کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن، مرغ دریایی آواز خواند، اما کودک نشنید.

 سپس  فریاد زد: خدایا با من حرف بزن، رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نداد.

  نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: خدایا بگذار ببینمت، ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد. 

 فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد. اما او متوجه نشد.

کودک با نا امیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی، بنابراین خدا پايین آمد و كودك را لمس کرد، ولی او پروانه را کنار زد و رفت...

 

 و … خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بو ها پای این کاج بلند .....چشمها را باید شست جور دیگر باید دید .....کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،  کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم  .....