سوخته لاله زار من ...!
بهاری که از راه می رسد و آهسته ، آهسته سنگها و خاکها را کنار می زند و گلها و سبزه هارا حیاتی دوباره می بخشد و همین درختان خشک و بی روح را غرق شکوفه می سازد و بر روی هر شاخه ، مرغی را به نغمه سرایی می کشاند . راستی اگر ایمان به بازگشت بهار نبود ، چقدر جفا و ستم تند بادهای زمستانی برایمان سخت و سنگین بود . حال بیائید با هم از همین باغ سرمازده ، پنجره ای به جهان باز کنیم ، جهانی که در آن زندگی میکنیم و شاهد وقایع کوچک وبزرگش هستیم چه می بینیم ؟ آیا زمان آن نرسیده که زنجیره توانمندیهای ما دیگر صرف جنگ و ویرانی نشود ؟ حلقه مفقود شده و روزنه نا گشوده این دیار باستانی در کدامین اراده انسانی نهفته است ؟ کدامین توطئه و اراده ی شوم ما را به نزاع بی سرانجام داخلی وا می دارد ؟ سر چشمه این آب گل آلود از کجاست چگونه در سرزمینی که نیاکان ما ، برادروارانه در وطن واحد زندگی می نمودند امروز نیمی از این پیکر با نیمه ی دیگر آن در تعارض است ؟ باید باشید و از نزدیک شرایط کنونی افغانستان خود را بعد از 7سال دموکراسی غربی مشاهده نمائید ، آن زمان است که احتمالابا من هم نوا می شوید... ! آیا با خود اندیشیده ایدکه با وجود این وضع پاسخ ما به نسل های آینده چه خواهد بود ؟ و تاریخ در باره ی ما چه قضاوتی خواهد داشت ؟ چنان که ما چنین قضاوتی نسبت به گذشتگان خود می کنیم . از هم اکنون وظیفه ماست نسبت مشکلات و مخاطرات موجود در صدد رفع تنگناها و موانع باشیم . . اگر خوب بنگریم ، می بینیم که زمستان نه تنها بر افغانستان ما بلکه بر سراسر این دنیای خاکی پنجه انداخته است . نگاه کنید که چگونه درخت مهرو دوستی شکسته شده ، بدور از حیات و زندگی است . بنگرید که چگونه گلهای محبت و عاطفه ، لگدمال تمدن وحشی شده است ! نغمه زیبایی نوعدوستی در هیاهوی آهن و ماشین و غوغای جنگ در آتش و گلوله گم شده و خشم ، کینه و حسادت از چشمها و زبانها و نگاه ها می بارد . در گوشه و کنار این جهان پر آشوب ، در هر ثانیه چندین جنایت رخ می دهد و کمتر اشک و اخمی از این جنایات بر چهره مینشیند . راستی کجاست دستان مهربانی که به یاری ستمدیدگان و بینوایان همت کند ؟ !کجاست چشمی که بر رنج انسانی دیگر اشک بریزد ؟ !کجاست زبانی که به دادخواهی مظلوم سخن گوید ؟ !و کجاست دستان پر مهر و عاطفه جوانمردان که به روی فرزندان ، یتیمان دست نوازشی بکشد ؟ !بیائیددر هر حالی که هستیم حافظ ارزشهای الهی و انسانی باشیم .(هنگامی که در دیار نیاکانم بودم هر چند مدت اندکی بود،اما خوشحالم که آنچه از دور در اندیشه اش بودم با آنچه از نزدیک شاهد آن بودم تناقضی نداشت ؛شاید اگر بگویم زخمهای افغانستان عمیق تر از آنچه بود که در اندیشه ام می گذشت به خطا نرفته ام...)اما بیشتر از اون چیزی که از تعاربف من فهمیدید رها هستم ...می تونید بگید من انسانگرا هستم ...اما دنیای من یک کره ی آّبی بدون نقصه که یک عالم، آدم ،سرشار از محبت و عقل و احساس و انسانیت توش تردد می کنن . ( می دونم خودم انتخابشون کردم و اونهاهم منو انتخاب کردند ) اما دوست داشتم که می شدبا خیال راهت می تونستم دستامو از هم باز می کردم و همه خوبیها و همه آن چیزی که قرنها اسمشو انسان گذاشتند در آغوش بگیرم . )
قابل توجه عزیزانی که دائماً اصرار می کنندنوشته هام رو با این سبک بنویسم . خوشبختانه یا به عقیده ی خودم متاسفانه به دلایلی آخرین مطلبم هست که با این سبک نوشتم و بعدها با شیوه ای کاملا متفاوت براتون مطا لبی از این دست میذارم . منتظر باشید ...!