گاهی  در اوج تنفر از ارتباط با هرشخصی  قرار می گیری وبه فلسفه ی وجودی خود یا دیگران درنگی می کنی . ابهامی عجیب و شدیدا قوی در تو شکل می گیرد ...تردیدیا ابهامی که گریز از آن امکان ندارد . عکس این واقعه زمانی رخ میدهد که  خودت را در لابه لای انزواطلبی از خود می یابی ....نهایت پژمردگی ات جاییست که ندانی چرا آنجا رسیدی و در آن هاله ی مبهم تنهاییت در کاوش چه هستی...؟ بگذریم که در این عالم ِ فراغتِ از خویش ، به ناگه کسانی ،  خواسته یا ناخواسته از مرزهای  حریم خصوصی ات  عبور کرده  وشکلی از (...؟...)مشخص نیست چه شکلی اما حسی را ایجاد می کنند و ممکن است تو رابه  سمت تاملی طویل سوق دهند . فکرکردن در مورد خود و خودش ... یا هدفش ...گرچه به جستجوی هدف درعمق یک نظر گشتن امری ناشایست است اما ذهن فراتر ازهر چارچوب و مرزی است که ما در کمال ناتوانی خواهان ایجاد آن هستیم ... در چنین موقعیتی  خودت را در چهارراهی  می یابی ... که هر کدام تو را به سوی می راند . هنوز هم نمی دانی اعتمادت را بر کدام یک استوارسازی  ...در اخیر با نهایت تردید و با شجاعت تصمیم به انتخاب گرفته و  مسیر ت را معلوم می کنی ... 

-         شک در برابر اعتماد 

-         اعتماد در برابر شک

-         شک در برابر شک....

-         اعتماد در برابر اعتماد ...

گزینه ی مورد نظرت را که به احتمال 99% همان"اعتماد در برابراعتماد " است را بر می گزینی .... توبا چنین  انتخابی به خود احسنت گفته و یقین می یابی که بزرگترین نیکی  را در حق خود و سرنوشتت نمودی.اما ای کاش  از همان ابتدا می توانستی از  عمق یک احساس مطلع باشی  .

وتو اینجا یک آرزو داری و آن این که : کاش احساسات قابل گفتن و درک کردن بود مثل انوار خورشید که سخن از بی وجودی اش معنا ندارد ...

پ . ن : هر تاملی دلیل خیر بودن نیست ...