یکشنبه ها تنها روزی  که در هفته تقریبا وقتم خالیه ... رو همین حساب امروز با خواهرم رفتیم خرید تا آذوقه ی زمستون مونو ذخیره داشته باشیم  .

گاهی اوقات میری خرید تا چیزای مورد نیازتو بگیری یه وقتایم  پیش میاد که باهدف آپ دیت بودن و کشفیات یاهم برای تماشای مرگ لحظاتت میری بیرون ...وارد مغازه ی  لباس فروشی که می شی ، با تمام دک وپزی که تو چونه زنی داری و لِنگت در جهان یافت نمیشه ، در برابر تبلیغات سوء فروشنده  رسما کم میاری . نهایتا یا  اون جنس ناخواسته بهت قالب میشه یا اینکه  مجبوری به خرید رضایت بدی و یا اینکه هیچکدوم . همینطور که قدم می زدیم یاد یه سخن خیلی جالب از"شوی دیک ون دایک " افتادم که می گه :

" قهرمان داستان ما برای خرید یک دست لباس به فروشگاه می رود ولی تنها لباسی که فروشنده در اختیار داشت خیلی بزرگ بود . طبعا لباس به تن او زار میزد ، اما فروشنده ی سمج تصمیم نداشت تسلیم شود . خریدار گفت :" این خیلی گشاد است " فروشند پاسخ داد :" نگران نباش فقط کمرت را از اینجا بگیر تو دستت . نگاه کن حالا چقدر خوب شد " خریدار نالید : " آستین سمت راست خیلی بلند است " اما فروشنده بلافاصله گفت " شانه ی چپت رو کمی پایین بنداز و یک خورده آن را کج کن ...آها... درست شد " خلاصه قهرمان ما لباس را خرید و با دست تنبان خود گرفته بود و از پیاده رو به راه افتاد و از کنار دو پزشک عبور کرد . یکی از آن دو گفت : " فکر میکنی این بدبخت طوریش است ؟ " دیگری پاسخ داد:" نمیدانم .. اما فکر نمی کنی لباس به تنش جور می آمد ؟ "

حالا تو این گیرو واگیر خریدو فروش و از قلب بازار نظریه پردازیه منم  گل کرده! خلاصه کلام اینکه هنر لباس پوشیدن  چیزی بیش از اینه که لباس فقط با تن جور باشه ،  هنر خوب زندگی کردن هم فراتر از رفتار کردن توی یه مجموعه ی خاص از موقعییتها و شرایطه . ما آدما مثله شناگرای می مونیم که همیشه سعی می کنیم فقط سر خودمونو  بیرون از آب نگهداریم  در حالیکه یه عده ی دیگه علاوه بر شناور بودن روی آب ، می تونن به اطراف هم نگاهی بندازن و حتی در حال شنا به بازی هم مشغول شن ! منظور اینکه یه عده ای درست مثله این آقای خریدار تسلیم تقاضاهای غیر منطقی دیگران می شن بعضیا دچار ناراحتی و خشم و وفقط یه عده ی محدودیند که مهارت "نه" گفتن ملایم ، اما قاطع را دارند.( مثله بنده !!)