دخترانه ...
باد بهاری نیمه شب وزید و آرامش شامگاهان ام را زیر گامهای خود لگد کرد ... سحرگاهان خورشید سر بر زد و بر منظره ی دشت پهناور که از این غارتگری باد نیمه شب به ستوه آمده بود نگریست ... همه جا خاموش و آرام بود ... اما آن روز تا چشمانم را گشودم به دلم افتاد شاید این نسیم صبحگاهی نوید تازه ای برایم آورده است ، نمی دانم چرا هر زمان نهال آرزو در دلم غنچه می دهد ، نسیم های طوفانی جان می گیرند و همه چیز را با خود می برند ...
به غم می نشینم و غنچه ی تازه روئیده را پَرپَر می کنم ... گو اینکه مدتی است این غم عجیب باغ دلم را پوشانیده و همنشین دلم گشته است ... دیگر حتی یک دانه گل هم در دلم یافت نمی شود . شوق دیدار گلها هر روز در کوچه های باریک دلم جوانه می زند ... گلهایی که غافلند از پَرپَر شدن ... چندی پیش شعری را می خواندم که می گفت (متن کامل آن خاطرم نیست ) :
باد صبا مرا چون نسیم می برد با خود
یارب مرا چو بوی گل کجا می برند باخود
شاید که مرا بوی گل پیش خدا می برد ...
حال می دانم که این وزش طوفانی ِ نسیم صبحگاهی چه پیامی برایم آورده است .این باد همان قاصدکی است که می خواهد مرا نیز همچون غنچه های تازه با دستان جلادش پَرپَر کند... میدانم که تو همان باد فنایی و آمده ای تا مرا با خود به دیار بقا ببری... تو همان روح حقایق هستی و رقص شقایق و من زمزمه ی یک خواهشِ ...
پس ای باد بی رحم که از کاروان شب جدا گشته ای ...شاید که برای بردنم زود آمده ای ... !
غنچه ام و هنوز محتاج رویش ...
نفس های داغ شب باری دگر بر سینه های پر تپش آبهای اندیشه ام می خورد ...
اندکی مجالم ده ...