CAFE GNAT
همه چیز را نباید گفت
امشب از دردفراقت ،گریه پردازی کنم من درآغوش خیالت ،عشق را بازی کنم مثل آن ماهی که در حوضی کشاند ماه را یاچو شبنم روی برگی قصه پردازی کنم احساسم مي گه شدم عينه يه آقاي دكتري كه انسانيت و حيات حاليش نمي شه دارم فكر مي كنم به خودم ، واز صحت غرايزم ترديدي ندارم،تنها وظيفه ي فعلي ام را اطمينان از شكارم مي دانم. باور دارم به اين موضوع كه هيچ كدام از ما كسي نيستيم كه در ظاهر به نظر مي رسيم ،اما براي باقي ماندن بايد ظاهرمان را حفظ كنيم.خوب مي دانم كه روابط انساني هميشه به پيچيدگي هاي كثيفي ختم مي شود . درگيري... تشريك ...سوء ظن و ...و... هر شخصي حداقل در برخي از اوقات مخفي مي كند كه كيست. گاهي اوقات بخشي از خودرا كه بايد به ياد بماند،عميقا مدفون مي كند.و گاهي مي خواهد تمام آنچه را كه هست فراموش كند. "چند سال بعد ..." حوا: باید جزئی نگر بود . آدم: چطور؟ حوا : اصل زندگی و قانون دوست داشتن به ساده گی نمایش پانتومیم نیست* . آدم: { نگاه پر از سوال } خب البته حق با توئه این یک واقعییت غیر قابل انکار.
ولي فعلا تنها چيزي كه اهميت دارد ، خداحافظي با آن كسي هست كه بودم ، يا با آن كسي كه بايد باشم.
برچسبها: مچالگي, كشف, مكث
پ.ن: این شعر رو علی الحساب اینجا گذاشتم تا هر وخت پولی چیزی دستم اومد و یه دوربین گرفتم باش عکسی بگیرم که محتواش با این شعر یکی باشه.
يني الان همه كار از دستم بر مي ياد واسه يه نفر انجام بدم اما چون منافع خودم به خطر مي افته نمي تونم كمكش كنم
ميدوني مثه چي ؟ انگاري كه اكسيژن رو از يه مريضي كه رفته كما بگيري . . . اصن مي توني تصور كني مي فهمي چي مي گم ؟!
اصن هيچ رقمه حاليم نمي شه !؟ اگه اين رفتار از يه خانوم سر بزنه تازه اون خانومم من باشم كه ديگه .....{سكوت} .....
ميان نويس: چند روز پيش همان استاد روانپزشك ام كه معرف حضورتان هستند. ايشان صحبتي در رابطه با بيماران ام اس و علايم روانشاختي شان داشت،محتواي كلي از اين قرار است كه وقتي فلان نشانه ها. . . رادر فلان افراد ديديد در تشخيص تان مردد نباشيد و نسخه شفا را بدهيد.
از اعجايب شنيده هاي آن روز ام كه يقينان جز ماندگارهاي ذهنم مي شود، اين بود كه خانم هاي مبتلا به ام اس جذابيت منحصر به فردي دارند و نودو هفت درصد شان ادمهاي دوربر را قادرند به طرز مشکوکی مجذوب خود مي كنندو خلاصه و نتیجه این که كمترين درصد طلاق دارند...
حالااز حاشيه نويسي كه بگذريم، اصل صحبت بر می گردد به"روز بخصوص و ام اس" اينجاست كه اگرفلان شبی برایتان خاطره انگيزشد؛ بر فرض مثال "يلدا شبي" را تجربه كرديد، بدانید که آن شب حکم ام اس را داشته بر تشخیص تان ترديدي نكنيد . . .
Nothing, and so be it گزارشی از سفر اوریانا به ویتنام و مکزیک. تنها كتاب ضد جنگ در طول تاريخ، بعد از مطالعه ي كتاب تازه ذهنت متوجه اين نكته مي شود كه ؛چنين اثربرجسته و قويي را فقط بايد از اوريانا انتظارنوشتن اش را داشت.
عکسی که بر روی جلد این کتاب است به تعبير من بيشتر از اينكه يك واقعيت تلخ تاريخ را به تصوير بكشد ، گوياي شخصيت پنهان خودش به عنوان يك زن خبرنگارضد فاشيست و ضدرفتارهاي نمايشي است. او تصویر اعدام مردی شورشی ( رییس پلیس ویتنام) که توانست دنیا را تکان دهد و بسیاری معتقدند انتشار این عکس شکست آمریکا در جنگ ویتنام را قطعی کرد را بر تصوير خودش ترجيح داده است. عکسی که بعدها موضوع کتاب فالاچی شد.
متن زير قسمتي از حاشيه نويسي هايم ازكتاب تحليل شده است:
"یک ویت کنگ میدوید، با تمام قوا میدوید و همه به او شلیک میکردند. درست مثل اینکه در غرفه تیراندازی پارک شهر، به هدفها تیر می اندازند. ولی تیرها به او نمی خورد. بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد. درست مثل اینکه به درختی شلیک کرده باشم، حتی جلو رفتم و به او دست زدم؛ ولی باز هیچ احساسی نداشتم. احمقانه است، اما واقعیت دارد…"
در حالی که اگر همین عده ی خیر خواه و به اصطلاح مصلحت اندیش پیر پسر سی و چند ساله ی بر فرض محال دکتر ِ با كمالات دست و دلباز و مجردی را ببینند ککشان هم که نمی گزد هیچ او را مایه افتخار و مباهتاشان هم می دانند .
با این حال باید خیلی مراقب آن عده ی که هنوزمرزی بین تجاوز به حریم خصوصی و خیر خواهی قائل نمی شوند بود . ظاهرا هنوز زمان باید بگذرد تا متوجه شوند که تصمیمات افراد هم بخشی از شخصیت شان است و مبرا ازاحترام نیست.
دوست دارد كه وانمود كند كه تنها هست ،كاملا تنها . مثل باز مانده اي پس از پايان دنيا يا يك بيماري عمومي يا هرچيز ديگر... كسي وجود نداشته باشد كه بخواهد براي او عادي رفتار كند.و لازم نباشد كه پنهان كند كه واقعا كي هست،آن بايد "آزاد شدن" باشد.
پ.ن : اين روزها نفوذ به درون آدمها و سرك كشيدن در احوالتشان جذابترين بخش زندگي ام شده است .
اكنون بايدبه انتظار يك حادثه جسمي بود .
.................................
پاورقی :
*حوا: درگیر یک سوال و یک دل تنگی و یک حس پیشرفتم ...
"به علت فرارسیدن امتحانات از انتشار محتوا معذورم"
يادِ آن همه حماقت هايم بخير ...
پ.ن: الان یادم آمد که شنبه امتحان دارم.
| Design By : shotSkin.com |

