروغ،کتک،عدم تفاهم،بیکاری، نفقه،حضانت و اعتیاد و همسر دوم تموم می شه . کاش همه ی اونای که با عجله از پله های محضر بالا می رن تا با عجله ”بله“ بگن و اسمشون  توی شناسنامه دیگری  بره، قبل از اون همه امضاها سری به اینجا می زدند و آدمها رو نگاه می کردن . تا می دیدن چند عاشق دلباخته ، چند لیلی و مجنون سابق توی دادگاه سر هم داد می زنن . کاش قبل از عقد از آدم امتحان بگیرن که زندگی را معنی کنه . خودش رو تعریف کنه. کسی که قراره همسرش بشه رو تعریف کنه . اصلا آدم رو مجبور کنند کلمه به کلمه عقد نامه را بخونه و تا همه رو نفهمیده عقد نکنه .

((بالاخره نتیجه ی 3 ماه حضورم در دادگاه های مختلف به منظور انجام پژوهشی میدانی همین چیزای شد که خوندید... گرچه اول مخالف همچین پروژه ی پر کاری بودم و با مشکلات زیاد و سوال و جوابهای بی موردی روبرو شدم اما تونستم چیزایی بیشتر ازحدیه پژوهش دانشجویی یاد بگیرم ... مسلما هیچ دختری در لحظه ی عقد تصور روزی  رو نمی کنه که ممکنه یه روزی مشکلات چنان بر او غلبه کند و شرایطی براون تحمیل شه که داد خواست طلاق بده و به زندگی مشترکش پایان . طلاق یه حقیقتیه  که انکار اون یه جورایی گول زدنه خودمونه.   ذهنیت تک تک ما وقوع چنین پدیده ی رو پیش بینی نمی کنه و دور از تصور و گمان ماست . همیشه فکر می کنیم طلاق ماله ما و مربوط به ما نمیشه و نیست... غافل از اینکه شاید فردا نتیجه ی اشتباه و احساسات بی اساس و دور از واقعیت  امروزمون روفرندانمون متحمل شن ... " از روزی که با زوج های مختلفی روبرو شدم  که در راه رو های دادگاه به انتظار حکم جدایی پیوند زندگیشون نشسته بودن ،  ترس عجیبی وجودم و فراگرفته و دائم شعار " منطقی تر فکر کن " رو به خودم یاد آوری می کنم" ...))